تبليغاتX
نسیم سبز

            

هوا آلوده بود و نفس کشیدن دشوار٬ توده ای از غبار و آلودگی آسمان شهر را در خود فرو برده بود و مِهی سیاه در بالای سر مردم شهر غوطه می خورد. شهر خلوت شده بود و پیرمردان و پیر زنان که بیماری قلبی داشتند از قدم زدن در هوای آزاد منصرف شده بودند و در خانه های خود زیر پتو مانده بودند و به گوش کردن رادیو و نگاه کردن تلویزیون مشغول بودند و گاه گاهی هم غری می زدند و از برنامه ها و از دوران گذشته خود یاد می کردند.

آموزش و پرورش هم مدارس را تعطیل کرده بود تا کودکان و نوجوانان در خانه ها بمانند و در این هوای آلوده کمتر تردد کنند. کودکان هم فرصت را غنیمت شمرده و به بازی های کودکانه خود و یا بازی با کامپیوتر مشغول شده بودند. آنهایی که کمی بزرگتر بودند وارد دنیای جذاب اینترنت می شدند و سرگرم چت کردن و مشاهده سایت های مختلف بودند. 

جوانان و میانسالانی هم که به ضرورت انجام کارها و رفتن به دانشگاه و محل کار خود مجبور به تردد در شهر بودند سعی می کردند تا دستمالی جلوی دهانشان بگیرند و یا ماسکی بر روی صورتشان بگذارند تا هوای آلوده کمتر در ریه ها و جسمشان نفوذ کند و به بیماری های مختلف تنفسی دچار نشوند.

همه سعی می کردند تا جلوی مبتلا شدن جسمشان را به بیماری ها بگیرند و کمتر در فضای آلوده شهر تردد کنند و یا حداقل هوایی را که از فیلتری پاک کننده عبور می کند استنشاق کنند.

در همان روز٬ رادیو٬ تلویزیون٬ شبکه های ماهواره ای٬ روزنامه ها و مجلات و کتاب فروشی ها همه و همه مشغول به کار بودند و مشغول تولید و عرضه محتوا. و مردم هر کدام مشغول استفاده از اکسیژنی که آنها برای روحشان تهییه کرده بودند و مشغول تنفس در این فضای رسانه ای.

و روح جوانی در همین جو٬ نفسی عمیق کشید و گاز های سمی بر قلبش نشست و او را مسموم ساخت و او ماسکی برای روحش نخریده بود.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:25  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |