الامام الوالد الشفیق
امام همچون پدر دلسوز است

شعر بخوانم یا که مرثیۀ عشق؟
بانگ بر آرم یا که نجوا بکنم؟
با که گویم غم دوری تو را؟
قصۀ غصۀ غمناک تو را؟
با هر آنکس که بگفتم رازم
تاب نیاورد و روان گشت ز چشمش رودی
با تو ام ای از همه دنیا بهتر!
با تو کز کاسۀ مهرت به لبم نوشاندی
با تو کز عطر خودت بر گِل بی ارزش من نوشاندی
با تو کآغوش پر از لطف خودت بر دل من بگشودی
با تو که راه ز بیراهه به من بنمودی
با تو که چون به زمین افتادم، دست بی تاب مرا بِگرفتی
با تو که چون ز درت دور شدم، رنجه آمد به دلت باز مرا بگرفتی
با تو که چون به دلت تیر زدم، دَم نیاوردی و بهر من بیچاره دعا بنمودی
با تو که عهد همی بستم و باز بشکستم،
نظر از درگه تو، من به سرابی بردم
نمکت خوردم و قدر تو ندانستم و قدحش بشکستم
لیک تو هرگز ز من عاصی، رخ خود نگرفتی
با تو ام ای از همه دنیا بهتر!
شیرۀ مهرتو در تک تکِ رگ های حیاتم جاری است!
ای پدر!
غربتت برده ز من تاب و توان دل من
هُرم داغ نفست باز به آتش بکشیده دل من
نفسم باز دگر باره به تنگ آمده است
ای پدر باز ببین مردمِ چشمم به فغان آمده است
قدمی سوی تو من آمده ام باز اگر اذن دهی



