تبليغاتX
نسیم سبز

نمی خواهم از تو بگویم که ناگفته های خودم بسیار است. همیشه به سوی تو نشانه رفته ام و از خود باز مانده ام. بگذار آینه را به دست گیرم و نگاهی در خود بیاندازم. می ترسم که نشانه ای از با تو بودن در خود نبینم.

 

 می ترسم خطوط چهره ام با تو غریبه باشند. می ترسم چشمانم، داغی از  انتظار بر خود نداشته باشند. گواه اشک را نمی توان به سخره گرفت، ولی طعم شور این گوهران آسمانی را دیرگاهی است بر زبانم نچشیده ام.

می دانی؟! هراسم از آن است که چین و چروک های چهره ام، نه از غم تو، که از گذر زمان باشند. کودک که بودم، سپید مویانِ سپید روی، که دانه دانه تارهای گیسوی خود را با محبت تو گره زده بودند، آرزوی نهفته ام بود و اینک من، سیاه رویی، سپید مویم.

حیف که خطوط عمر، این شیارهای حک شده بر پیشانی، هر یک سریعتر از دیگری بر صفحۀ زندگانی ام نقش بستند ولی هیچ گاه بر دلدادگی تو از هم پیشی نگرفتند که هر یک با تو غریبه تر بود از خط قبلی.

چه دیر سوی آینه را چرخاندم، چه دیر بر خود نگریستم، اینک این آینۀ زنگار گرفته را چه کنم که  نگریستن در آن حال و روز ام را دگرگون می کند؟

این لب، طعم عطش را نچشید. آب نوشید ولی نه ماء معین. جرعه نوشید ولی نه از شهد محبت تو.

این بینی، تمام عمر بر سر هر کوی، مشامم را پر ساخت ولی نه از عطر یاد تو. از گرد غفلت، از افسون شهوت.

و این گوش، سر ریز از سخن است، ولی بی نشان از تو. ای کاش لحظه ای صدای تو پردۀ وجودم را می لرزاند. ای کاش طمأنینۀ کلام تو، مرا آرام می کرد.

چشمانم را که می دانستم لیاقت تو را ندارند ولی گوش هایم نیز با آرزویی بر سینه خاموش شدند.

چهره ام دیگر خالی است. این فضای تهی، گرد سیاهی را نیکوتر است تا نوازش شمیم حضور.

 

 

آینه ام نام تو را فریاد می کند که از چهرۀ من بیمناک است. آیا هنوز زبانم لیاقت بردن نامت را دارد؟

یا ابا صالح المهدی ادرکنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:18  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |