تبليغاتX
نسیم سبز

بر مي خيزي و عالم به احترامت قيام مي کند،
و مي نشيني و جهان در پي ات قعود مي کند
ياس، سفيديش را از پاکي تو به ارث برده
و لاله، سرخي اش را از خون سرخ تو
آسمان، رنگ نيليش را از اقيانوسِ
بي کــران تـو گـــرفته است
و خاک، شفايش را از سرخيت
آب، شـرمسـار لعـل لبانت
و رود، محو زلالـيت

شب، گوشه اي از عظمت تو را دريافته که اينچنين در برابرت خاموش است
و بيد مجنون، مجنون عشق خدايی ات، در نسيمِ ولايتت غوطه ور است
خورشيد آرزوي غروب دارد در حضور تو
سرو در برابر قامت آسمانيت، تعظيم کرده
هيچ ابري را ياراي مقابله با آفتابت نيست
و اکنون از پس زمان ها و از پشت ابرهاي تيره
نورت، صورت هر آينه را نوازش مي دهد
و آينه نبايد زنگار گرفته باشد!

***

قاصدک دوست دارد در باد غوطه بخورد
و پيامي را گوش به گوش نجوا کند
و اين بار من پذيراي او شدم
برايم سفرة دل باز کرد
و او از دشتي دور
ميهمان بود

گفت پرهايم را يک يک جدا کن تا پيامي بگويم
پر اول،
گل هايي ديدم که به جاي ساقه بر روي ني،
با طراوت، سرود نصر من الله و فتح قريب مي خواندند
و مهميز آفتاب نتوانسته بود گل برگ هايشان را پژمرده سازد
پر دوم،
گل بي آب پژمرده مي گردد ولي گل هايي سراغ دارم
که در عطش بودند و چون به اقيانوس نور وصل شده بودند
هر لحظه که عطش افزون تر مي شد بر سرخيشان مي افزود
پر سوم،
غنچه را کسي از ساقه جدا نمي کند
ولي من مردمي را سراغ دارم که به غنچه هم رحم نکردند
و گل برگهاي لاله ها را يکايک قطع کردند
پر چهارم،
سرو برافراخته و قائم بر زمين است
ولي سروي هم روي زمين قطعه قطعه افتاده بود
پر پنجم،
کويــر خشـک اســت و بي طـــراوت
ولي در راهم کويري بود که با خون سيراب بود
و با عـطر گل هاي ياس بهـشتي، با طـراوت
شبِ کوير تاريک است ولي آن شب
کوير نورانـي شده بود

يکايک پرهايش را جدا کردم و او با سوز دل از محبوب گفت
و با آخرين پر آه از نهانش بر آمد
و گفت که اينک تو قاصدکي و قاصد پيام
پرواز کن و مگذار که پيام فراموش شود
و اکنون من بي تابم و غوطه ور در باد
و غم، توشه ي سفرم به ناکجا آباد
مدهوش از بوي باغ مينو
همنوا با خروش موج هاي فرات
تا پاييز جهان پايان يابد
و سپيده دوباره بدمد

9/12/1383

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 13:42  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |