ولی بالاخره میگذره. ۲ روز از اولین سال افتتاح این وبلاگ گذشت و نسیم سبز یک ساله شد.
تو این مدت بارها از نوشتن خسته شدم ولی کسایی بودن که به خاطر اون ها بروز می کردم. امسال شاید مهم ترین سال زندگی من بود.
سالی که توش به دومین آرزوم رسیدم (البته هنوز یه کوچولو مونده تا کاملاً برسم). سالی که برام خیلی سخت گذشت ولی به خاطر یک همراه، یک مونس، یک هم زبون سختی اش رو خیلی حس نکردم.
شیرینی با او بودن، سختی زمونه رو از یادم برد.
نوشتن بهانه بود! بهانه ای کوچک. از همۀ دوستای خوبم که تو این یک سال من رو تحمل کردن و با نظرای خوبشون به من دلگرمی دادن ممنونم.
ولی این نوشتن فقط یک بهانه بودن برای با شما بودن!
هنوز تصمیم نگرفتم که باز هم بنویسم یا نه. شاید دیگه اینجوری ننویسم و یا شاید اصلاً در اینجا ننویسم. ولی بهانه های با شما بودن هنوز هم زیاده.
سعی کردم تو این یک سال، رنگ و بوی این جا، رنگ و بوی غربت باشه. غربت امیر انتظار، فرزند صبر.
غربتی که با رایحۀ خوش یک نسیم، شاید دگرگون بشه. از او گفتم و از او نوشتم که او معنای عالم است و رنگ این زندگی بی رنگ. رنگی که ما بر ندیدنش مصریم و او شکیبانه صبوری می کند.
صحبت از خدا نیست، صحبت از ولی خدا است. امیری که چشمان ما بر او حجاب انداخته اند.
نمی دانم، کی به اولین آرزویم خواهم رسید! روزی که صدای مولای بی قرینه به گوش من ناقابل برسد و او بانگ بردارد که "یا اهل العالم انا بقیة الله".
شاید سیلاب اشک امان ندهد و بوی یار مست کند، اگر باشم ...



