تبليغاتX
نسیم سبز

سال ها پیش آموزگاری دلسوز با دستان پر محبتش بذری در سینه ام کاشت و با مهر وجودش آن را آبیاری کرد و رمز بارور شدن آن نهال را به من آموخت.

به من اموخت که ریشه های این بذر به آبی زلال نیازمندند که جز از چشمه حیات سیراب نمیشوند و برگ های این نهال، تشنۀ نوری دلربا هستند و باید مدام در جهت نور حرکت کنم تا برگ های نهال سینه ام سترگ شوند. به من آموخت اگر می خواهی قد نهالت همیشه افراشته باشد و کمانی نگردد با تبر بر تنه ی آن مکوب و از خورشید روی بر متاب و در طوفان های سخت روزگار پایداری کن ، تا شاخه های آن، آنچنان سر به افلاک کشند که تو را در سرای نور غوطه ور سازند.
نهال نوپای سینه ام بارها در طوفانهای سخت و شدید روزگار قرار گرفت ولی با لطف خورشید از طوفانهای سهمگین رهایی یافت.
آموزگار در گوشم زمزمه کرد که گاه گاهی برگ های زرد شده و خزان زده آن را حَرَس کن تا درختت بارور شود و غنچه های نو بشکوفاند، و عطر شکوفه هایش تمامی سینه ات را فرا بگیرد و بوی شکوفه ها از نهانت بر مشام همگان برسد.
به من آموخت که من نیز بذر های دیگری در دل دیگران کاشت کنم تا که رسم باغبانی را به جای بیاورم و خورشید از نهالم راضی شود و نهالم ثمری داشته باشد.
من اکنون در پی آنم که برگ ها و شکوفه های این نهال، تمام وجودم را فراگیرند و آنگاه بذری بکارم در سینه دیگری و چه خوش بذری بود بذر محبت امام زمانم و چه بارور درختی بود درخت محبت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:29  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |