تبليغاتX
نسیم سبز

قسم خورده است. چونان اوج گرفته بود که سقوطش در ذهن جای نمی گرفت. توانایی اش مثال زدنی است. با هر در بسته که روبرو شود، حریص تر از دری دیگر رخ می نماید. افسونگری هزار چهره است. کینه ای عجیب و دیرینه با من و تو دارد.

آری، ابلیس را می گویم.

مکر و حیله اش، دست بزرگان را پایبند خویش کرده است. به هر سوی که بخواهد عنانشان را می کشد و با خود می برد.

سیطره حکومتش، آتش درون است. آنچنان سرابی پیش رویت می گستراند که سقوط را از صعود تشخیص ندهی.

بساط وسوسه اش، چونان شعبده بازی قدر، حجاب بر دیدگان بصیرت می افکند.

از کوچکترین منفذی که به رویش گشوده گذارده باشی، نفوذ می کند.

چونان بر اقلام تزویر و مکر مسلط است که تو مدهوش اولین پله از مکرش می شوی.

چون به استیصال رسیدی، تو را رها می کند که در کفر غوطه ور شوی، اما تا پله های قبلی، چونان رفیقی صمیمی، دستانت را می فشرد تا پله های تباهی را یکی یکی بالا روی و آنگاه با نسیمی لطیف، در بستر پوچی سقوط کنی.

هر چه تو تلاشت افزون شود، برای بنای سدی در مقابلش، آتش اشتیاق او شعله ور تر می شود و شراره های آتشش وجودت را می آزرد.

ولی من سدی را سراغ دارم که او توان نفوذ ندارد.

من نوری را سراغ دارم که چشمان طماع و حریص او را کور می کند.

من قدرتی را می شناسم که بازوان مکر او را به بند می کشد.

من سروری را می شناسم که سیطره حکومتش، تمام وجود توست.

من چشمه ای را می شناسم که آب درونش، بینا می کند چشم بصیرت را.

من بزرگی را سراغ دارم که دستانت را می فشرد تا تو را به اوج رساند.

من رفیقی را می شناسم که هرچه او رشته است با نیم نگاهی پنبه می کند و بساط تزویرش را به چرخش چشمی زیر و رو.

من پناهگاه و کهف حصینی سراغ دارم که ابلیس جر‌‌أت عبور از کنار آن را نیز ندارد. 

آری من مولایی بزرگ می شناسم.

می دانی که را می گویم؟

 

المستغیث بک یا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:25  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


به آیینه زل زده ام. چین و چروک ها که تغییر نکرده اند، پس چه در من دگرگون شد که چنین دور شدم؟

آیینه هرچه سکوت می کند و در فریاد سکوتش تلالو صداقت را به دیدگانم می نشاند ، من در نمی یابم که چیست این راز.

احساس می کنم که سنگین تر از همیشه ام، توان بال گشودن ندارم.

کدام شرنگ تلخ را نوشیدم که طعم دور شدن را حس نکردم؟ شیفتۀ کدام سراب بی آب شدم که چنین عطشی را در نیافتم؟

دوباره در آیینه خیره مانده ام. کاش زبان آیینه گنگ نبود و گوش این دل محرم سر. تمنا می کنم. التماس می کنم. ولی انگار سودی ندارد.

نگاهم به کنج آیینه خیره می ماند. روی طاقچه، قرآن است و یک سبد یاس سفید با دوازده نیلوفر و یک شاخه نرگس. انگار آیینه می خواهد با من سخن بگوید.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


نمی خواهم از تو بگویم که ناگفته های خودم بسیار است. همیشه به سوی تو نشانه رفته ام و از خود باز مانده ام. بگذار آینه را به دست گیرم و نگاهی در خود بیاندازم. می ترسم که نشانه ای از با تو بودن در خود نبینم.

 

 می ترسم خطوط چهره ام با تو غریبه باشند. می ترسم چشمانم، داغی از  انتظار بر خود نداشته باشند. گواه اشک را نمی توان به سخره گرفت، ولی طعم شور این گوهران آسمانی را دیرگاهی است بر زبانم نچشیده ام.

می دانی؟! هراسم از آن است که چین و چروک های چهره ام، نه از غم تو، که از گذر زمان باشند. کودک که بودم، سپید مویانِ سپید روی، که دانه دانه تارهای گیسوی خود را با محبت تو گره زده بودند، آرزوی نهفته ام بود و اینک من، سیاه رویی، سپید مویم.

حیف که خطوط عمر، این شیارهای حک شده بر پیشانی، هر یک سریعتر از دیگری بر صفحۀ زندگانی ام نقش بستند ولی هیچ گاه بر دلدادگی تو از هم پیشی نگرفتند که هر یک با تو غریبه تر بود از خط قبلی.

چه دیر سوی آینه را چرخاندم، چه دیر بر خود نگریستم، اینک این آینۀ زنگار گرفته را چه کنم که  نگریستن در آن حال و روز ام را دگرگون می کند؟

این لب، طعم عطش را نچشید. آب نوشید ولی نه ماء معین. جرعه نوشید ولی نه از شهد محبت تو.

این بینی، تمام عمر بر سر هر کوی، مشامم را پر ساخت ولی نه از عطر یاد تو. از گرد غفلت، از افسون شهوت.

و این گوش، سر ریز از سخن است، ولی بی نشان از تو. ای کاش لحظه ای صدای تو پردۀ وجودم را می لرزاند. ای کاش طمأنینۀ کلام تو، مرا آرام می کرد.

چشمانم را که می دانستم لیاقت تو را ندارند ولی گوش هایم نیز با آرزویی بر سینه خاموش شدند.

چهره ام دیگر خالی است. این فضای تهی، گرد سیاهی را نیکوتر است تا نوازش شمیم حضور.

 

 

آینه ام نام تو را فریاد می کند که از چهرۀ من بیمناک است. آیا هنوز زبانم لیاقت بردن نامت را دارد؟

یا ابا صالح المهدی ادرکنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:18  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


سلام دوستان خوبم،
چند وقتی است که حسابی سرم شلوغ شده. معذرت می خوام که نتونستم آپ کنم و جواب نظراتون رو بدم.
دعا کنید یک کم سرم خلوت تر بشه.
اما دست خالی هم نیستم، یک وبلاگ بهتون معرفی می کنم که در واقع وبلاگ دومم حساب میشه ولی من فقط بعضی از متن هاش رو می نویسم. یک وبلاگ گروهیه.
فکر کنم خوشتون بیاد.
بهاریه می نویسیم برای محبوب عالم. اگه سر زدین و خواستین که شما هم براش بهاریه بنویسین، توی نظر ها تایپ کنید تا به اسم خودتون، بذاریمش تو وبلاگ.

وبلاگ "قلم های بهاری می نگارند ". http://bahare1386.blogfa.com

********

فعلاْ برای اینکه دست خالی نرین، یکی از اون بهاریه ها رو اینجا میذارم. امیدوارم خوشتون بیاد.

دوباره خورشید 365 بار غروب کرد و چشمانمان، لیاقت دیدار خورشید عالمتاب را نیافت و ابر های تیرۀ گناهانمان، حجابی شد بین ما و او و چه بسا حجابی سنگین تر از سال قبل.
ماه رمضان بود و امید بسته بودیم به شب های قدر که شاید اشک چشمانمان، این برهوت دوری را به گلشنی از حضور تبدیل کند ولی ....
پس از آن دل به روز عرفه این قله نزدیکی بسته بودیم که شاید بتوان حضیض گناه را در چشمه دعای حسین (ع) بشوییم و قدمی به محبوب نزدیک تر شویم، شاید لیاقت دیدار به این چشمان نا لایق نیز داده شود و فرازی از سرود صبحگاهیمان برآورده شود و  " اللهم ارنی الطلعت الرشیده و الغره الحمیده" هایمان موثر بیافتد ولی ....
چند قدمی جلوتر آمدیم تا شاید دیگر در ماه محرم، منتقم خون حسین (ع) بیاید و مرهمی باشد دل کودکان حسین را ولی گویا هنوز آماده نبودیم و ....

و اکنون که درختان، پس از خواب زمستانیشان برخواسته اند و در طراوت باران بهاری، شکوفه های خود را رو به سوی آفتاب، شکفته اند ما نیز رو به سوی او می کنیم و در طراوت اشک چشممان از او می خواهیم که در این سال جدید، ما نیز از خواب زمستانی برخیزیم و نو شویم و بهار جاویدان را در حضور محبوب جشن گیریم که نبود او مجال سرور را از کفمان ربوده.
اکنون نیز چشم دوخته ایم به راه، شاید ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 13:22  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


اگر بخواهم با تئوری پردازان و اندیشمندان دوراندیش همقدم شوم و مرغ خیال ذهنم را به پرواز بخوانم، جز در آسمان تو توان پرگشودن نخواهد یافت.

***

 اگر بخواهم همسفر توریست ها و کاوشگران کوچه های روشن و تاریک تاریخ گردم، از هر معبری که بگذرم، سمبل های وجودی توست که چشم نوازی می کنند.

***

و اگر بخواهم با روزگار خود همنفس شوم، باز این وجود توست که با هر تپش قلب این جهان در هم آمیخته است.

 
و حال نمی دانم مرا چه شده که حضور تو را در نمی یابم، و شعاع نورت را نظاره نمی کنم.

نمی دانم چه بر سرم آمده که رنگ تو از هر رنگ دیگری در زندگیم کمرنگ تر گشته.

نمی دانم چگونه میتوانم وجودت را با گذشته و حال و آینده ام درهم آمیزم ای علت هستی و ای غایت انسان. ای از تبار شبیر و شبر. ای وارث ایلیا. ای مونس کوثر و ای عزیز احمد.
چگونه می توانم اوج بگیرم و در رنگین کمانت غرق شوم؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 14:54  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


  

و خزان، اندک اندک به سراغ طعمۀ خود می رود و طعمه آنگاه به خود می آید که صدای ترک برداشتن خود را می شنود. آنهنگام در می یابد که از درخت و ریشۀ جان جدا شده. چه دیر است آنهنگام.

 راستی می توان بر کنارِ آبِ جاری هم بود و گرفتار خزان شد.

 بستگی به تو دارد که جرعه ای از آب بنوشی یا نه. می توان ...

 

و بدان که امام، آب گواراست برای قلب تشنۀ انسان

زلال معرفت است برای اندیشۀ انسان 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12:7  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


 

 

 

 

در اوج خلصه ی گياه سبز
هنگامی که پا بر آتش ميکوبی
وتن برهنه ات را به باران مي سپاری
سبز ميشوی
جوانه ميزنی
پيچ و تاب ميخوری
وتا آخر کهکشان بالا ميروی
ودر آن هنگام
به او مي انديشی وديگر هيچ

 

 

 

 

(این نوشتۀ یکی از دوستانم بود که چون زیبا و دلنشین بود، در اینجا آوردم)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:37  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


      

چه دیر آمدی و چه زود قصد رفتن داری

نمی شود کمی دیگر در کنار من بمانی؟

نمی شود کمی دیگر عطرت را در نزدم به یادگار بگذاری؟

نمی شود کمی دیگر درهای رحمت الهی را باز نگهداری؟

 

چه قدر با شکوه آمدی و چه با شکوه تر قصد رفتن داری!

با تو ام

با تو که عزیزترینی

با تو که لحظاتت ناب ناب بود

با تو که امسال هر لحظه ات برایم خاطره های جاویدان بود

با تو که هر نفسم را تسبیح اله قرار دادی

با تو که هر سعیم را دو چندان نمودی

با تو که زیبا بودی، زیبا

 

چه حیف که کوتاه بود وقت مؤانستم با تو

چه حیف که قدر تو را نشناختم

چه حیف ...

ولی تو بازخواهی گشت و دوباره بساط مهمانی خدا را به راه خواهی انداخت

من را دوباره مهمان خواهی کرد؟

می دانی که دلم تا سال دیگر برایت پر می کشد

منتظر آمدنت خواهم بود ای عزیز

نمی دانم با غم دوریت چه کنم.

 

می دانی که آرزویم از ابتدای ماه چه بود

می دانی  که اکنون روزهای سختی را می گذرانم

می دانی چه در دلم می گذرد

نمی خواهی دستم را از مهر و رحمتت لبریز کنی؟

می دانم دستم را تهی نخواهی گذارد

 

بدرود ای نگین ماه های خداوند، بدرود

 

دوستان اگه وقت کردین دعای وداع با ماه مبارک رمضان حضرت سجاد(ع) را در صحیفه سجادیه بخوانید، زیباست و دلنشین

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 16:49  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


       

چند وقت است که با او صحبت نکرده ای؟ چند شب از دلتنگی ات می گذرد و هنوز رو به سوی او نکرده ای؟ می خواهی صدایش بزنی و با او به درد دل بنشینی؟ می خواهی صدایت فضای دلت را پر کند و قطره اشکی بر گوشه چشمت جاری شود و با سوز دل با او نجوا کنی؟  می دانی که او چشم به راه آمدنت است، نمی خواهی دوباره با او آشتی کنی؟ او منتظر است، تو چطور؟ می خواهی از معرفی خودت آغاز کنی؟

 

سلام، من را می شناسی؟ می دانی من که هستم؟

من همان نوزادی هستم که طعم شیرین زندگی را در دهانم گذاردی، من همان طفل کوچکی هستم که با محبتت پرورشم دادی.

من همان هستم که پرده های سیاه نادانی مرا در بر گرفته بود و نور دانش، توانایی عبور از ضخامت آن ها را نداشت و تو مرا از دام پرده های جهل رهایی بخشیدی.

من همانم که راه گم کرده بودم، مضطرب و هراسان بودم، به هر سو می دویدم و نفس زنان و پریشان خاطر راه می جستم و نمی یافتم و تو راه نشانم دادی و مسیر را برایم باز گفتی.

من همان نقطه ی کوچک بودم در بی کرانی تو، بی ارزش و بی مقدار، و تو مرا ارزش بخشیدی.

من همان شخص هراسانم که در بیابانی وحشت آور گرفتار آمده بودم، گرسنگی امانم را بریده بود، عطش رمق از کفم ربوده بود، عریانی بر هراسم افزوده بود، ضعف بر من چیره گشته بود، بیماری، ریشه های جانم را می سوزاند و تو سیر و سیرابم کردی، مرا پوشاندی، راه نشانم دادی، مرهمی برای دردم در قلبم به ودیعت گذاردی، امانم بخشیدی و هراس از من دور ساختی، و نیرو به من بخشیدی.

می دانی من که هستم؟

من همان هستم که دستم را به گدایی بلند کرده بودم، همان که گنه کرده بود، همان خطا کار، همان که رانده شده بودم، همان که ناچیز و نا توان بودم و تو دستانم را خالی بر نگرداندی، به من عطا کردی، بر گناهم پرده افکندی و آبرویم نریختی، کوله بار خطاهایم را از پشتم برداشتی، در بی پناهیم تنهایم نگذاشتی و مرا در آغوش پر مهرت پناه دادی. بر ضعف و ناتوانیم رحم نمودی و مرا مونس و همراه گشتی.

و من ...

و من دیگر تاب آرام خواندن را ندارم، بلند می گویم!

یا رب!

من همانم که در خلوت هایم از تو شرم نکردم، اگر طفل کوچکی بر اعمال من شاهد می بود، در آن حین خطا نمی کردم ولی برای تو حتی چنین ارزشی نیز قائل نبودم و در خلوت از یادت غافل می شدم و دست به گناه می آلودم.

در جمع مردمان نیز، سپاس تو را به جای نیاوردم.

من همانم که کوله باری بس بزرگ بر دوش خود می کشم، کوله باری از بلاهای عظیم، کوله باری از عصیان، من صاحب این کوله بار سیاه هستم.

من همان بندۀ گستاخی هستم که بر مولا و سرورش گستاخی کرده است.

من همانم که در برابر فرمان روای آسمان ها قد بر افراشتم، نافرمانیش کردم، لب به گستاخی گشودم.

من همانم که تا سخنی از گناه می آمد، شتابان به سویش گام بر می داشتم، گویا مژده ای به من داده اند.

من همانم که بارها مرا فراخواندی ولی من روی برگرداندم، بارها فرصت ها را چونان ابر بر سرم گشودی و مهلتم دادی ولی من ندیدم لطفت را، بارها پرده پوشاندی بر سیاهی گناهانم ولی من شرم نکردم و باز شتابان به سوی گناه گام بر داشتم.

آنچنان از حد گذشتم که دیگر از نظرت دور شدم، دیگر دوست نداشتی مرا بنگری، دیگر دوست نداشتی صدایم را بشنوی. دیگر مرا نمی خواندی. از چشمت افتادم ولی باز هم باکی نداشتم!

و تو باز بردبارانه به من فرصتی بخشیدی که باز گردم، آنچنان گناهانم را پوشاندی که گویی نمی دانی من چگونه هستم و از حال من آگاهی نداری، و مرا آنچنان از مجازات اعمالم دور نگه داشتی، که گویا تو از من شرم داری!

وای بر من، چگونه بر حال خودم زار نگریم، چگونه تحمل کنم این حال را؟

یا رب، ای محبوب من، ای پرورش دهنده ی من.

اینک کیست که مرا از عذابت نجات دهد؟ کیست که مرا یاری کند و از دشمنان رهاییم بخشد؟ کدامین ریسمان را در دست بگیرم و بر آن چنگ زنم اگر تو رشته و ریسمان محبتت را از من قطع کنی؟

می دانم چه کرده ام بر صفحۀ اعمالم، می دانم چه نگاشتم بر برگی که روزی سپید بود، و اینک نقطه ای سپید هم در آن نمی توان یافت. وای بر من با این چنین برگی از اعمال. همان ها که اگر امید نداشتم بر کرم و رحمت بی کرانت، آن هنگام که یکایک زشتی هایم را به خاطر می آوردم، از شرم قطره ای می شدم و در بیابان حسرت و نومیدی فرو می رفتم.

ولی تو به من امید می بخشی، تو مرا از نومیدی نهی کرده ای. تو مرا باز هم فراخوانده ای، می دانم که اگر بر درگاهت بایستم و در بکوبم، در رحمتت را به رویم خواهی گشاد. و مرا باز هم در آغوش مهرت خواهی گرفت. من آمده ام. بر درت ایستاده ام. حال زار و گریه های شبانه ام را بنگر. در بگشا ای بهترین کسی که او را به دعا می خوانند و برترین کسی که امیدواران به او دل می بندند.

می دانم که در می گشایی، می دانم ...

 

ترجمه ای آزاد از بخشی از دعای آسمانی و زیبای ابو حمزه ثمالی

دعایی روح بخش و جان افزا،  برای درد دل و زمزمه در دلِ شب های ماه خدا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 11:26  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


  

سلام بر تو ای فرزند انسان.

سلام بر تو ای از تبار یاس.

سلام بر تو ای والای پنهان.

سلام بر تو ای کوه ایمان.

سلام بر تو ای استوار.

سلام بر تو ای از یادها رفته.

سلام بر تو ای فراموش شده.

سلام بر تو که در حقت جفا نمودیم.

سلام بر تو که قَدرت را ندانستیم.

سلام بر تو که وجودت را نشناختیم.

و سلامی بدون معنای سلام، که تو از بدی ما در امان نیستی و ما هرلحظه به سوی تو و به سوی قلبت، تیری نشانه میگیریم.

می نگری نگون بختی ما را.

حجاب بر رخت کشیدیم و اکنون گرفتار آمده ایم.

می نگری حال زار ما را.

میلادت پایان یافت و دوباره رنگ و بویت از در و دیوار شهرمان رفت.

و خاطری از تو ای بزرگ بر دلهامان باقی نماند.

می نگری دست های تهی ما را که بوی پوچی می دهند.

بر درت خیمه زده ایم.

در بگشا ای عزیز. ما بر درت آمده ایم. رخ بنما ای بزرگ. بر دست های تهی ما رحمی بنما.

 

                        جز در خانه ی تو در نزنم جای دگر

                        نـروم از سر کـوی تو به ماوای دگر
                      من که بیمار غم عشق توام می دانم
                       جـز وصال تو مرا نیست مداوای دگر
                      ترسم آخر که غم هجر تو پایان نرسد
                   روز وصلت به من بی سر و سامان نرسد
                        بخت برگشته بود مدعی ار بگزیند
                       جز تو ای یوسف فاطمه مولای دگر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:52  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


           

دیروز با گلی در گلزاری همصحبت شده بودم ، از طراوتش می پرسیدم و از شکوفا شدنش. از آبی که می نوشد تا شریان های تشنه اش را سیراب کند و از شبنمی که بر رویش می غلتد و به زمین می افتد همچون اشکی که از دیدگان جاری است.

گفت هر صبحگاه که فرا می رسد، نسیمی در دشت وزیدن آغاز می کند. در گوش هر گلی زمزمه ای می کند و پیامی از جانب عزیزی در جانمان نجوا می کند. سرودی زیر لب زمزمه می کند، می وزد و می رود. و شب هنگام دوباره از همان جانب می وزد ولی این بار در گوشمان صدایش می پیچد که برایمان لالایی می خواند و صدای سوز می آید.

گفتم صبحگاهان چه در گوشتان زمزمه می کند که چنین با طراوت می شوید؟

گفت صبح که بر ما گذر می کند از کوی دوست آمده و عطری که به همراه دارد، عطر کوی اوست که جانمان را طراوت می بخشد و شمیم بهاریش ما را به وجد می آورد، و ما غنچه هایمان را می گشاییم تا از این شمیم بهاری نوش کنند و بهره گیرند. از عطر این شمیم مست می شویم و از اینکه در فراقش هستیم و نمی توانیم از کویش گذر کنیم، شبنمی بر گلبرگ هایمان می نشانیم و اشک می ریزیم. او می گذر و در گوشمان زمزمه می کند که صبحگاهان فرا رسیده است، برخیزید و بر خود ببالید که شاید امروز مولایتان از این گذر عبور کند و پای بر این دشت گذارد، مبادا زرد شده باشید و خزان به سراغتان آمده باشد که عزیزی قرار است از این دشت بگذرد.

ما نیز جان می گیریم و با شمیمش، روحی در کالبد خسته مان می دمیم به انتظار دیدن محبوبمان.

گفتم پس چرا شب هنگام گلبرگ هایتان را می بندید؟

گفت ، شب هنگام که فرا می رسد تنمان در برابر طوفانهایی که از صبحدم بر ما گذر کرده اند خسته و فرتوت گردیده و دیگر تاب ماندن نداریم. گلبرگ هایمان را در هم می بریم و سر در گریبان و غمگین از آنکه روزی دیگر بر ما گذشت و مولای خود را ندیدیم. نسیم دوباره از همان جانب می وزد و به سراغمان می آید که مأیوس نشوید، شاید فردا بیاید. و ما نیز با لالایی سوزناک او سر در گریبان می بریم به امید صبحی دیگر که دوباره بدمد و این بار خورشید از پشت ابر به در آید و ما عطر او را نوش کنیم.

السَّلامُ عَلی نَضرَةِ الأیّامِ

سلام بر مهدی، بهار روزگاران  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 14:14  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


    

 

شرق خفته بود و غرب در دام پوچی دست و پا می زد. انسان بر بلندای جهالت ایستاده بود و در حضیض انسانیت. راه گم کرده بود و هدف، نسنجیده در پی گرفته بود. بر کنار دیوار آتش گام بر می داشت و اندکی مانده بود تا در قعر شعله های سوزانی که خود هیزمش را بر روی هم چیده بود، واژگون شود.

حجاب ظلمت، کره خاکی را در بر گرفته بود و ابرهای تیره بر تارک آسمان نقش بسته بودند.

آفتاب نیز تن خسته اش را به زحمت از پشت کوه بالا می کشاند و بی تاثیر می درخشید ولی  چشمان خواب گرفته،  نگاهی  به او نمی انداختند.

غنچه های زمین سر به آسمان دوخته بودند و با لبان تازه گشوده خود در حسرت باران رحمت، دور دست را می کاویدند تا مگر بارانی باریدن آغاز کند. ولی غرش های ابرهای تیره بی حاصل بود.

ریسمانی را که سبب اتصال زمین و آسمان بود از هم گسسته بودند و دستی باید دوباره آن را ترمیم می کرد. ولی چه کسی؟ چگونه؟ با کدام رسالت؟ با کدامین هدف؟  

و خداوند بر انسان مِنّتی دوباره گذارد و از جنس او، پیام آوری مبعوث ساخت.  

و سروش، پيام سرور را در گوش سَرور کائنات زمزمه کرد و نور وجودش، حجاب ظلمت و تاريکی را شکافت.

بدینسان پیام اور رحمت با باران رحمت غنچه ها را سیراب نمود و شعاع رخسار نورانی اش، رخشان تر از ماه، جهان را روشن کرد. بیدار گر شرق و رها کننده غرب از دام پوچی آمد. آمد تا با آمدنش انسان را بر بلندای انسانیت نشاند و در دستان او هدف را به ودیعه بگذارد.

 

عید مبعث بر همه شما دوستان عزیزم مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 13:5  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


                 

می گويند می آيی و انسان طعم شيرين عدالت مي چشد و اين گهواره ناآرام طعم حکومت الهی را باری ديگر پس از سليمان نبی احساس می کند

می گويند می آيی و انسان جرعه های شيرين  برادري نوش می کند و نور علم را در عقول روشن می کني

می گويند  می آيی و زمين ثروتش را به رخ می کشد و آسمان ابرهايش را به باريدن فرا مي خواند و درختان از  سايه هايشان که تا ديروز کوچک مي گستراندند، مضايقه نمی کنند و چشمه ها، آب  را در کوير ها به جريان می اندازند

می گويند که می آيی تا ....

و چشم انتظار آمدنت هستند

من نه برا ی اين ها چشم به آمدنت دوخته ام، ديدگانم عمری است که در طلب خودت اين وادی را جستجو می کنند

مگذار ديدگانم بی نور سيمايت بسته شوند

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:50  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


سال ها پیش آموزگاری دلسوز با دستان پر محبتش بذری در سینه ام کاشت و با مهر وجودش آن را آبیاری کرد و رمز بارور شدن آن نهال را به من آموخت.

به من اموخت که ریشه های این بذر به آبی زلال نیازمندند که جز از چشمه حیات سیراب نمیشوند و برگ های این نهال، تشنۀ نوری دلربا هستند و باید مدام در جهت نور حرکت کنم تا برگ های نهال سینه ام سترگ شوند. به من آموخت اگر می خواهی قد نهالت همیشه افراشته باشد و کمانی نگردد با تبر بر تنه ی آن مکوب و از خورشید روی بر متاب و در طوفان های سخت روزگار پایداری کن ، تا شاخه های آن، آنچنان سر به افلاک کشند که تو را در سرای نور غوطه ور سازند.
نهال نوپای سینه ام بارها در طوفانهای سخت و شدید روزگار قرار گرفت ولی با لطف خورشید از طوفانهای سهمگین رهایی یافت.
آموزگار در گوشم زمزمه کرد که گاه گاهی برگ های زرد شده و خزان زده آن را حَرَس کن تا درختت بارور شود و غنچه های نو بشکوفاند، و عطر شکوفه هایش تمامی سینه ات را فرا بگیرد و بوی شکوفه ها از نهانت بر مشام همگان برسد.
به من آموخت که من نیز بذر های دیگری در دل دیگران کاشت کنم تا که رسم باغبانی را به جای بیاورم و خورشید از نهالم راضی شود و نهالم ثمری داشته باشد.
من اکنون در پی آنم که برگ ها و شکوفه های این نهال، تمام وجودم را فراگیرند و آنگاه بذری بکارم در سینه دیگری و چه خوش بذری بود بذر محبت امام زمانم و چه بارور درختی بود درخت محبت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:29  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |