هر اومدنی یه رفتنی داره، بعضی وقت ها زیاد می مونی و بعضی وقت ها هم باید زود رفت. نمی دونم موندن من تو این ایستگاه زیاد بود یا کم، ولی به نظرم ارزش موندن رو داشت.
الان که به کوله باری از نوشته ها و شعر هام نگاه می کنم، احساس خوبی دارم.
این جا برای نوشتن خوب بود. روزهای پر خاطره ای داشتم. هر کدوم از این متن ها و شعر ها که اینجا نوشتم و عکس هایی که برای اون ها انتخاب کردم، الان برای من کوله باری از خاطره هستن. شاید برای شما فقط یک دلنوشته بودن ،ولی برای من معنایی بالاتر داشتن.
بعضی از روز ها که آپلود می کردم، چندین و جند بار سر می زدم تا ببینم که کسی نظری داده یا نه.ارتباط با مخاطب رو دوست داشتم و دروغ گفتم اگه بگم که دیگه دوست ندارم.ولی خوب بعضی وقت ها ،چیزهایی دوست داشتن ها رو هم تحت تاثیر قرار می ده.
31 خرداد 1385 که شروع به نوشتن در این وبلاگ کردم، فکر نمی کردم که روزی برسه که خودم نتونم ادامه بدم. دیگه فرصت نوشتن ندارم. با این که دلم می خواد ولی ...
تمام ذوق و شوقم از نوشتن برای نوشتن از یک محبوب بود. محبوبی که احساس می کنم بار گناهم هر روز من رو از او دورتر می کنه. امیدوارم تونسته باشم یک بار بر لبان پر مهرش، یک لبخند نشانده باشم.
دلم نیومد بدون خداحافظی با دوستان وبلاگیم، این جا رو ترک کنم. بعضی ها بودن که حسابی منو شرمنده کردن.
همسرم،هماجون، که همیشه متن های من رو می خوند ولی روش نمیشد نظر بده. دختر عمه ام ،مهدیه، که همیشه سری به این دیار می زد. رویا السادات خانم که چند ماهی رو مهمون این کلبه بودن. امیر جان ،که یک روز سر زده به وبلاگش سر زدم و این رفت و اومد چندین و جند بار تکرار شد.دوست خوبم، امیر حسین کتابچی، که با اینکه دور از وطن بود، ولی همیشه سری به اینجا می زد و من رو خوشحال می کرد. از نگار هم که گاه گاهی به اینجا سر می زد ممنونم. از دوست خوبم آقا مصطفی هم که قبلاً زیاد اینجا سر می زد تشکر می کنم. از سکوت شب هم که اینجا رو با نظر هاش تزئین می کرد ممنونم. و همینطور از همه کسانی که به اینجا سر می زدن و اسمشون از قلم افتاد تشکر می کنم و به خدا می سپارمشون.
الان که به آمار سایتم نگاه می کنم، می بینم که 3077 بار واردش شدن. و هر بار مرا خوشحال کردن و مسئولیتم رو در قبال نوشتنم بیشتر.
امیدوارم کسی تو این دوران از من نرنجیده باشه و در راه نوشتنم قدم اشتباهی بر نداشته باشم.
این وبلاگ امروز رسما ًکار خودش رو به پایان برد ولی امیدوارم که قلم من از نوشتن باز نه ایسته. برام دعا کنین. از همگی حلالیت می خوام.
و آخرین خط این وبلاگ رو به یاد کسی می نویسم که تمام متن های این وبلاگ رو برای او نوشتم ولی ...
چه روز ها که یک به یک غروب شد، نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خدا نگهدارتون باشه.



