.jpg)
قطعه ی گم شده ای از پر پرواز کم است
يــازده بار شمـرديم و يکـی بـاز کم است
اين همه آب که جاريست نه اقيانوس است
عرق شـرم زمـين است که سرباز کم است

باید ز تازیانه بپرسم که در بهشت آثار خون به قامت طوبی چه می کند؟
***
گـل، بر من و جـوانی من گریه میکند
بلبل به خسته جانی من گریه میکند
از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مـهـــمان بـه مـــیزبـانی مـن گـــریه میکــند
از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به نـاتوانی مـن گریه میکند
گلهای من هنوز شکوفا نگشتهاند
شبنم به باغبانی من گریه میکند
در هـر قـدم نشینم و خـیزم مـیان راه
پیری، بر این جوانی من گریه میکند
گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها
بــر قــامــت کــمانـی مـن گـریــه میکــنـد
این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه
بر چـــهرهی خــزانی مـن گــریه میکــنـد
فردا مـدیـنه نشنــود آوای گــریهام
بر مرگ ناگهانی من گریه میکند
علی انسانی
***

به یاد یار غریبی دلم بهانه گرفت
که بهر یار غریبش عزا شبانه گرفت
فدای غربت آن کودک سیه پوشی
که ختم مادر خود را کنار خانه گرفت
گذشت فاطمه از عالم و غمش یک عمر
ز چشم های علی، اشک دانه دانه گرفت
فدایت شوم مادرم! این بغض نشکسته پس کی سر شکستن دارد؟!!

در کـــارگـه کــوزه گری بــودم دوش
دیـدم دو هزار کوزه، گویای خـموش
هریک به زبـان حــال بـا من میـگفت
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش


به سر هوایت ای یـــار، به دل لــقایــت ای دوست
تو کــز دلـم بریـدی، ببـین چــه کـــردی ای دوست
غــــزل غـــزل سُـــرایــم، بـه دیــده اشــک بــر آرم
مــگـر بـه حــــــال زارم، نـظـــاره ای تـو ای دوست
تــمــــام هســـتــی ام بــود، رخ تــــو ای نـــــگارم
شــکســته ای تـو جانم، بـبین ببین تو ای دوست
بـه یـــادهــا گـــذر کـــرد، خـیــــالم ای صـــبـــورم
بـر این مشــام جانـم، نشسته عِطرت ای دوست
بـه غـــیــر نـورت ای یــــار، نمـــانـده بر دلــــم نور
رهـــا شـدم ز اغـــیار، به جستــجویت ای دوست
نـبــسته ام به کــس دل، نبســته کـس به من دل
به جز تویی که هسـتی، تـمام هستم ای دوست
ســتـــــاره ای نــمــــانده، در آســـمــــان قــــلبـم
امـید بـــسته ام من، به تــو، به تـو، تو ای دوست
نـگــر که خــــسته پــایم، دویـــده ام به هـر سـو
ز پــا فـتـــاده ام مـــن، ز جـستـجـویت ای دوست
هــــــوای گـــریــه دارم، ز چشــم خـــون ببـــارم
نشـســته ام به کــویت ، گـــذر نما تو ای دوست
نــگر ســرای چــشمـم، که شسته ام به اشکی
بـــیـــا و جــوی مهـــرت، روان نـــما تو ای دوست
چــه کــم شـود ز مـهــــرت، ز شـأ ن بــی بــدیلت
اگر کــــنی تو میــهمـــان، دل غمـیــنم ای دوست
بـَــر آرم از دلـــم آه، بــه شــــوقِ رویِ مــــاهـــــت
جدا مکـن ز خود من، تو ای، تو ای، تو ای دوست
سید رضازاده
۱۲/۹/۱۳۸۵
ميدان بلاغت است ديوان علي
کس چون بنهد قدم به ميدان علي
هر نکته که بوي عشق مي آيد از آن
يا زان محمد است يا زان علي
***
خواهم نظري که جز خدا نشناسد
جز دست خدا گره گشا نشناسد
جز عشق علي و يازده فرزندش
راهي به ديار آشنا نشناسد

اي دل به علي نگر خدا را بشناس
وز روي علي رمز ولا را بشناس
خواهي که مقام عشق را بشناسي
برخيز و علي مرتضي را بشناس
***
گفتم ز چه کعبه را به عالم شرف است
وان خانه مطاف اهل دل صف به صف است
گفتا که گهر مايه ي ارج صدف است
اين عاصمه زادگاه مير نجف است

اي آمده در کعبه ز مادر به وجود
وي رفته به مسجد ز جهان وقت سجود
از آمدن و رفتن تو دانستم
سرمايه ي زندگي قيام است و ُقعود
***
تا بر لب خويش نام حيدر داريم
کي بيم ز دشمن ستمگر داريم
از مهر علي و يازده فرزندش
ما، گِردِ ديار خويش سنگر داريم (حمید سبزواری)




