تبليغاتX
نسیم سبز

چرخ زمانه دیگر بار، گِردِ روز و شبی گردید، قدر روزش وسیع و عظیم، نام شام اش، هزار شام غریب. شعر زیر را خواندم و دلم نیامد برای تو، خواننده عزیز نگذارم اش. شعری است سرودۀ یکی از دوستانم، با زبانی عمیق و پر مفهوم، با تعابیری دلکش و پر سوز، صحنه وداع پدر، بو تراب، حیدر کرار. خود بخوان و بسوز در ماتم:

 

مشکِ چشمانِ کوچک عباس
آب بر بوسه ی پدر می داد
لب زينب ـ کبوتر احساس ـ
ذکرِ امّن يجيب سر می داد

جگر مجتباييش مشهود
گوشه ی چشم های طوفانی
سينه ی کربلاييش هم بود
در وجود صبور، پنهانی

شب قدر است و آرزو بسیار
آب بر حسِّ کوچه می ریزد
شاید از بوی خاک دیگر بار
پدرِ خاک از زمین خیزد

کوچه خالی ز ازدحام امّا
بر زمین مانده چند کاسه ی شیر
نکند باز از وفور وفا
نذرِ بابا شود نصیب اسیر؟


اشک بود و دعا، نگاه و نگاه
تا پدر ناگهان سفر نکند
دید مادر نشسته چشم به راه
یافت دیگر دعا اثر نکند

روی قرآن گشوده بود به تیغ
گشته تذهیب او، گل لبخند
سوره هایش به خطِّ خون و دریغ
آیه ها را بریده بند از بند!

مستحب است در شبِ احیا
پیش چشمان گشودنِ مصحف
اهل ایمان گرفت قرآن را
بر سر خود ز کوفه تا به نجف...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:9  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


 

وقتی که دستان نیاز، بر آستان مهر تو، با ناز بالا می رود

وقتی که آتش می زند، دریای خیس چشم تو، بر پیکر بی جان من

وقتی نسیم از شرق دور، عطر تو را، می آورد

وقتی طلوع مهر تو، آثار شب را می برد

 

من مست بویت می شوم، دیوانۀ رویت شوم

گیرم نشان از کوی تو،

در کویت ای آرام جان، گامی ز حسرت می زنم

 

سید رضازاده-۳ مهر ۸۶

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 13:33  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


 

ببار ای ابر پاییزی، در این طوفان وحشت زا،

از آن تنها درخت شاد این صحرا،

رها شد برگی از تک شاخۀ طوبی.

و صدها برگ دیگر

در جدالی سخت با  طوفان،

غمین و خسته تَن هاشان

سرود مرگ می خوانند

 

ببار ای ابر پاییزی،که شاید زاری ات بر حال و  روز ما

نشان از بارش رحمت به روی برگ گل باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:37  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


رهیده از تور صیاد خشمگین،

پروانه ای به روی بال هایش هجوم رنگ

در این فضای مه آلود و پر ز دود

از درد جانگداز نبود گیاه سبز

بر بستر سیاه شب، آرام

جان می دهد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:13  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


ناله های بی صدای یک نگاه ملتهب،

دانه دانه اشک های انتظار،

ضجه های بی امان یک یتیم،

دست های پینه بسته ی زمین،

 

                        قامت بلند سرو را شکسته اند

 

 

این هجوم بی امان سایه ها،

این عبور بی طلوع کاروان شب،

ندیدن نشانه های پر شکوهِ مهر،

                       

                        بر تن سپید نور، ضربه می زنند

 

واژه های بی فروغ این نوشته ها،

این گزارشِ عطش ز حال و روزِ ما،

                       

                        قلب مهربان آسمان را، نشانه رفته اند

 

 

دست های رو به سوی آسمان بلند،

                       

                        بارش ترنم بهار را،

                                                به انتظار نشسته اند

 

 

سید مصطفی سید رضازاده ۳۰/۲/۸۶

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:44  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


درآمد:

 

الهی اغننی بتدبیرک عن تدبیری،

 و باختیارک عن اختیاری،

 اللهم مُنَّ علی بالتوکل علیک

 و التفویض الیک،

 و الرضا بقدرک،

 و تسلیم لامرک،

 حتی لا احب تعجیل ما اخرت،

 و لا تاخیر ما عجلت،

 یا رب العالمین

خداوندا با تدبیرت مرا از تدبیر خود

 بی نیاز کن،

 و با انتخاب کردنت مرا از انتخاب

 کردنم بی نیاز کن،

 خداوندا بر من منت گذار به توکل بر تو

 و واگذاری کارها به تو ،

 و راضی بودن از تقدیرت

 و تسلیم شدن به امرت را نصیبم فرما

 به گونه ای که آنچه را تو موخر

 خواسته ای، من با شتاب

 نخواهم و آنچه را تو با شتاب

 خواسته ای من با تاخیر نخواهم،

 ای پروردگار عالمیان

 

 

پردۀ سیاه:

گویند آمدنی است

دو سه روزیست عجب حال عجیبی دارم

می نشینم لب حوض، به تمنای نگاه، می سپارم به خیال، چهرۀ ماه خدا

 

در سکوت شب تار، همنوا با افلاک،

سینه ام نالۀ تنهایی خود ساز کند،

و دلم شاخۀ شب بوی خدا می چیند،

دیدگانم به تمنای وصال، تن خود می شویند،

و لبم باز غزل می خواند، غزلی پاک تر از آب زلال،

غزلی تلخ تر از واژۀ غمناک فراق

 

و به شب می نگرم،

به گذرگاه بشر،

به همان راه درازی که پر از تاریکی است،

به همان رسم عجیبی که در این نزدیکی است

 

سینه ام سوزان است، دیدگانم پر آب،

و من از تابلویِ شوم ِ بشر، پرده بر می دارم، 

و از آن سویِ شبِ تار سخن می گویم،

سخن از طعنۀ دیوار به یاس،

                سخن از شِکوۀ نیلوفرِ باغ،

                               سخن از داغِ دلِ آلاله،

        سخن از سرو و سپیدار به خون غلتیده

 

و دلم می گیرد، بغض نشکستۀ این حنجرۀ خون آلود،

به نوای دل یک پیرزنی می شِکَنَد،

پیرزن، در خواب است،

خوابِ افسونگر ِ آن صبح سپید،

خوابِ آن بادِ مسیحایی و آن اسب و سوار،

و به دل می خواند:

"گویند آمدنی است ..."

 

من که آشفته تر از برگ خزان در بادم،

بغض خود می شکنم،

و سپس بانگ زنم، که دگر کافی نیست؟  

پس کِی از راه رسد صبح سپید؟

 

پردۀ سپید:

رهگذر می آید، از همان راه  دراز

و ز محبوب سخن می گوید

سینه اش سوزان است، غصه هایش بسیار

لیک بر بوم دلش، ابر صفا می بارد

 

و من شبزده را، ز هیاهوی جهان

به سرای دگری می خواند

سخنش شیرین است،

دیدگانش پرخون، کمرش خسته از این رنج فزون،

لیک بر لعل لبش نیست مگر چشمۀ نور

 

سالیانی است که دل در گرو صبر و صبوری دارد،

و ز مهتاب سخن می گوید،

ز شب و روز وصال،

ز گدایی ِ در ِ چهرۀ یکتای سخا

 

و مرا می خواند، به همین راهِ پر از مهر و صفا،

به گذشتن ز ره شبزدگان،

به عبور از گذر ِ شِکوه و یأس،

و به آیین خدا می خواند،

که خدا دانا است،

 

و من از شرم، رُخم تاریک است،

چشمۀ چشم من از جوشش مهرش پرجوش،

کوله بارم بر دوش،

توشه ام نیست به جز مهر و وفایی جانسوز،

و به ره می نگرم، به مسیری که در آن صبح، تبلور دارد،

و قدم می نهم اندر دل آن،

و سرودِ سحری می خوانم،

که سحر نزدیک است.

 

 

سید مصطفی سید رضازاده

24/2/1386 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:21  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


شهر من تاریک است
کرم شب تاب بُود روزن نور
دل هر فانوسی،
گشته از باد خموش

این همه جوش و خروش
این همه آمد و رفت
رنگ تاریکی شب، رنگ پوچی دارد

جغد شومی اینجا، بر سر هرچه درخت
کرده آواز بلند، ناله اش محزون است

کس ندارد اینجا، خبر از نرگس و یاس
گل پشیزی نخرند، رنگ روشن مرده است

مردم شهر به چشم، عینک تیره زدند
کس نجوید نوری،
زیر پا می شکنند ساقۀ برگ

دست طفلان یتیم، کس نگیرد با مهر
سیلی سخت جفا، می نهند بر صورت

معنی آب زلال، کس نداند اینجا
سالیانی است که شهر،
از طراوت دور است

بر سر هر برزن، قیل و قالی برپاست
هر کسی می خواند، سوی آیین اله
نه الهی یکتا، بل الهی مصنوع،
حاصل ذهن و خیال

در چنین بازاری، گوهری نیز اگر یافت شود،
قیمتش ناچیز است
و خریدار ندارد در پی
زانکه شیادی و نیرنگ، خوش آهنگ تر است

خانه ها نزدیک اند، دل مردم دور است
کس ندارد خبر از خانۀ دوست
یکدلی گمشده است

و در این سلسلۀ بی پایان
صحبتی نیست ز روزی خوش تر
ز سواری و ز اسبی برتر
اسبی از موجِ خروشان، خوش تر
و سواری که بُود ناجیِ شهر

قلب اینجا خفته است،
تپشی اینجا نیست،
شهر من باز انگار،
می رود سوی سکوت

و در این ظلمت شهر
و در این نابودی
دل یک مرد جوان
دل یک دخترکی
گر بلرزد روزی
و به درگاه خدا باز آید
نیمه شب، دست دعا بردارد
دستِ آه و طلب و زاری و اشک
و بخواند به دعایی خوش تر ....

شاید آن روز به پایان رَسَد این قصۀ غم

سید رضازاده - 18/1/86

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:15  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


و خدا می خوانَد

و صدایش شیرین، محو می گردم باز

در پی عطر نسیم

می برد سوز صدا، هر دل عاشق و مست، به سر کوه یقین،

می رهاند از بند،

می ستاند دل را، انس می گیرم من، با نوایی شیرین،

گو که لالایی من، شده این نای حزین،

و سرود لبِ آن، طفلکِ ناز غریب

از پسِ کوهی غم، می دواند لبخند،

بر لبِ آنکه بر او، بوسه می زد هر چند

 

من که بر تارَک شب، می نوشتم خطی

نور آن بود که شد، رهنمایم چندی

و چه افسوس که ما، می نهیمش کُنجی

روی آن طاقچه یا، بر سر گورِ مهیب

 

و خدا می خوانَد

آنکه نزدیک تر از، رگ گردن به من است

آنکه آرامش من، بسته با یک نظرش

آنکه از روز ازل، چشمۀ مهر خودش، با گِل من بسِرشت 

آنکه مهمانم کرد، بر سرم سایۀ مهرش افکند

و در آن ظلمت من، پیکی از  نور رساند

آنکه در غربت من، و در آن روز مهیب

بر تنم پوشانید، پوشش پاک عفیف

و چه بد کردم من

و در این پوشش عبد

هر چه عصیان و فریب، هر چه از تیرگی و تاری و غم

هر چه گنداب گناه، سر کشیدم از جهل

در همان حال که من، نالۀ شخصی را، در درونم گویا، می شنیدم اما

گوش عقلم محجوب، پردۀ شهوت و آز، در برم جلوه نمود

همچنان بر من زار،

آیه هایش می خواند، و صدایم می کرد

و من عاصیِ سرکش به کجا ، سر نهادم ای وای!

 

و هنوزم گویا، او مرا می خواند

و خدا می خواند

و من و یاس و نسیم، در برش مهمانیم

تن من مدهوش است، عطر ناب از آنجاست

در فضا پیچیده، قدسیان می خوانند

لای قرآن باز است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 15:13  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


بر مي خيزي و عالم به احترامت قيام مي کند،
و مي نشيني و جهان در پي ات قعود مي کند
ياس، سفيديش را از پاکي تو به ارث برده
و لاله، سرخي اش را از خون سرخ تو
آسمان، رنگ نيليش را از اقيانوسِ
بي کــران تـو گـــرفته است
و خاک، شفايش را از سرخيت
آب، شـرمسـار لعـل لبانت
و رود، محو زلالـيت

شب، گوشه اي از عظمت تو را دريافته که اينچنين در برابرت خاموش است
و بيد مجنون، مجنون عشق خدايی ات، در نسيمِ ولايتت غوطه ور است
خورشيد آرزوي غروب دارد در حضور تو
سرو در برابر قامت آسمانيت، تعظيم کرده
هيچ ابري را ياراي مقابله با آفتابت نيست
و اکنون از پس زمان ها و از پشت ابرهاي تيره
نورت، صورت هر آينه را نوازش مي دهد
و آينه نبايد زنگار گرفته باشد!

***

قاصدک دوست دارد در باد غوطه بخورد
و پيامي را گوش به گوش نجوا کند
و اين بار من پذيراي او شدم
برايم سفرة دل باز کرد
و او از دشتي دور
ميهمان بود

گفت پرهايم را يک يک جدا کن تا پيامي بگويم
پر اول،
گل هايي ديدم که به جاي ساقه بر روي ني،
با طراوت، سرود نصر من الله و فتح قريب مي خواندند
و مهميز آفتاب نتوانسته بود گل برگ هايشان را پژمرده سازد
پر دوم،
گل بي آب پژمرده مي گردد ولي گل هايي سراغ دارم
که در عطش بودند و چون به اقيانوس نور وصل شده بودند
هر لحظه که عطش افزون تر مي شد بر سرخيشان مي افزود
پر سوم،
غنچه را کسي از ساقه جدا نمي کند
ولي من مردمي را سراغ دارم که به غنچه هم رحم نکردند
و گل برگهاي لاله ها را يکايک قطع کردند
پر چهارم،
سرو برافراخته و قائم بر زمين است
ولي سروي هم روي زمين قطعه قطعه افتاده بود
پر پنجم،
کويــر خشـک اســت و بي طـــراوت
ولي در راهم کويري بود که با خون سيراب بود
و با عـطر گل هاي ياس بهـشتي، با طـراوت
شبِ کوير تاريک است ولي آن شب
کوير نورانـي شده بود

يکايک پرهايش را جدا کردم و او با سوز دل از محبوب گفت
و با آخرين پر آه از نهانش بر آمد
و گفت که اينک تو قاصدکي و قاصد پيام
پرواز کن و مگذار که پيام فراموش شود
و اکنون من بي تابم و غوطه ور در باد
و غم، توشه ي سفرم به ناکجا آباد
مدهوش از بوي باغ مينو
همنوا با خروش موج هاي فرات
تا پاييز جهان پايان يابد
و سپيده دوباره بدمد

9/12/1383

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 13:42  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


یکی از دست می نالد

یکی از درد بی دستی

 

یکی ره می رود بر پا

یکی گم کرده ره آنجا

 

یکی چشمان او هرزه

یکی بی چشم و روشن دل

 

یکی عقلش بود زائل

یکی مدهوشِ مدهوش است

 

یکی شب ها به روی خاک می خوابد

یکی بر بستر تزویر

 

یکی همنفس خوبان

یکی غرقه در آن گندآب

 

یکی عاشق تر از عاشق

یکی معشوق او، هرزه

 

یکی می نالد از درد جدایی

یکی غافل ز هر چه گرد او باشد

 

یکی ساکن به دشت و کوه می باشد

یکی در برج شهوت، کوخ می سازد

 

یکی محزون تر از گل ها

یکی آوارۀ شادی است

 

یکی نامش بلند و آسمانی

یکی سر در گریبان است

 

یکی نام آور تاریخ

یکی چون نقطه ای باشد

 

یکی بر نور می باشد

یکی در ظلمت و پوچی

و آن دیگر که رنگش، رنگ خاکستر

 

و من این جا

یکی از این همه یک ها

به روی این سِنِ تاریک

نقابی روی رخسارم

و هر روز نقش خود را می کنم ایفا

 

در آن پرده که نوری می درخشد از ورای این همه ظلمت

و روح من رها می گردد از این بستر تکرار

کجای این جهان هستم؟

و آیا گرد آن نور اهورایی، می چرخم؟

نمی دانم! ولی ای کاش ...

 

سید رضازاده - ۲۱ بهمن ماه ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:21  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


با تو نجوا می کند زمین

این بستر عروج، این خاک بی نفس

این غرقه در حضیض پلیدی

این تاختگاه اندیشه و هوس

این رزمگاه نور و سیاهی

 

همین خاک است، این. کو لب گشوده

روایت می کند، از دور، از سالیانی پیش

تنش رنجور و غمگین است

و دل چرکین و آزرده است

گهی نالد و می گِرید، به حال و روز ننگینش

و بر خود باز می پیچد، به درد از ضربۀ شلاق

و خون می آورد بالا به هر ضربه

و بر خود باز می لرزد 

 

پلاسی کهنه بر دوشش، و زیرش گشته پنهان لاشه ای عریان

که ردی از هزاران ضربۀ کاری به خود دارد

و دیگر قدرت پنهان نمودن را ز کف داده است

نمایان گشته بر پشتش، نشان هرزگی، پستی

و چرکآبش، نشان از رنگ خون دارد

و جاری گشته در رگ های آن تُندآبِ بد نامی، بد اندیشی، تباهی

فروغش خفته اندر گور شب،

از چهره اش جز لکه ای تاریک، باقی نیست

خروشش مانده بر دریای بی موج و تنی تبدار،

که هر آن می جهد گامی، به سوی مرگ

و من می بینمش با دیدگان خود در این عالم

که ققنوس زمین، دربستر آتش فروزان است

 

همین خاک است

که روزی، روزگاری، مهبط وحی خدا بوده است

و روح بندگی، در جای جای آن به پا بوده است

نه زشتی و پلیدی، نه عصیان و خطایی،

بر وجودش خدشه ای آورده و شادابِ شاداب است

همان گوی است که نقشش روزگاری، سبزی و صلح و صفا بوده است

این همان گوی است

که جاری بوده در رگ های آن، سیلابی از جنس محبت

و هر یک از نفس هایش، نشان از مهر ایزد را به خود دارد

و من در خاطرم مانده است،

نوای گرم و آرامی ز قلب و روح افسرده اش

نوایی همچنان طبلی که می کوبد بر آن دستی نوازشگر،

و هر یک از تپش هایش، همانا، ذکر تسبیح خدا بوده است

و یکتا پرچم توحید، اینجا بر فراز بوده است

 

همین خاک است

و اکنون قصه ای دارد

سراسر شیون و حسرت

و اندوه از سر و رویش فرو ریزد

گهی می گرید و نالد

و گاهی بانگ بر دارد که ای انسان!

گِل و آب تو را بهر عبادت آفریدند

از آن پس عشق را در من نهادند

که همچون بستر و گهواره ای نرم

برایت نقطۀ پرواز باشم

ببین من را که در آشفته بازار سیاهی

پی نوری که دیگر نیست انگار! چونان چون کاروانی در پی عشق

به هر سو می دوم مستان و نالان

و افسارم گهی در دست ظلم است

گهی در اختیار نابکاران،

گهی می تازد انگار بر دلم نابرده راه، اندیشمندی ظلمت افروز

گهی مستی، جفاکاری، بد اندیش،

گهی نوری ز افلاک می درخشد

امامی، حجتی، مردی ابر مرد از تبار نور یزدان

همان کو رهنمای انس و جان است،

همان کس را که تنها بهر او زیبنده باشد واژۀ ناب هدایت

دهد فرمان بر این قلب مطیعم

دمی خرسند می گردد درونم

به یکباره فرو می ریزد از هم، تمام آرزو های غریبم

که آن دیگر پلیدِ آتش افروز، ز من، نور وجودم می ستاند

 

ز پا افتاده ام، های، ای انسان!

دمی دیگر به خون غلتم، و دیگر هیچ .... هیچ از من نخواهد ماند

به سوی ایزدت برگرد، و دستی را به احساسی غریبانه،

تهی بر آستانش بَر

که تا جانی به رگ های خمودم هست

بتاباند نگین خلقتش را،

همان کس، کو سخن جز حق نمی گوید

و غیر از حق نمی جوید

و بتها را ستایشگر نمی باشد

دمش همچون دم عیسی، مسیحایی است

و شمشیرش به غیر از حق نمی چرخد

و خورشید وجودش عالمی را می رهاند از سیاهی

و دست اهرمنها را کند کوتاه، از دامان خلقت

سپاهش راد مردانی، ابر مرد

نویدش علم و آگاهی، عبادت، پرچم یکتای توحید

سرودش، صلح و آزادی، بدان معنا که می دانی و می دانم،

که در هر جای عالم بانگ بردارد

و معنا بخشد انسان را، همین تک واژۀ زیبا که از معنا تهی مانده است

و بر ققنوس پیر این جهان، جانی دگر بخشد

و گر یک روز از عمرم به جا باشد

بدان او خواهد آمد تا که خلقت را هدف باشد

 

صدا از دور می آید و دیگر هیچ از لب های او جاری نمی گردد

و من اینجا، در این بستر

ز چشمم جویی از مهرش روان باشد

که آیا آخرین بانگ حقیقت را، ز لب هایش ....

و خورشید وجودش را، به چشمان حقیرم 

روزی، روزگاری، خواهم دید؟ 

 

 

 سید رضازاده ، زمستان ۱۳۸۵، روزی از دی ماه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10:44  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


دیر پایی است که از هجر رخش/ سرخی سیما/ به سراغ صدف نور روان است.

آن دیده که بر جان نِگرد، / در طلبش مست و خمارم،/ کو لؤ لؤ لا لا که بر این چشم نشانم.

آن طائر قدسی همه جا پر کشد و من/  اندر پی عطر نفسش، واله و شینم.

*****

باز یادم آید از تباهی، از فراق، از گذشت روز از یاد خیال
از طلوع دیگری، صبحی غریب، آفتابی در پس ابری سیاه و آتشین

يادم آيد از زمستان. پستي سرما و بوران، ساقه هايي سرد و بي جان،
ريشه هايي سست و بی بن ، باد هایي خشك و نالان.
كو بهاري باز آرد ، آسماني مهربان را، مردماني راست کردار و زميني شادمان را
يا كه حتي باز آرد كهكشانی مهر با دستاني از جنس تمام ايزدان را

باز می آید بهار، می رسد فصل طراوت از پس پاییز عالم
باز می گردد صدای شر شر آب بر تن بی جان عالم
می تراود غنچه های دانش از سرو کهن
می رسد آن تک ستاره، می کند بانگ دوباره
می زند فریاد ای ناآگهان از راز عالم، ای تباهان سیه روز، آمده خورشید عالم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:18  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


الامام الوالد الشفیق

امام همچون پدر دلسوز است

 

 

شعر بخوانم یا که مرثیۀ عشق؟

بانگ بر آرم یا که نجوا بکنم؟

با که گویم غم دوری تو را؟

قصۀ غصۀ غمناک تو را؟

با هر آنکس که بگفتم رازم

تاب نیاورد و روان گشت ز چشمش رودی

 

با تو ام  ای از همه دنیا بهتر!

با تو کز کاسۀ مهرت به لبم نوشاندی

با تو کز عطر خودت بر گِل بی ارزش من نوشاندی

با تو کآغوش پر از لطف خودت بر دل من بگشودی

با تو که راه ز بیراهه به من بنمودی

با تو که چون به زمین افتادم، دست بی تاب مرا بِگرفتی

با تو که چون ز درت دور شدم، رنجه آمد به دلت باز مرا بگرفتی

با تو که چون به دلت تیر زدم، دَم نیاوردی و بهر من بیچاره دعا بنمودی

با تو که عهد همی بستم و باز بشکستم،

نظر از درگه تو، من به سرابی بردم

نمکت خوردم و قدر تو ندانستم و قدحش بشکستم

لیک تو هرگز ز من عاصی، رخ خود نگرفتی

با تو ام ای از همه دنیا بهتر!

شیرۀ مهرتو در تک تکِ رگ های حیاتم جاری است!

 

ای پدر!

 

غربتت برده ز من تاب و توان دل من

هُرم داغ نفست باز به آتش بکشیده دل من

 

نفسم باز دگر باره به تنگ آمده است

ای پدر باز ببین مردمِ چشمم به فغان آمده است

 

قدمی سوی تو من آمده ام باز اگر اذن دهی

به غلامی به سر کوی تو من آمده ام باز اگر اذن دهی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:22  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


           

چه سخت است روزهای سکوت

روزهای بی خبری

روزهای دلتنگی

 

چه دشوار است تحمل دوریت

و چه سخت، مهار سیلاب دیدگانم

 

هنوز نگاهم خیره مانده بر یک عکس

بر یک نقش خیال

 

گاه گاهی پژواک صدایت

درخت بی برگ وجودم را می لرزاند

بید مجنون بی برگ

 

و دلتنگی قلبی که هنوز با حرارت عشقت می تپد

آتش بر دلم می زند

 

با تو سخن می گویم ای ....

با تو که می دانی چه می گذرد بر من ...

با تو که زمانه حتی فرصت نوشتن نامت را نیز از من دریغ می کند.....

ناجوانمرادنه نیست این همه دوری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:7  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


            

راویان قصه های خوشترین ایام

بر چکاد قله های نور

زیر پاهاشان رودها جاری، چشمه ها جوشان

قلبشان وارسته و زیبا

نگاهاشان، نافذ و گیرا

صداهاشان، با صلابت، پر طنین، رعشه بر اندام اندازد

می کنند در گوشِ دل نجوا

قصۀ غایت شیرین ایام

 

قصه ای هرچند نادیده ولی بر سطر سطر یادها، نقشش نمایان

قصه عصری عاری از نام خدایان

قصه شهری بر لبش توحید

بر دلش ایمان، مردمانش نیک

 

قصۀ آب گوارا، جاری اندر رود بی پایان

جوشِشَش از چشمۀ فرقان

می کند سیراب هر عابر عطشان

 

قصۀ خورشید تابان، بدور از پاره های ابر

بدور از لکه های ننگ

آسمانی، سنگ فرشش مخمل آبی

آسمانی پاک

 

قصۀ شهسوار دشت ایمان

سوار بر اسب سپیدش ، می کند فریاد

بانگ هایش آسمانی، رعد هایش کبریایی

سینه اش سرشار از گنج محبت

بر لبش جاری سرود فتح، بانگ پیروزی

دیدگانش پر فروغ، دستهایش پر توان

گام هایش استوار، تکیه داده پرچم توحید بر دوش

بر افشاند پرچم مهرش بر بلندای قلۀ تاریخ

اهتزاز پرچمش جاوید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 13:15  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


مسافر بودم چند روزی

شهر دریا

شهر سبز

 

گام هایم روی ساحل

 رد پایی بر جای گذاشت

به نشان ره پیموده شده

 

دیدگانم دوخته بر دریای ابر

چشم هایم دوخته بر خط افق

خورشیدی در پس ابر

چشم من می کاوید نور را از پشت حجاب

 

ساحل، گاه پر ز سنگ،

 گاه شنی

یادآور دشواری راه

 

خروش موج ها

هو هوی باد خزان

بارش رحمت حق

موسیقی آرام طبیعت

 

یک اشاره کافی است

من مسافر هستم

در همین شهر خودم

در کنار خورشید

در بر لطف اله

توشه ای خواهم ساخت

دانه ای خواهم کشت

رد پایم خواهد ماند

 

دیدگانم ابری است

سفرم پایان یافت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 18:17  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


                     

زیر باران می دود

زیر احساس طبیعت

کوله بارش بر دوش

نفسش گرم، صدایش محزون

گاه گاهی به عقب می نگرد

به ره پیموده، به گذرگاه هوس

به گذشته، به ایام جوانی که گذشت در غفلت

از آن همه قدرت، تنها

مانده بر جای رد پایی در شب

جاده بس ناهموار،

بر رهش سنگ، کلوخ، تیغ، خاشاک

روی سنگی لغزید، بر زمین افتاده

به جلو می نگرد

راه تاریک است و بلند

تنش فرتوت،

گام هایش لغزان،

دیدگانش بی نور،

دست هایش سرد است

بر دلش حسرت و آه

کوله بارش خالی است

نفسش گرم، صدایش محزون

طبیعت انگار بر حالش، زار می گرید

گاه گاهی به عقب می نگرد

در جوانی خبر از راه نداشت

مست بود،

خبر از نور دل خویش نداشت

مسافر اکنون

می دود در جاده

دستهایش تهی از مشعل

دیدگانش بی نور

ماهتاب دلش انگار خفته

کنون بی راهبر

مانده در وادی حسرت.

نه توان به عقب برگشتن

نه نشانی که شود راهنما

باتلاقی در پیش،

همچنان می دود از ترس زمان

زیر بارن

زیر احساس طبیعت

این مسافر نیز همچون دیگران

غرق خواهد شد در باتلاق زمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 12:52  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


      

کوچه پس کوچه های خیالم

چند گاهی است که عابری نداشته اند

آخرین رهگذر

در انتهای همان کوچۀ  دراز و نمور

بر روی زمین، بی تحرک فتاده بود.

انتهای کوچه تاریک است

خلأ روح احساس می شود

نفس کشیدن دشوار است

کوچه ام بن بست است.

شاخه های سبز درخت خیالم

نتوانسته اند از روی دیوار بلند آخر کوچه عبور کنند

از کمی نور رو به زردی گذاشته اند

می گویند آنطرف دیوار سرزمین رویاهاست

ولی اینطرف تاریک است

آخرین رهگذر قصۀ من

راه گم کرده بود

با دستهایش روی دیوار

نقش حسرت بسته بود

او می دانست

پشت دیوار، شهر رویاهاست

شهر نور

ولی قوت دستانش

کم بود

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 16:1  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


                  

 

چندین نشسته ام  من،  کز رخوت درونم

آتش گرفته بالم، پرهاش نیز سوخته

ویران شده خیالم

تنها به یاد دارم، روزی که بود جایم

در اوج آسمانها،

من می جهیدم از فرش تا عرش با کلامش

جَستی ز روی ابری بر روی  ابرِ دیگر

زیبا نشانه هایش می جُستم از درونم

با یاد و نام محبوب، من بال می گشودم

پرواز را نشانه، بود تا مقصد دوست

هیچم نبود همراه جز قلبی در رکابش

روزی سقوط کردم

بالم شکسته بود یا

قلب تهی ز اغیار، از کف بدادم انگار

آن روز را به خاطر، میاورم ولیکن

دیگر نمانده بر جای شوری برای برخاست

بار دِگر بخواهم تا اوج پر گشایم

زان روز وحشت افروز ترسیده ام، گمانم

محبوب گویی این بار، در گوش من سروده

بار دگر ز پرواز.

 

دستم به سویت ای یار

بر آسمان بلند است

دستم بگیر که این بار، افتاده ای خمودم     

 

پرواز را نظاره، کردم ولیک دیگر

بالی نمانده بر جای

ای جاودان خدایم 

خود کرده ای صدایم، مگذار بی جوابم

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 14:19  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


                                    

قبله ای دارم مسلمانان
که بی تابم به آنهنگام
که رویم را به سویش می کنم شباهنگام٬‌
در قنوتم جز به ذکرش من نگویم
باز این چه حال است، بی اثر گشته تمامی یاد و اذکار؟
آری آگاهم،
در تمام خلوت قلبم جز او راهی ندارد لیک
درهای وجودم را کرده ام ویران.

فسوسی زیر لب گویم
دعایی زیر لب خوانم
مکن بر من نگاه ای ایزد یکتا
که بی تابم ولی آشفته و تاریک سیما
بی جوابم می گذاری ای شُکوه عالم بالا؟
می دانم سیه روزم، سیه چهره ،ندارم آبرویی لیک
بغض هایم را کجا گردانم آزاد؟

بیا جانان که دیگر قلب بی روحم
ندارد جز تو درمان٬‌
بیا شاید که این بار بال های خسته ام
راهی گشایند سوی آن افلاک.
بیا ای راهبر، راهی نشانم ده
تا چگونه شکر ایزد را گذارم
ای تمامی نعمتِ الله

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 12:25  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |