تبليغاتX
نسیم سبز

                  

 

چندین نشسته ام  من،  کز رخوت درونم

آتش گرفته بالم، پرهاش نیز سوخته

ویران شده خیالم

تنها به یاد دارم، روزی که بود جایم

در اوج آسمانها،

من می جهیدم از فرش تا عرش با کلامش

جَستی ز روی ابری بر روی  ابرِ دیگر

زیبا نشانه هایش می جُستم از درونم

با یاد و نام محبوب، من بال می گشودم

پرواز را نشانه، بود تا مقصد دوست

هیچم نبود همراه جز قلبی در رکابش

روزی سقوط کردم

بالم شکسته بود یا

قلب تهی ز اغیار، از کف بدادم انگار

آن روز را به خاطر، میاورم ولیکن

دیگر نمانده بر جای شوری برای برخاست

بار دِگر بخواهم تا اوج پر گشایم

زان روز وحشت افروز ترسیده ام، گمانم

محبوب گویی این بار، در گوش من سروده

بار دگر ز پرواز.

 

دستم به سویت ای یار

بر آسمان بلند است

دستم بگیر که این بار، افتاده ای خمودم     

 

پرواز را نظاره، کردم ولیک دیگر

بالی نمانده بر جای

ای جاودان خدایم 

خود کرده ای صدایم، مگذار بی جوابم

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 14:19  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |