تبليغاتX
نسیم سبز

گاهي ذهنت دچار رخوت مي شود،‌هرچه سعي مي كني تراوشي از ذهن ساكنت به وجود آيد،‌بي فايده است. چاره اي جز اين نيست كه صبوري كني تا ايام بي باري به سر آيد و دوباره قلم در دست گيري و بنويسي.

تخيل سيال،‌ وقتي جمود پيدا مي كند، انگار اسير شده اي در زندان.

كليدش را نمي داني كجا نهاده اي.

تصور مي كني پنجره اي را رو به سمت بيرون،‌ولي پشت پنجره خالي است. هيچ تصويري در آن قاب نمي شود و تو حسرت مي خوري كه هيچ راه فراري نيست براي گذشتن از اين ديوار.

 

اي كاش هميشه پشت ديوار،‌تصوير نور بود و آسمان پر طراوت.

ولي اين روزها كه بر من مي گذرد‌،در ابهام غوطه ورم،‌در جمود خيال.

غرق روياي ناز رسيدن به معشوق. دلكنده از هرچه آلايش. نهاده قلب بر كف. در انتظار عبور از ديوار.

روحم را پالايش مي كنم.‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:3  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


بعضی وقت ها عین باد میگذره و بعضی وقت ها سرعت حرکتش از حلزون های ناز کوچولو هم کم تره.

ولی بالاخره میگذره. ۲ روز از اولین سال افتتاح این وبلاگ گذشت و نسیم سبز یک ساله شد.

تو این مدت بارها از نوشتن خسته شدم ولی کسایی بودن که به خاطر اون ها بروز می کردم. امسال شاید مهم ترین سال زندگی من بود.

سالی که توش به دومین آرزوم رسیدم (البته هنوز یه کوچولو مونده تا کاملاً برسم). سالی که برام خیلی سخت گذشت ولی به خاطر یک همراه، یک مونس، یک هم زبون سختی اش رو خیلی حس نکردم.

شیرینی با او بودن، سختی زمونه رو از یادم برد.

نوشتن بهانه بود! بهانه ای کوچک. از همۀ دوستای خوبم که تو این یک سال من رو تحمل کردن و با نظرای خوبشون به من دلگرمی دادن ممنونم.

ولی این نوشتن فقط یک بهانه بودن برای با شما بودن!

هنوز تصمیم نگرفتم که باز هم بنویسم یا نه. شاید دیگه اینجوری ننویسم و یا شاید اصلاً در اینجا ننویسم. ولی بهانه های با شما بودن هنوز هم زیاده.

سعی کردم تو این یک سال، رنگ و بوی این جا، رنگ و بوی غربت باشه. غربت امیر انتظار، فرزند صبر.

غربتی که با رایحۀ خوش یک نسیم، شاید دگرگون بشه. از او گفتم و از او نوشتم که او معنای عالم است و رنگ این زندگی بی رنگ. رنگی که ما بر ندیدنش مصریم و او شکیبانه صبوری می کند.

صحبت از خدا نیست، صحبت از ولی خدا است. امیری که چشمان ما بر او حجاب انداخته اند.

نمی دانم، کی به اولین آرزویم خواهم رسید! روزی که صدای مولای بی قرینه به گوش من ناقابل برسد و او بانگ بردارد که "یا اهل العالم انا بقیة الله".

شاید سیلاب اشک امان ندهد و بوی یار مست کند، اگر باشم ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 12:40  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


نشسته بودی کنج اتاق، یادت هست؟ پروانه های شوق از نگاهت پر می کشیدند و بر دلم می نشستند. من نیز گل سرخ سینه ام را محمل فرودشان ساخته بودم.
از دلم شهد محبت بر می داشتند و در کام تو می ریختند. تو نیز مرا جرعه نوش کوثر کرده بودی و میهمان خود.
پاسخ لبخند را لبخند بود و بوسه های نگاه، ترنم دل هایمان را دو چندان می کرد.


دستت به گردش آسیاب مشغول بود ودلت به ذکر خدا. من نیز شیفتۀ نجوای دلت. کلامت مِهر بود و جرعه نوش زبان پدر. یادت هست در آغوشش اوج می گرفتی و شمیم وجودش تو را به دیار بهشت رهنمون می شد؟
و من قامت رعنایت را می نگریستم، در آغوش پدر.
انصاف کن فاطمه جان! حال چگونه اجازه می دهی قامت شکسته ات بر دیدگانم نقش بندد. دلم آتش می گیرد.
یادت هست آن روز های شاد را که سرود لبانت دلنواز بود؟ اینک ذکر های مدامت دل مردم شهر را آتش زده!
یادم نمی رود فروغ دو چشم ات را که شعله های محبت را در سینه ام شعله ور می ساخت. اینک چرا بر زمین می نگری؟ کجاست فروغ دو چشم ات. رمز این رو گرفتن ات چیست؟ سوگند که وجودم در التهاب است، آخر من جز تو کدامین سنگ صبور را دارم که با او نجوای سینه ام را بازگو کنم؟
من هیچ، این طفلانت را چه گویم که آرام گیرند؟ کجا همچون تو مادری یافت می شود؟ برگو ای بزرگ بانوی جهان، ای بی همتا.

***
زین پس بیابان های مدینه، چاه های کوفه، دل شب، و ناله های علی است که بر لوح تاریخ می ماند.
بانوی من....
یادت هست که در زیر کساء، حدیث عشق می خواندیم و عطر بهشت مشاممان را پر کرده بود. تو بودی و پدر و حسنین. و ما با نام تو جان گرفتیم. تو محور بودی و ما در گرد تو.
ای ریحانۀ ملکوت، این روزها که می گذرد، جای جای این خشت پر داغ، بر دل سوخته ام داغ می زند. گوشه های خاطره، گوشه های محبت، با تو بودن.


فاطمه جان، چادر خاکی ات بر سر زینب، جگرم را سوزانده است. بر دست هایش خیره می شوم و یاد دستان نحیف تو می افتم. چگونه تاب آوردی ضربه های قلاف شمشیر را.
این خشت های خام، با تو جلای بهشت داشت و بی تو رنگ خون. دیگر نمی خواهم که بی تو باشم.
بانوی من ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:25  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


می خواهی بدانی امام زمان چگونه روضۀ جدش را می خواند؟

 

پردۀ نور

 

أَلسَّلامُ عَلى مَنِ افْتَـخَرَ بِهِ جَبْرَئيلُ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ ناغاهُ فِي الْمَهْدِ ميكآئيلُ

 

سلام بر آن كسى كه جبرئيل به او مباهات مى نمود، سلام بر آن كسى كه ميكائيل در گهواره با او تكلّم مى نمود

 

 

 پردۀ شور

 

وَ لَمْ يَبْقَ لَك َ ناصِرٌ، وَ أَنْتَ مُحْتَسِبٌ صابِرٌ، تَذُبُّ عَنْ نِسْوَتِك َ وَ أَوْلادِك َ، حَتّى نَكَسُوكَ عَنْ جَوادِك َ، فَهَوَيْتَ إِلَى الاَْرْضِ جَريحاً ، تَطَؤُك َ الْخُيُولُ بِحَوافِرِها، وَ تَعْلُوكَ الطُّغاةُ بِبَواتِرِها ، قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ جَبينُك َ ، وَ اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِباضِ وَ الاِنْبِساطِ شِمالُك َ وَ يَمينُك ، تُديرُ طَرْفاً خَفِيّاً إِلى رَحْلِك َ وَ بَيْتِكَ، وَ قَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِك َ عَنْ وُلْدِك َ وَ أَهاليك، وَ أَسْرَعَ فَرَسُك َ شارِداً ، إِلى خِيامِك َ قاصِداً، مُحَمْحِماً باكِياً، فَلَمّا رَأَيْنَ النِّـسآءُ جَوادَك َ مَخْزِيّاً، وَ نَظَرْنَ سَرْجَك َ عَلَيْهِ مَلْوِيّاً، بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ، ناشِراتِ الشُّعُورِ عَلَى الْخُدُودِ، لاطِماتِ الْوُجُوهِ سافِرات ، وَ بِالْعَويلِ داعِيات ، وَ بَعْدَالْعِزِّ مُذَلَّلات، وَ إِلى مَصْرَعِك َ مُبادِرات

 

