سلام دوستان عزیز. مدتی بود که در خیابان راحت نمی توانستم قدم بردارم. هر بار که نگاهم به یکیشان می افتاد قلبم تندتر می تپید. سرم را به زیر می انداختم و توان نگاه کردن در چشمان معصومشان را نداشتم. همانهایی که طعم بازی سخت زندگی را زیر زبان هایشان چشیده اند. همیشه در گوشۀ ذهنم بود که داستانی بنویسم دربارۀ آنها. این کار را کردم و نوشتۀ زیر قسمت اول داستانی است که خواهید خواند. همچون گذشته نیازمند نظراتتان هستم تا کارم را اصلاح کنم. مشتاقانه چشم به راه نقدتان هستم. قسمت دوم را به زودی خواهم گذاشت.
******
دستش را بالا برد و سیلی محکمی به گوش او زد.
پسرک که دستش را ناخودآگاه برای دفاع بلند کرده بود، آن را روی گوشش کشید و از روی گونه هایش عبور داد تا به چشمانش که لبریز از اشک شده بودند برسد. با پشت دست بر روی پلکش کشید و قطرات اشکش را که جاری نمی شدند در کاسۀ چشمش خشکاند تا بر روی گونه هایش نلغزند و کسی آنها را نبیند.
چیزی عجیب از درون بر گلویش چنگ انداخته و نفسش را حبس کرده بود. به خود نهیب می زد "مرد که گریه نمی کند". رویش را بر گرداند و خم شد. از روی زمین چند بسته آدامسی را که از شدت ضربه، از جعبه ای که در دستانش بود، به زمین افتاده بودند، برداشت و درون جعبه ریخت.
فریاد های بی امان و فحاشی های مرد، امان ماندن به پسرک نمی داد. ولی گویی او هیچ نمی شنید. گوشش سوت می کشید. هنوز هوش و هواسش جمع نشده بود.
نگاهش به خواهر کوچکترش که چند قدمی دورتر از او ایستاده بود و با چشمان اشک آلود به ماجرا نگاه می کرد افتاد. زیر نگاه های شلاق گونۀ مردم که با فریاد های مرد به گرد آنها جمع شده بودند، به سوی خواهرش گام برداشت و دست خواهرش را که حالا بلند بلند و هق هق کنان گریه می کرد، گرفت و او را بدنبال خود کشید. به زحمت خود را از میان جمعیت خارج کرد.
حلقۀ مردم با عبور پسرک گسسته بود و همه، گام های او را دنبال می کردند. از دهان مرد، حرفی رکیک تر از تمامی سخنانش بیرون آمد و پسرک که تا بحال گویی هیچ نمی شنید ، از حرکت باز ایستاد. قلبش سخت در سینه اش می کوبید. بغض راه گلویش را گرفته بود. سرش را برگرداند و چشمانش که غرق اشک بود و به خوبی جایی را نمی دید با چشمان مرد گره خورد. مرد که در چشمان پسرک زل زده بود به یکباره ساکت شد و پسرک دست خواهرش را محکمتر فشرد، گویا نمی خواست که او آن سخن را شنیده باشد و یا آرزو می کرد که معنایش را نداند.
سرش را به زیر انداخت و بر سرعت گام هایش افزود، خواهرش را بدنبال خود می کشید و در میان خیل عظیم جمعیت که از راه پله های مترو به پایین می دویدند تا خود را زودتر به قطار برسانند، ناپدید شد.
مرد دوباره شروع به سخن گفتن کرد، خم شد و چند صد تومانی که از جیب پالتویش به زمین ریخته بود را برداشت و بلند بلند می گفت: "پسرۀ چموش، فکر کرده خیلی زرنگه، ولی نتونست غلطی بکنه".

******
پسرک بر روی صندلی پارک نشسته بود و خواهرش را که حالا آرام تر شده بود بر روی پایش نشانده بود. دخترک دستش را بر روی صورت بردارش می کشید و او را آرام نوازش می کرد. با زبان کودکی پنج ساله و شیرین زبانی های دختر بچه ها می خواست تا بردارش را آرام کند. او را نوازش می کرد و آرام زمزمه می کرد "داداش سعید! گریه نکن".
ولی سعید که بغض، تا چند دقیق پیش راه گلویش را بسته بود و تازه به خود آمده بود، نمی توانست جلوی ریزش مدام قطرات اشکش را بگیرد. دخترک قطرات اشک را با دستانش بر روی صورت سعید خشک می کرد. سعید هم بر روی موهای خواهرش دست می کشید ولی هیچ نمی گفت.
مدام به آخرین کلام مرد فکر می کرد و حادثه را در مقابل چشمان خود مرور می نمود. نمی دانست چرا چنین اتفاقی افتاد.
حسی عجیب در دلش بود و فشاری سخت به قلبش می آورد.
******
هوا سرد بود و سوز سردی در پارک پیچیده بود. دخترک سرش را بر روی شانۀ سعید گذاشته، خود را لُکّه کرده بود در آغوش او و چشمانش را بسته بود. صدای اذان از مسجد کنار پارک بلند شد و سعید که حالا قطرات اشک بر روی گونه هایش خشک شده بودند و پوست صورتش کمی احساس چسبندگی داشت با صدای اذان تکانی به خود داد و متوجه شد که سر خواهرش بر روی شانه اش قرار دارد. آروم گفت :"سارا جون، خوابی آبجی؟" . با سکوت سارا، سعید زیپ کاپشن صورتی و مندرس سارا را با یک دستش بالا کشید و یقۀ کاپشن را بالا آورد تا سرما صورت خواهرش را نرنجاند.
به آسمان نگاه کرد و با دیدن تیرگی هوا فهمید که چندین ساعت است که همین جا نشسته. هنوز صدای اذان می آمد. نگاهش را بدنبال صدا، برگرداند و به مسجد که چراغ هایش روشن بود نگریست.
از کنار خود ،روی صندلی، جعبۀ آدامس را برداشت و خواست که برخیزد ولی پایش خواب رفته بود. خواهرش را جابجا کرد و کم کم ایستاد. به زحمت می توانست وزن او را تحمل کند، خودش هنوز 8 سالش تمام نشده بود ولی چهره اش نشان نمی داد که اینقدر کوچک است.
چند قدمی برداشت و خواهرش را به زحمت در آغوش خود نگاه داشت. پایش گِز گِز می کرد. بر گشت و سارا را روی صندلی نشاند و جعبه آدامس را در کنار او گذاشت. آرام آرام سارا را تکان داد و گفت، "آبجی! بیدار شو بریم افطاری بخوریم. آبجی سارا! چشاتو وا کن. نیگا کن شب شده، گُشنت نیست؟".
سارا با تکان های سعید، کم کم چشمانش را باز کرد و با دستان کوچکش چشمانش را مالید.
سعید گفت "آفرین ساراجونم! حالا پاشو که بریم مسجد، افطاری میدن ها، آفرین! پاشو."
سارا یک دستش را روی صندلی فشار داد و پرید تا پاهایش به زمین برسد. دستش را در دست سعید گذاشت. سعید هم از روی صندلی، جعبۀ آدامس را برداشت و آرام آرام شروع به قدم برداشتن کردند.
سعید نزدیک مسجد که رسیدند گفت : "آبجی سارا! همین جا بمون تا من یه سر و گوشی آب بدم. خوب؟".
سارا هم به نشانۀ تایید سرش را تکان داد ولی هنوز گیج خواب بود.
سعید از پشت دیوار سرک کشید و وقتی دید که مستخدم بد خُلق مسجد دم در ایستاده، سرش را دزدید. کنار سارا آمد ، به دیوار تکیه داد و دو زانو نشست. جعبۀ ادامس را روی زمین، کنار خودش گذاشت و دستان کوچک سارا را که از سردی هوا مثل دو تا گلولۀ برف شده بودند در دستان خودش محکم فشار داد تا گرم شوند.
صدای مردی از پشت دیوار به گوشش رسید که می گفت "جعفر آقا، بیا کمک کن تا این پرچم های سیاه رو بذاریم سر جاهاشون. بیا که ثواب داره".
سعید سریع بلند شد و سارا را بدنبال خود کشید. دوباره سرک کشید تا ببیند جعفر آقا، مستخدم مسجد، کجا ایستاده.
جعفر آقا، با کلی غر و لند، از پله های ورودی مسجد پایین می آمد و به سمت مرد سیاه پوش قدم بر می داشت.
سعید فرصت را مناسب دید، دوباره دست خواهرش را کشید و از روی پله های ورودی مسجد با عجله بالا رفتند. وارد حیاط مسجد شدند.
صدای مکبر فضای مسجد را پر کرده بود. سعید، کفش های سارا را از پایش در آورد و درون کیسه گذاشت. سارا که پله ها را با سرعت بالا آمده بود، نفس نفس می زد. سعید گفت: "آبجی سارا! برو تو بشین، منم الان میام. برم سر و صورتمو یه آب بزنم. باشه؟" و باز سارا به نشانۀ تایید سرش را تکان داد و در حالی که دستانش را بهم می مالید وارد صحن داخلی مسجد شد.
سعید هم به وضوخانه رفت و صورتش را که با اشک هایش چسبنده شده بود، شست. در آینه نگاه می کرد و در افکار خود، سخن مرد را در ذهنش تکرار می کرد.
پیرمردی که مشغول وضو گرفتن بود به سعید نگاه می کرد، لبخند زد و گفت: "جوون شیر آب رو ببند، بعد بشین فکر کن"
سعید با صدای پیر مرد از افکار خود بیرون آمد و به او نگاهی کرد. چهرۀ سفید و نورانی داشت، سعید سری تکان داد و شیر آب را بست. وقت خارج شدن از وضوخانه دوباره سرک کشید که ببیند جعفر آقا کجا ایستاده. موقعیت را مناسب دید و دوباره با عجله از حیاط مسجد گذشت و خود را به داخل صحن مسجد رساند.
نماز مغرب تمام شده بود و سارا گوشه ای ایستاده بود. سعید به سمت سارا رفت و دستش را گرفت، به سمت گوشۀ عقبی مسجد رفتند، کنار دیوار کِز کردند و منتظر شدند تا نماز عشاء نیز پایان یابد و سفره های افطار پهن شوند.
نماز که تمام شد، عده ای سر جاهایشان ماندند و مشغول تعقیبات شدند و چند نفری هم با عجله از مسجد خارج شدند تا به سفره های افطار منزل هایشان برسند.
بقیه نیز بر سر سفرۀ افطاری که چند جوان در حال چیدن آن بودند نشستند و شروع به احوال پرسی کردند.
سارا که گرسنه اش شده بود سعید را تکان داد و گفت : "داداشی! پاشو بریم سر سفره، من گشنمه". سعید به سارا نگاهی کرد و او را بلند کرد. خودش هم بلند شد و به طرف سفره حرکت کردند. یکی از جوانانی که مشغول پهن کردن سفره بود سعید را دید و گفت: "سلام آقا سعید، دیگه تحویل نمی گیری!؟".
سعید دست و پا شکسته سلام کرد و بر سر سفره نشست. خرما و نان و پنیر و چای شیرین بود. یکی از اهالی محل هم نذر کرده بود و هلیم آورده بود که جوان ها داشتند ظرف می کردند. سعید برای سارا چند لقمه نان و پنیر درست کرد و چند خرما هم به او داد. خودش، خرمایی را که برداشته بود تا بخورد را درون دستانش می چرخاند و از این دستش به آن یکی می داد و هیچ نمی خورد.
چای سارا را به او نوشاند ولی آب هم از گلویش پایین نمی رفت.
جوان ها داشتند ظرف های هلیم را بین نمازگزار ها تقسیم می کردند.
سارا که هنوز سیر نشده بود سعید را تکان داد و به ظرف هلیم اشاره کرد. سعید هم دستش را دراز کرد و یکی گرفت.
مکبر که گوشۀ مسجد با امام جماعت مشغول صحبت بود به طرف میکروفون رفت و اعلام کرد، امشب مراسم احیاء و عزاداری به روال سال های قبل از 11 شب شروع می شود و از مردم خواست تا صلواتی به روح امیر المونین (ع) بفرستند.
جماعت هم که سر سفره بودند و مشغول خوردن، چند ثانیه ای دست از خوردن کشیدند و صلواتی ختم کردند.
سعید به سارا نگاهی کرد و گفت :"خوبه! امشب میتونیم تو مسجد بمونیم."
سارا هم که گرم خوردن بود، رویش را برگرداند و تبسمی کرد.
بعد از جمع کردن سفرۀ افطار، سعید دست سارا را گرفت و در گوشه ای از مسجد که پشتی گذاشته بودند نشست و پایش را دراز کرد. کاپشن سارا را از تنش در آورد، سارا روی زمین دراز کشید و سرش را روی پای سعید گذاشت. سعید هم کاپشن را روی او انداخت تا سرما نخورد.
نمازگزاران هم در حالیکه دو نفر دونفر مشغول صحبت بودند از مسجد خارج می شدند. جوان ها که از جمع کردن سفره فارغ شده بودند دور روحانی مسجد جمع شده بودند و او برایشان چند دقیقه ای صحبت کرد و جوان ها با ذکر صلواتی متفرق شدند.
جعفر آقا که بیرون نشسته بود وارد صحن مسجد شد و به سمت روحانی رفت تا اجازه بگیرد که چراغ ها را خاموش کند. اجازه گرفت و به همراه روحانی مسجد بلند شد تا او را بدرقه کند و چراغ ها را خاموش کند. سعید و سارا را دید که گوشه مسجد نشسته اند، خواست تا به سمت آنها برود و از مسجد بیرونشان کند که روحانی دستش را گرفت و با لبخند گفت: "بگذار امشب بمونند تو مسجد، اتفاقی نمی افته جعفر آقا".
جعفر آقا هم که با صورتی اخم آلود به بچه ها نگاه می کرد، سری تکان داد و با سردی گفت: "چشم حاج آقا." سمت جعبۀ تقسیم رفت و چراغ ها را خاموش کرد به جز ردیف آخر که نورش بالای سعید و سارا بود. رو به سمت بچه ها کرد و گفت :"نبینم دست به چیزی بزنین ها" و از صحن به همراه روحانی خارج شد و در را پیش کرد.

موسیقی مضحک تمام می شود.
گویندۀ رادیو: البته خدا رو شکر که آقای حجازی از خیر مسافر کشی گذشتند وگر نه فکر کنید که آقای ناصر حجازی با تاکسی از منزل خارج شوند و از آن سو آقای امیر قلعه نویی دربست می گیرند. چه می گذرد درون ماشین بین این دو مرد!
(و صدای قاه قاه گوینده)
و دوباره موسیقی مضحک شروع می شود.
نگاه من از روی دستگاه پخش، کات می شود به بیرون تاکسی که درون آن نشسته ام و به خورشید که اکنون چند پرده از ابرهای سیاه زمستانی صورتش را پوشانده اند. با خود می گویم" به راستی غریبی و همین است سزای ما!"

او را مجبور کرده بودند تا تخته سنگی عظیم را از کوهی بالا برد و وقتی که به بالا می رسید، آن تخته سنگ را رها می کردند تا با سنگینیش دوباره به پایین بغلتد. آن ها بدرستی دریافته بودند که مجازاتی دهشتناکتر از انجام کاری بیهوده نیست.

هوا آلوده بود و نفس کشیدن دشوار٬ توده ای از غبار و آلودگی آسمان شهر را در خود فرو برده بود و مِهی سیاه در بالای سر مردم شهر غوطه می خورد. شهر خلوت شده بود و پیرمردان و پیر زنان که بیماری قلبی داشتند از قدم زدن در هوای آزاد منصرف شده بودند و در خانه های خود زیر پتو مانده بودند و به گوش کردن رادیو و نگاه کردن تلویزیون مشغول بودند و گاه گاهی هم غری می زدند و از برنامه ها و از دوران گذشته خود یاد می کردند.
آموزش و پرورش هم مدارس را تعطیل کرده بود تا کودکان و نوجوانان در خانه ها بمانند و در این هوای آلوده کمتر تردد کنند. کودکان هم فرصت را غنیمت شمرده و به بازی های کودکانه خود و یا بازی با کامپیوتر مشغول شده بودند. آنهایی که کمی بزرگتر بودند وارد دنیای جذاب اینترنت می شدند و سرگرم چت کردن و مشاهده سایت های مختلف بودند.
جوانان و میانسالانی هم که به ضرورت انجام کارها و رفتن به دانشگاه و محل کار خود مجبور به تردد در شهر بودند سعی می کردند تا دستمالی جلوی دهانشان بگیرند و یا ماسکی بر روی صورتشان بگذارند تا هوای آلوده کمتر در ریه ها و جسمشان نفوذ کند و به بیماری های مختلف تنفسی دچار نشوند.
همه سعی می کردند تا جلوی مبتلا شدن جسمشان را به بیماری ها بگیرند و کمتر در فضای آلوده شهر تردد کنند و یا حداقل هوایی را که از فیلتری پاک کننده عبور می کند استنشاق کنند.
در همان روز٬ رادیو٬ تلویزیون٬ شبکه های ماهواره ای٬ روزنامه ها و مجلات و کتاب فروشی ها همه و همه مشغول به کار بودند و مشغول تولید و عرضه محتوا. و مردم هر کدام مشغول استفاده از اکسیژنی که آنها برای روحشان تهییه کرده بودند و مشغول تنفس در این فضای رسانه ای.
و روح جوانی در همین جو٬ نفسی عمیق کشید و گاز های سمی بر قلبش نشست و او را مسموم ساخت و او ماسکی برای روحش نخریده بود.

پلک هایم سنگین شده بود و وجودم تشنه استراحت. خوابی عمیق وجودم را فرا گرفت. آنگاه که پلک هایم بسته شد، بال های خیالم پر گشودند و در پرواز روح مرا همراهی کردند. پای بر ابری گذاردم و در دریای نیلی آسمان، چون کشتی که بادبان گشوده است به حرکت در آمدم. از اوج، زیبایی های زمین که تا چندی پیش در چشمانم کوچک جلوه می کرد، اینک چونان بهشتی زیبا به تجلی نشسته بودند و چشم هایم را نوازش میدادند. گذر از روی فرش سبز جنگل ها که به زیر پایم چونان مخملی زیبا گسترده شده بود و گذر از روی دشت های پر گل که چونان چادر پر گل دخترکی روستایی بر پهنه رویایی دشت گسترده شده بود هر کدام حال و هوایی داشت.
لطیف بودم و سبک بال، به هر کجا که می خواستم پر میکشیدم و از روی ابری به روی ابری دیگر میجهیدم. چون اسبی که بال گشوده باشد، عرصه آسمان را در مینوردیدم. نسیمی طراوت بخش صورتم را نوازش می کرد و گاه گاهی قطره های باران که بر گونه هایم میغلتیدند، سرود ترنم را زمزمه می کردند.
درخشش پرتو های آفتاب بر ابرها همچون عبور نور از درون الماس بود که شگفتی می آفرید.
از دور سیلی از پرندگان مهاجر را دیدم که در آسمان و بر بالای ابرها به گونه ای مرتعش وار بال های خود را میگستراندند و خود را با نسیم هماهنگ می کردند تا در پهنه بی کران نیلی آسمان قدمی پیش روند. خود را به آنها رسانیدم، و همزبانشان شدم. از یکیشان پرسیدم "از کجا می آیید؟". روی بر گرداند و گفت:" از دیار آشنایی غریب". گفتم: "به قصد کجا پر گشوده اید؟" . سکوتی کرد و با امتداد نگاهش جایی را در بی کران نشانم داد. گفتم: "هدفت از این پرواز طولانی چیست؟ ". بانگی بر آورد که "پرواز تا دیاری که در آن آشنایی چون او غریب نباشد." گفتم: "اجازه همراهی به من می دهی؟" گفت : " تاب سختیش را داری؟"
نگاهی به بیکران آسمان کردم، ترسیدم، از سختی راه ترسیدم. گفتم: " به دیار او که رسیدید، سلام مرا نیز به او رسانید. بگویید که توانی به من نیز بدهد تا در آسمان مهرش توان بال گستردن داشته باشم."
گفت : "او همینک نیز به تو توان بال گشودن داده است، بر ترست غلبه کن و همراهمان شو."
گفتم: " من تازه به این دیار آمده ام. هنوز رسم پرواز نیاموخته ام. نمی توانم چون شما بال بگشایم. از شما باز می مانم و در این وادی راه به بیراهه می برم."
گفت: " اگر تو را خوانده اند، نور راه را از تو دریغ نخواهند کرد."
معنی سخنش را در نیافتم. قلبم چونان آمادگی نداشت. ایستادم و به دور شدن پرندگان مهاجر نگریستم.

همچنان مجذوب زیبایی های زمین بودم که به یکباره رخ نموده و دلم را بی تاب تماشا کرده بودند. کم کم خورشید عالمتاب با دیار زمینیان وداع می کرد تا صبحی دیگر از راه برسد و طلوعی دوباره کند. شب، دامن پر ستاره خود را بر پهنه گیتی می گستراند و خاکیان را به نظاره افلاک دعوت می کرد. من که تا کنون به این نزدیکی با ستاره ها به صحبت نشسته بودم، فرصت غنیمت شمردم و به درد دل با ستاره ای نشستم.
سخن از شب های بیشماری که به امید وصال آفتاب در آسمان درخشیده بود گفت. سخن از زیبایی زمین که خفته بود. سخن از قلب های خفته زمینیان. گفتم: "از خورشید نشانی داری؟" گفت: " او که نیازی به نشان ندارد." سر در گریبان کردم و آشفته حال از او دور شدم.
تاریکی شب بر وجودم مسلط شده بود و توان گام برداشتن را از من ربوده بود. دیگر همه چیز در مقابل دیدگانم یکسان جلوه می نمود، دیگر خبری از نور نبود تا زیبایی های زمین را نگاهی کنم. حس عجیبی در درونم به وجود آمده بود. از زمانی که پای در این خواب گذارده بودم، گمشده ام را فراموش کرده بودم. گمشدهای که در طلبش جهانی را کاویده بودم.



