
کوچه پس کوچه های خیالم
چند گاهی است که عابری نداشته اند
آخرین رهگذر
در انتهای همان کوچۀ دراز و نمور
بر روی زمین، بی تحرک فتاده بود.
انتهای کوچه تاریک است
خلأ روح احساس می شود
نفس کشیدن دشوار است
کوچه ام بن بست است.
شاخه های سبز درخت خیالم
نتوانسته اند از روی دیوار بلند آخر کوچه عبور کنند
از کمی نور رو به زردی گذاشته اند
می گویند آنطرف دیوار سرزمین رویاهاست
ولی اینطرف تاریک است
آخرین رهگذر قصۀ من
راه گم کرده بود
با دستهایش روی دیوار
نقش حسرت بسته بود
او می دانست
پشت دیوار، شهر رویاهاست
شهر نور
ولی قوت دستانش
کم بود
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 16:1 توسط سید مصطفی سید رضازاده
|