تاآنكه هيچ ياورى برايت نماند، ولى توحسابگر(عمل خويش براى خدا) و صبور بودى، از زنان و فرزندانت دفاع و حمايت مينمودى، تاآنكه تورا از اسبِ سوارى ات سرنگون نمودند، پس بابدن مجروح بر زمين سقوط كردى، درحاليكه اسبها تو را با سُم هاى خويش كوبيدند، و سركشان باشمشيرهاى تيزِشان برفرازت شدند، پيشانىِ تو به عرقِ مرگ مرطوب شد، و دستانِ چپ و راستت به باز و بسته شدن در حركت بود، پس گوشـه نظرى به جانب خِيام و حَرَمَت گرداندى، در حاليكه از زنان و فرزندانت(روگردانده)به خويش مشـغول بودى، اسبِ سوارى ات با حال نفرت شتافت، شيـهه كشان و گريـان، بجانبِ خيمه ها رو نمود، پس چون بانوانِ حَرَم اسبِ تيز پاى تو را خوار و زبون بديدند، و زينِ تو را بر او واژگونه يافتند، ازپسِ پرده ها(ىِ خيمه) خارج شدند، درحاليكه  گيسوان برگونه ها پراكنده نمودند، بر صورت ها سیلی مى زدند و نقاب ازچهره ها افكنده بودند، و بصداى بلند شيون میکردند، و از اوجِ عزّت به حضيض ذلّت درافتاده بودند، وبه سوىِ قتلگاه تو مى شتافتند

 

پرد ۀ ضجه

 

وَ الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِكَ

 

وَ مُولِـغٌ سَيْفَهُ عَلى نَحْرِك َ، قابِضٌ عَلى شَيْبَتِك َ بِيَدِهِ، ذابِـحٌ لَك َ بِمُهَنَّدِهِ، قَدْ سَكَنَتْ حَوآسُّك، وَ خَفِيَتْ أَنْفاسُك َ، وَ رُفِـعَ عَلَى الْقَناةِ رَأْسُك

 

درهمان حال شِمرِ ملعون برسينه مباركت نشسته، و شمشير خويش را بر گلـويت سيراب  مينمود، با دستى  مَحاسنِ شريفت را در مُشت ميفِشرد، (وبادست ديگر)با تيغِ آخته اش سر از بدنت جدا مى كرد، تمامِ اعضا و حواسّت ازحركت ايستاد، نَفَسهاىِ مباركت درسينه پنهان شد، و سرِ مقدّست برنيزه بالارفت

 

پردۀ غربت

 

أَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوكِ الْخِبآءِ

 

سلام بر آنكه (حُرمَتِ) خيمه گاهش دريده شد

 

 

 پردۀ حسرت

 

سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِك َ مَقْرُوحٌ ، وَ دَمْعُهُ عِنْدَ ذِكْرِك َ مَسْفُوحٌ ، سَلامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزينِ ، الْوالِهِ الْمُسْتَكينِ ، سَلامَ مَنْ لَوْ كانَ مَعَكَ بِالطُّفُوفِ ،  لَوَقاك َ بِنَفْسِهِ حَدَّ السُّيُوفِ ، وَ بَذَلَ حُشاشَتَهُ دُونَكَ لِلْحُتُوفِ ، وَ جاهَدَ بَيْنَ يَدَيْك َ ، وَ نَصَرَك َ عَلى مَنْ بَغى عَلَيْك َ ، وَ فَداك َ بِرُوحِهِ وَ جَسَدِهِ وَ مالِهِ وَ وَلَدِهِ ، وَ رُوحُهُ لِرُوحِك َ فِدآءٌ ، وَ أَهْلُهُ لاَِهْلِك َ وِقآءٌ ، فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِى الدُّهُورُ ، وَ عاقَني عَنْ نَصْرِك َ الْمَقْدُورُ ، وَ لَمْ أَكُنْ لِمَنْ حارَبَك َ مُحارِباً، وَ لِمَنْ نَصَبَ لَك َ الْعَداوَةَ مُناصِباً ، فَلاََ نْدُبَنَّك َ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاََبْكِيَنَّ لَك َ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ، حَسْرَةً عَلَيْك َ ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاك َ وَ تَلَهُّفاً ، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ  الْمُصابِ ، وَ غُصَّةِ الاِكْتِيابِ

 

سلام كسيكه قلبش ازمصيبت تو جريحه دار، و اشكش به هنگام يادتو جارى است، سلام كسيكه دردناك وغمگين وشيفته وفروتن است، سلام كسيكه اگرباتودركربلاء مى بود، باجانش(دربرابرِ)تيزىِ شمشيرها ازتو محافظت مى نمود، و نيمه جانش رابه خاطرتو بدست مرگ مى سپرد، و درركاب تو جهاد ميكرد، و تو را عليه ستمكاران يارى داده، جان و تن و مال و فرزندش رافداى تو مى نمود، و جانش فداى جان تو، وخانواده اش سپر بلاىِ اهل بيت تومى بود

 اگرچه زمانه مرابه تأخير انداخت، ومُقدَّرات الهى مراازيارىِ تو بازداشت، و نبودم تا با آنانكه با تو جنگيدند بجنگم، وباكسانيكه باتو اظهار دشمنى كردند خصومت نمايم،(درعوض)صبح و شام بر تو مويِه ميكنم، وبه جاى اشك براى تو خون گريه ميكنم، از روى حسرت و تأسّف و افسوس برمصيبت هائى كه برتو واردشد، تاجائى كه ازفرط اندوهِ مصيبت، و غم و غصّه شدّتِ حزن جان سپارم

 

 

فرازهایی بود از زیارت ناحیه مقدسه، از زبان حضرت ولی عصر در رثای جد بزرگوارشان

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 12:10  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


باز از راه رسید و چشمه های محبتمون جوششی دوباره پیدا کرده. از همون چشمه صحبت می کنم که ان شاء الله هیچ وقت آبش خشک نشه و از جوشیدن نیافته. همونی که از وقتی بچه بودیم تا حالا همیشه سیرابمون کرده. اونقدر آبش شیرین و گوارا است که هر چه ازش می نوشیم باز هم عطشمون تموم نمی شه. همون چشمه ای که با برکۀ صحرای جحفه پیوند خورده. برکۀ غدیر و چشمۀ محبت علی.

این عید زیبا که هممون ازش خاطره های خیلی شیرین داریم بر هموتن مبارک باشه. زیر سایه امیر المومنین باشید انشاء الله.

گفتن این روز که به هم می رسید و رو بوسی می کنید و تبریک می گید خدا رو هم به خاطر داشتن محبت علی و اولادش شکر کنید و بگید:

الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیر المومنین، علی بن ابی طالب و الائمة علیهم السلام  

 راستی یادتون نره باید دوتا عیدی بگیرین ها...

یکی از فرزند امیر المومنین (ع)، مولانا حجة بن الحسن (عج)، که روز به امامت رسیدن پدرشونه! عیدی های خوب خوب می دن ها اگه عیدی نگرفتی بعدا پشیمون میشی ...

یکی هم از خدا، که فکر کنم هموتن می دونین بهترین عیدیمون چیه. من که فقط فرج تنها وارث غدیر رو می خوام حالا خودتون ....

 اینم دو تا شعر، عیدی من به شما دوستای خوبم البته هیچ کدومشون واسه خودم نیست (صداقتو کیف می کنین؟ ) و صد البته هر کی هم که تو روز عید ببینمش، حضوراً عیدیش رو بهش می دم ...(قراره روز عید متواری بشم ... آرههههههه ...)

نـه مــرا قــدرت آنـکـه دم زنـم از جــلال تو یا علی

نه مرا زبـان، که بیـان کنم، صفت کمال تو یا علی

شده مات عقل موحدین همه در جمال تو یا علی

بـه کــدام کـس مَــثلت زنم که بود مثال تو یا علی

***

برفراز مجلس ما، ماهي امشب سر زند

خنده بر خورشيد و ماه از تابش منظر زند

ساقي گل چهره امشب جلوه ديگر کند

مطرب خوش نغمه امشب پرده ديگر زند

آسمان پوشيده بر تن، پرنيان نيلگون

چون عروسان، خويشتن را زينت و زيور زند

آسمان را گفتم اين بزم و نشاط از چيست؟ گفت:

چون که فردا آفتاب از برج خاور سر زند

من در آن بزم  کنم خدمت که شاه انبياء

مصطفي تاج ولايت بر سر حيدر زند

در غدير خم چو دريا خلق خيز و موج و موج

کشتي لولاک چون آن جا رسد، لنگر زند

کاين علي باشد ولي الله، بايد بعد من

بر سرير دين نشيند بر سرش افسر زند

آسمان بر خاک افتاده است خواهد چون زمين

بوسه بر پاي، علي داماد پيغمبر زند

نيست مردان خدا را رهبري غير از علي

مرد حق بايد قدم در راه اين رهبر زند

آسمان بر گردن افکنده است طوق بندگي

تا به سر تاج ولاي خواجه قنبر زند

پرچم شاه ولايت بين که در هر بامداد

خنده بر پرچم دار و اسکندر زند

دست گير از کرم افتاده اي گر چون "رسا"

دست بر دامان او در عرصه محشر زند

 

"دکتر قاسم رسا خراساني"

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:12  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


 

 

سلام بر شما دوستان عزیزم که به من سر می زنید.

 

امروز برایم روز خوبی است، شاید زیباترین روزی است که هر سال انتظار فرا رسیدنش را می کشم. هر روز بر گذار آفتاب از مشرق تا به مغرب و خفتنش در بسترگاه اندیشه نگاه می کنم و شمار روز ها را دارم تا که به این روز میرسم.

روزی در فصل عاشقان، در ماه اوج حرارت رنگ ها (زرد، قرمز، ارغوانی و نارنجی)، در نیمۀ همان ماه پر شکوه و در نهایت زیبایی، که قدم در این جهان گذاشتم و اولین تنفسم با گریه ای همراه بود از سر جدایی. جدایی از دیار گذشته.

اما نمی دانم چرا امسال، در این روز، همچون سال های گذشته شاد نیستم.

می دانم که امسال برایم مهمترین سال است و باید تصمیمی بزرگ بگیرم، تصمیمی به بهای زندگی، تصمیمی به بهای گذشته و به بهای آینده. گویا باید باز بگریم به خاطر وداع با گذشته یا با گذشته بمانم و با آینده وداع گویم.

چه تلخ است انتخاب میان این دو.

امسال بر روی برگ های خزان زدۀ پارک ندویدم، و فریاد ترک برداشتن آنها گوشم را نیازرد. امسال غمگین بودم، خسته بودم از فقدان طراوت در بستر خویشان، از سقوط در ورطۀ تکرار، از سکوت به هنگامۀ فریاد، از وداع با عالم بالا، از سکون در باتلاق زمان.

عجیب غرق شده ام در ورطۀ فراق. دور شده ام از خودم از خدایم.

راهی می جویم در این تاریکی و ظلمات. در می یابم که بال هایم شکسته و هرچه عزم پرواز می کنم، جز بر زمین نمی کوبم. شاید همین روزها ...

شاید ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:8  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


می شنوی؟ دارد صدایمان می زند. حسش میکنی؟ لطیف است و با طراوت. بویش را احساس می کنی؟ عطر محبت می دهد و بوی خدا دارد. می بینیش؟ پشت در ایستاده . تعارفی کن تا وارد شود. دوباره آمده است. با تمام خاطرات شیرین زندگیمان. با لحظاتی که بر سر سفره های افطار، بوی خدا را حس می کردیم. با گرسنگی های کودکانه و روزه های کله گنجشکیمان. با شیرینی یاد خدا. با حال عجیبی که آدم سر سفره، دم اذان، وقتی اذان موذن زاده رو می شنوه و وقتی اسماء الحسنی را گوش میده، بهش دست میده. یاد افطاری هایی که با دوستان خوردیم، یاد افطاری های خونه مادر بزرگ. یاد اولین روزه هامون. طعم خوبی زیر دهان احساس می کنیم. مگه نه؟   

 یاد دوران کودکی افتادی؟ یاد این شعر که هنگام غروب می شنیدیم؟

 

 

این دهان بستی دهانی باز شد

تا خورنده ی لقمه های راز شد

لب فروبند از طعام و از شراب

سوی خوان آسمانی کن شتاب

گر تو این انبان ز نان خالی کنی

پر ز گوهرهای اجلالی کنی

طفل جان از شیر شیطان باز کن

بعد از آنش با ملک انباز کن

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

امتحان کن چند روزی در صیام

چند شب ها خواب را گشتی اسیر

یک شبی بیدار شو دولت بگیر 

 

 

 مثنوی افشاری با صدای شجریان

( این دهان بستی دهانی باز شد)

 

 

آغوشت را باز کن و به استقبالش برو. دارد صدایمان می زند، جا نمانی.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 11:8  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


                           

نشسته ام پشت میز، تو شرکت. کسی نیست، همه رفتن. یه جنب و جوش خاصی توی سالن بقلی هست که به آدم انرژی میده که بمونه و بنویسه. به آدم امید میده. یه چند تا جوون که دو سه سالی کوچکتر از من هستن دور هم جمع شدن و دارن تمرین می کنن برای اینکه روز نیمه شعبان جشن تولد یه عزیزی رو بگیرن. گه گاهی صدای خنده هاشون میاد که سر دیالوگ های تئاتر با هم شوخی می کنن. یاد چند ساله پیش افتادم که همین برنامه ها رو من و چند تا از دوستام انجام می دادیم. حالا ما بزرگ شدیم و به جای تئاتر بازی کردن و سرود خوندن باید بریم سخنرانی کنیم و دکلمه بخونیم و کنفرانس بدیم. ولی دلم می خواست با همون حال و هوا و صفای دلِ چند سال پیش برای اون عزیز جشن تولد بگیریم.

همون عزیزی که با شرمندگی بقیه سال زیاد بهش فکر نمی کنیم ولی اون هوای ما رو داره. آخرش هم هرچی توی یک سال جفتک پراکنی کرده باشیم دستمونو میگیره و نمیذاره از در خونش بریم.

چه خاطرات شیرینی دارم از چندین سال جشن گرفتن، از دلهره های قبل از جشن که هی با خودمون می گفتیم وای یعنی خوب میشه؟ یعنی جشن تولدی که می گیریم درخور اون عزیز هست؟ مردم خوششون میاد یا نه؟ نکنه تئاتر آماده نشه؟ نکنه گروه سرود تپق بزنن و برنامه خراب بشه؟ نکنه سخران دیر بیاد؟ نکنه پذیرایی خوب نباشه؟ نکنه برنامه نور و صدا، یه دفعه افکت هاش قاتی کنن؟ نکنه .... و هزاران نکنۀ دیگه که هیچکدومشون اتفاق نیافتادن و همیشه خوب برگزار شدن، چون اون عزیز کمکمون میکرد که جشن هامون خوب برگزار بشه.

وقتی که جشن تموم میشد و مهمون ها میرفتن تازه همه اشک تو چشاشون جمع می شد که امسال هم تموم شد و اون عزیز توی جشن تولد خودش حضور نداشت. همه دلاشون میگرفت. بعضی ها میرفتن یه گوشه و سر شون رو رو زانوشون میذاشتن و آروم آروم گریه میکردن که کسی صداشون رو نشنوه. جشن تولد بدون اون کسی که براش جشن گرفتیم که مزه نداره. همه از ته قلبشون دعا میکردن که خدایا یه کاری کن که سال دیگه اونم بین ما باشه و ما ببینیمش و براش جشن بگیریم.

نه اینکه او بینمون نیست ها، نه! اون عزیز بین ما رفت و آمد میکنه و از حال و روزمون خیلی هم خوب خبر داره ولی خوب ما نمیشناسیمش. و وقتی که ظهور کنه خیلی ها میگن اِ اِ !!! ما که این آقارو میشناختیم، همونیه که ....

یه بار یکی از دوستام بعد اینکه همه مهومن ها رفتن و ما داشتیم وسایل رو جمع و جور میکردیم، دیدم یهو گریه اش گرفت و حالش عوض شد. گفتم چی شده؟ گفت یه لحظه برای غریبی اون آقا دلم سوخت که مای سر تا پا تقصیر براش جشن تولد میگیریم. اون کجا و ما کجا. بدجوریم دل ما رو هم سوزوند.  

چه خاطرات شیرینی بود و چه روزگار خوشی. هنوز صداشون میاد که دارن تمرین می کنن. باید برم باهاشون دکلمه تمرین کنم، آخه از پس فردا جشن هاشون شروع میشه.

راستی شما جشن تولد اون عزیز رو تا حالا گرفتین؟ یا تا حالا توی جشن تولد هایی که براش میگیرن بودین؟  اگه از خاطراتتون بنویسین خوشحال می شم.

من دیگه برم، فعلاً. راستی جشن تولد گرفتن برای اون عزیز خیلی هم سخت نیست ها. اگه تا حالا نگرفتین زودتر دست بکار بشین و تو خونوادتون امسال جشن بگیرین.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 17:14  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


                     

امام رئوف، حضرت علی بن موسی الرضا فرمودند:

  الامام .... الوالد الشفیق، و الاخ الشقیق و الام البره بالولد الصغیر

 

امام، ... پدر دلسوز و همچون برادر دوقولو و چون مادر دلسوز نسبت به فرزند کوچکش می باشد.

 

هرگاه این کلام را می خوانم دستانم می لرزد، صدایم می گیرد، دیدگانم می بارد، تمام بدنم را حسی عجیب فرا می گیرد. از این می گریم که او اینچنین به من نزدیک است و من در فاصله ای دور از او. او اینچنین به من محبت می کند و من گاه و بی گاه بر قلب نازنینش تیری از گناه فرود می آورم و حلقه اشکی در دیدگانش مینشانم. چه قدر من پستم و او بزرگ، هنوز هم لطفش را از من دریغ نکرده ولی من چون گذشته، با وقاحت از یادش غافلم. هنوز هم دست محبتش را بر سر و صورتم میکشد و برایم طلب استغفار می کند و من برای آمدنش دعایی نمی خوانم. شاید هم گاهی زیر لب، ترنمی از دعا بخوانم ولی روحم ناپاک است و دعایم چند قدمی بیشتر بالا نمی رود.

مولا چه گویم که نفسِ سیاهم وجودت را می آزرد. خاموش می شوم تو خود دعایی بخوان. هنوز قلبم منتظر آمدنت است.

مولای من، این سخن، سخن من نیست، گویا قلبم لب گشوده و با تو اینچنین نجوا می کند که

اگر حجاب ظهورت حضور پست من است

                                        دعا نما که بمیرم، چرا نمی آیی؟

 

مولای من

خود نیز، آمدنت را دستی به دعا بردار

باشد که این دیدگان شرمسار

دیدارت را دریابد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 11:41  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


ازش پرسید استاد٬ اگه یه بار دیگه به شما زندگی بدن و بگن که از اول شروع کن٬ این بار چه جوری زندگی می کنین؟

استاد پیر که اکنون بر روی تخت بیمارستان بود و حالش زیاد خوب نبود٬ کمی تامل کرد و گفت: "دوباره عین همین بار زندگی می کردم٬ بدون هیچ تغییری در زندگی ام"

جوابی که شاگرد را به فکر فرو برد و من را نیز. واقعاْ چند نفر روی زمین هستن که اگه دوباره بهشون عمر بدین ٬ عین همین بار زندگی می کنن؟ که هیچ گام اشتباهی تو زندگیشون بر نداشتن٬ که هیچ وقت اون چیزی که خدا نمی خواسته نبودن. واقعاْ سخته!

اون استاد٬ استاد روزبه بود که واقعاْ مرضی رضای خدا زیست٬ روحش شاد.

   

امروز یه متنی رو تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم که نوشته بود تو برزخ گیر کرده و امشب معلوم میشه که بهشتیه یا جهنمی٬ خوش به حالش٬ چون میتونه دوباره تو کنکور شرکت کنه و سرنوشتشو عوض کنه٬ ولی بد به حال من که وقتی میفهمم بهشتیم یا جهنمی که در هر دو صورت حسرت می خورم و دیگه کاری از دستم بر نمی یاد.

اگه جهنمی باشم که حسرت ابدی در انتظارمه و اگه هم بهشتی باشم٬ باز حسرت می خورم که چرا بیشتر اونطوری که خدام می پسندید نبودم تا اون روز نگاهم شرمگین نباشه.

یه آیه تو قرآن هست که بدجوری آدمو می ترسونه. می دونی بزرگترین عذاب خدا چیه؟ خدا میگه با بعضی ها تو روز قیامت اصلاْ کاری ندارم٬ نه نگاهشون می کنم و نه باهاشون حرف می زنم و نه جوابشونو می دم. به نظرم این سخت ترین عذاب خداست که اینقدر آدم باید ناجور شده باشه که خدا که ارحم الراحمینه نخواد حتی نگاهش کنه. می ترسم٬ خدایا نکنه من هم تو همین دسته آدما باشم٬ خدای من ...    

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:57  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


نمی دونم بگم یادش به خیر یا نه٬ ولی هرچی بود چند ساله که تموم شده و دیگه کمتر بهش فکر می کنم. تقریبا سه سال پیش خیلی درگیرش بودم و فکر و ذهنم شده بود همون. از صبح تا شب باید باهاش زندگی می کردم و هر لحظه ام جلوی چشمم بود. تا آخرین ساعت ها هم دلهره و اضطرابش ولم نمی کرد. ولی همین که تموم شد دیگه نمی خواستم حتی یه لحظه هم بهش فکر کنم٬ ازش متنفر شده بودم. چون اصلا چیز عادلانه ای نبود و حق خیلی ها رو ضایع می کرد...

حالا بعد از سه سال دو باره به یاد اوون روزایی افتادم که کنکور داشتم. همون روزای سخت و پر استرس. دو روز پیش باز یه عالمه کنکوری رفتن سر جلسه ها و کنکور دادن٬ خیلی ها همین که برگه های امتحانو گرفتن شروع کردن به پرکردن خونه های سفید و بعضی ها هم از بس خسته شده بودن دیدن که خوابیدن سر جلسه بهتره. خیلی ها بعد امتحان دیگه حتی نمی خواستن یه لحظه هم به این غول سیاه فکر کنن چه تونسته بودن شاخشو بشکنن چه نه! بعضی ها هم به دنبال جواب ها بودن تا ببینن نتیجه چی می شه٬ یادمه خودم زیاد دنبال جواب ها نبودم. نمی دونم چرا باید آدم چند وقتی رو که می تونه راحت نفس بکشه با دونستن نتیجه کنکور خرابش کنه! البته بعضی ها هم تا نبینن که چه کردن آروم نمی گیرن٬ اما به نظرم ندونستن نتیجه خودش یه حال خوبی داره. به هر حال این ماجرا هر سال تکرار می شه و فرصت جبران کردن همیشه هست ولی همیشه وقتی به کنکور فکر می کردم یاد یه امتحان بزرگتر هم می افتادم که وقتی آدم از نتیجه امتحانش با خبر می شه دیگه راهی برای جبرانش نداره٬ دیگه خیلی دیر شده٬ اگه آدم قدم هاشو محکم برنداشته باشه دیگه فایده ای نداره٬ اونم امتحان زندگی کردن بود. دیگه بعد کنکور زیاد به این امتحان سخت تر هم فکر نکردم٬ شاید یکی از خوبی های کنکور همون یاد زندگی افتادن بود. نمی دونم چند تا از خونه های سفید زندگیمو درست با قلم سیاشون کردم و چند تا رو سفید ولشون کردمو رفتم سوال بعدی و چند تا رو اشتباه پر کردم٬ امیدوارم بتونم با پاک کن دوباره تا قبل اینکه فرصت زندگی رو ازم نگرفتن اشتباهامو پاک کنم٬ شاید بتونم ...

امسال سه تا از فامیل های نزدیکم کنکور داشتن٬ دو تا دختر عمه هام و یکی از دختر خاله هام. امیدوارم که همشون موفق شده باشن. همینطور همه اونایی که تلاش کردن.   

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 17:34  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


به نام او که توان لغزیدن دستان و جاری شدن کلام بر زبان را به انسان داد٬ و با یاد و نام محبوب دلها و آرام جان ها٬ حجت خدا و خلیفه او بر روی زمین.

بعضی وقت ها به بعضی وبلاگ ها حسرت می خوردم و دلم می خواست که منم به اندازه کافی وقت داشتم تا یه وبلاگ راه بندازم. ولی خوب حسابی سرم شلوغ بود تا امروز که دیگه طاقت نیاوردم و اومدم قاتی وبلاگ نویسا.

۵ تا اسم وبلاگ عوض کردم تا بالاخره یه اسمی که قبلاْ یکی انتخاب نکرده بود پیدا شد٬ و "نسیم سبز" قسمت من شد!

از "سایه نقره ای"٬ و "آسمان نیلی" رسیدم به "نسیم سبز".

نمی دونم تو این دنیای خاکستری٬ رنگ سبز چه حالی داره٬ ولی اول های بهار که می شه و بعد شش ماه دیدن رنگ های نارنجی و خاکستری روشن٬ آدم با دیدن رنگ سبز ناز برگ های کوچولو که تازه جوونه زدن یه حس خوبی بهش دست می ده و نمی خواد به رنگ های دیگه نگاه کنه.

دلش می خواد یه نفس عمیق بکشه و هرچی اکسیژن تازه بهاری هست بفرسته تو ریه هاش و انقدر نفسش رو حبس کنه که تمام وجودش بهاری و سبز بشه البته نه مثل این!

منم امیدوارم نوشته هایی که قرار اینجا بذارم تا شما عزیزا بخونین همیشه سبز و بهاری باشه٬ باید یه نسیم سبز سبز اینجا همیشه در وزیدن باشه تا برگ های خزون زده رو با خودش ببره و فقط طراوت جا بذاره.

خوب واسه روز اولی بد نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 17:8  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |