
نشسته ام پشت میز، تو شرکت. کسی نیست، همه رفتن. یه جنب و جوش خاصی توی سالن بقلی هست که به آدم انرژی میده که بمونه و بنویسه. به آدم امید میده. یه چند تا جوون که دو سه سالی کوچکتر از من هستن دور هم جمع شدن و دارن تمرین می کنن برای اینکه روز نیمه شعبان جشن تولد یه عزیزی رو بگیرن. گه گاهی صدای خنده هاشون میاد که سر دیالوگ های تئاتر با هم شوخی می کنن. یاد چند ساله پیش افتادم که همین برنامه ها رو من و چند تا از دوستام انجام می دادیم. حالا ما بزرگ شدیم و به جای تئاتر بازی کردن و سرود خوندن باید بریم سخنرانی کنیم و دکلمه بخونیم و کنفرانس بدیم. ولی دلم می خواست با همون حال و هوا و صفای دلِ چند سال پیش برای اون عزیز جشن تولد بگیریم.
همون عزیزی که با شرمندگی بقیه سال زیاد بهش فکر نمی کنیم ولی اون هوای ما رو داره. آخرش هم هرچی توی یک سال جفتک پراکنی کرده باشیم دستمونو میگیره و نمیذاره از در خونش بریم.
چه خاطرات شیرینی دارم از چندین سال جشن گرفتن، از دلهره های قبل از جشن که هی با خودمون می گفتیم وای یعنی خوب میشه؟ یعنی جشن تولدی که می گیریم درخور اون عزیز هست؟ مردم خوششون میاد یا نه؟ نکنه تئاتر آماده نشه؟ نکنه گروه سرود تپق بزنن و برنامه خراب بشه؟ نکنه سخران دیر بیاد؟ نکنه پذیرایی خوب نباشه؟ نکنه برنامه نور و صدا، یه دفعه افکت هاش قاتی کنن؟ نکنه .... و هزاران نکنۀ دیگه که هیچکدومشون اتفاق نیافتادن و همیشه خوب برگزار شدن، چون اون عزیز کمکمون میکرد که جشن هامون خوب برگزار بشه.
وقتی که جشن تموم میشد و مهمون ها میرفتن تازه همه اشک تو چشاشون جمع می شد که امسال هم تموم شد و اون عزیز توی جشن تولد خودش حضور نداشت. همه دلاشون میگرفت. بعضی ها میرفتن یه گوشه و سر شون رو رو زانوشون میذاشتن و آروم آروم گریه میکردن که کسی صداشون رو نشنوه. جشن تولد بدون اون کسی که براش جشن گرفتیم که مزه نداره. همه از ته قلبشون دعا میکردن که خدایا یه کاری کن که سال دیگه اونم بین ما باشه و ما ببینیمش و براش جشن بگیریم.
نه اینکه او بینمون نیست ها، نه! اون عزیز بین ما رفت و آمد میکنه و از حال و روزمون خیلی هم خوب خبر داره ولی خوب ما نمیشناسیمش. و وقتی که ظهور کنه خیلی ها میگن اِ اِ !!! ما که این آقارو میشناختیم، همونیه که ....
یه بار یکی از دوستام بعد اینکه همه مهومن ها رفتن و ما داشتیم وسایل رو جمع و جور میکردیم، دیدم یهو گریه اش گرفت و حالش عوض شد. گفتم چی شده؟ گفت یه لحظه برای غریبی اون آقا دلم سوخت که مای سر تا پا تقصیر براش جشن تولد میگیریم. اون کجا و ما کجا. بدجوریم دل ما رو هم سوزوند.
چه خاطرات شیرینی بود و چه روزگار خوشی. هنوز صداشون میاد که دارن تمرین می کنن. باید برم باهاشون دکلمه تمرین کنم، آخه از پس فردا جشن هاشون شروع میشه.
راستی شما جشن تولد اون عزیز رو تا حالا گرفتین؟ یا تا حالا توی جشن تولد هایی که براش میگیرن بودین؟ اگه از خاطراتتون بنویسین خوشحال می شم.
من دیگه برم، فعلاً. راستی جشن تولد گرفتن برای اون عزیز خیلی هم سخت نیست ها. اگه تا حالا نگرفتین زودتر دست بکار بشین و تو خونوادتون امسال جشن بگیرین.



