
یکی از دست می نالد
یکی از درد بی دستی
یکی ره می رود بر پا
یکی گم کرده ره آنجا
یکی چشمان او هرزه
یکی بی چشم و روشن دل
یکی عقلش بود زائل
یکی مدهوشِ مدهوش است
یکی شب ها به روی خاک می خوابد
یکی بر بستر تزویر
یکی همنفس خوبان
یکی غرقه در آن گندآب
یکی عاشق تر از عاشق
یکی معشوق او، هرزه
یکی می نالد از درد جدایی
یکی غافل ز هر چه گرد او باشد
یکی ساکن به دشت و کوه می باشد
یکی در برج شهوت، کوخ می سازد
یکی محزون تر از گل ها
یکی آوارۀ شادی است
یکی نامش بلند و آسمانی
یکی سر در گریبان است
یکی نام آور تاریخ
یکی چون نقطه ای باشد
یکی بر نور می باشد
یکی در ظلمت و پوچی
و آن دیگر که رنگش، رنگ خاکستر
و من این جا
یکی از این همه یک ها
به روی این سِنِ تاریک
نقابی روی رخسارم
و هر روز نقش خود را می کنم ایفا
در آن پرده که نوری می درخشد از ورای این همه ظلمت
و روح من رها می گردد از این بستر تکرار
کجای این جهان هستم؟
و آیا گرد آن نور اهورایی، می چرخم؟
نمی دانم! ولی ای کاش ...
سید رضازاده - ۲۱ بهمن ماه ۱۳۸۵



