می شنوی؟ دارد صدایمان می زند. حسش میکنی؟ لطیف است و با طراوت. بویش را احساس می کنی؟ عطر محبت می دهد و بوی خدا دارد. می بینیش؟ پشت در ایستاده . تعارفی کن تا وارد شود. دوباره آمده است. با تمام خاطرات شیرین زندگیمان. با لحظاتی که بر سر سفره های افطار، بوی خدا را حس می کردیم. با گرسنگی های کودکانه و روزه های کله گنجشکیمان. با شیرینی یاد خدا. با حال عجیبی که آدم سر سفره، دم اذان، وقتی اذان موذن زاده رو می شنوه و وقتی اسماء الحسنی را گوش میده، بهش دست میده. یاد افطاری هایی که با دوستان خوردیم، یاد افطاری های خونه مادر بزرگ. یاد اولین روزه هامون. طعم خوبی زیر دهان احساس می کنیم. مگه نه؟
یاد دوران کودکی افتادی؟ یاد این شعر که هنگام غروب می شنیدیم؟
این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده ی لقمه های راز شد
لب فروبند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
( این دهان بستی دهانی باز شد)
آغوشت را باز کن و به استقبالش برو. دارد صدایمان می زند، جا نمانی.



