نشسته بودی کنج اتاق، یادت هست؟ پروانه های شوق از نگاهت پر می کشیدند و بر دلم می نشستند. من نیز گل سرخ سینه ام را محمل فرودشان ساخته بودم.
از دلم شهد محبت بر می داشتند و در کام تو می ریختند. تو نیز مرا جرعه نوش کوثر کرده بودی و میهمان خود.
پاسخ لبخند را لبخند بود و بوسه های نگاه، ترنم دل هایمان را دو چندان می کرد.

دستت به گردش آسیاب مشغول بود ودلت به ذکر خدا. من نیز شیفتۀ نجوای دلت. کلامت مِهر بود و جرعه نوش زبان پدر. یادت هست در آغوشش اوج می گرفتی و شمیم وجودش تو را به دیار بهشت رهنمون می شد؟
و من قامت رعنایت را می نگریستم، در آغوش پدر.
انصاف کن فاطمه جان! حال چگونه اجازه می دهی قامت شکسته ات بر دیدگانم نقش بندد. دلم آتش می گیرد.
یادت هست آن روز های شاد را که سرود لبانت دلنواز بود؟ اینک ذکر های مدامت دل مردم شهر را آتش زده!
یادم نمی رود فروغ دو چشم ات را که شعله های محبت را در سینه ام شعله ور می ساخت. اینک چرا بر زمین می نگری؟ کجاست فروغ دو چشم ات. رمز این رو گرفتن ات چیست؟ سوگند که وجودم در التهاب است، آخر من جز تو کدامین سنگ صبور را دارم که با او نجوای سینه ام را بازگو کنم؟
من هیچ، این طفلانت را چه گویم که آرام گیرند؟ کجا همچون تو مادری یافت می شود؟ برگو ای بزرگ بانوی جهان، ای بی همتا.
***
زین پس بیابان های مدینه، چاه های کوفه، دل شب، و ناله های علی است که بر لوح تاریخ می ماند.
بانوی من....
یادت هست که در زیر کساء، حدیث عشق می خواندیم و عطر بهشت مشاممان را پر کرده بود. تو بودی و پدر و حسنین. و ما با نام تو جان گرفتیم. تو محور بودی و ما در گرد تو.
ای ریحانۀ ملکوت، این روزها که می گذرد، جای جای این خشت پر داغ، بر دل سوخته ام داغ می زند. گوشه های خاطره، گوشه های محبت، با تو بودن.
فاطمه جان، چادر خاکی ات بر سر زینب، جگرم را سوزانده است. بر دست هایش خیره می شوم و یاد دستان نحیف تو می افتم. چگونه تاب آوردی ضربه های قلاف شمشیر را.
این خشت های خام، با تو جلای بهشت داشت و بی تو رنگ خون. دیگر نمی خواهم که بی تو باشم.
بانوی من ....




