قسم خورده است. چونان اوج گرفته بود که سقوطش در ذهن جای نمی گرفت. توانایی اش مثال زدنی است. با هر در بسته که روبرو شود، حریص تر از دری دیگر رخ می نماید. افسونگری هزار چهره است. کینه ای عجیب و دیرینه با من و تو دارد.
آری، ابلیس را می گویم.
مکر و حیله اش، دست بزرگان را پایبند خویش کرده است. به هر سوی که بخواهد عنانشان را می کشد و با خود می برد.
سیطره حکومتش، آتش درون است. آنچنان سرابی پیش رویت می گستراند که سقوط را از صعود تشخیص ندهی.
بساط وسوسه اش، چونان شعبده بازی قدر، حجاب بر دیدگان بصیرت می افکند.
از کوچکترین منفذی که به رویش گشوده گذارده باشی، نفوذ می کند.
چونان بر اقلام تزویر و مکر مسلط است که تو مدهوش اولین پله از مکرش می شوی.
چون به استیصال رسیدی، تو را رها می کند که در کفر غوطه ور شوی، اما تا پله های قبلی، چونان رفیقی صمیمی، دستانت را می فشرد تا پله های تباهی را یکی یکی بالا روی و آنگاه با نسیمی لطیف، در بستر پوچی سقوط کنی.

هر چه تو تلاشت افزون شود، برای بنای سدی در مقابلش، آتش اشتیاق او شعله ور تر می شود و شراره های آتشش وجودت را می آزرد.
ولی من سدی را سراغ دارم که او توان نفوذ ندارد.
من نوری را سراغ دارم که چشمان طماع و حریص او را کور می کند.
من قدرتی را می شناسم که بازوان مکر او را به بند می کشد.
من سروری را می شناسم که سیطره حکومتش، تمام وجود توست.
من چشمه ای را می شناسم که آب درونش، بینا می کند چشم بصیرت را.
من بزرگی را سراغ دارم که دستانت را می فشرد تا تو را به اوج رساند.
من رفیقی را می شناسم که هرچه او رشته است با نیم نگاهی پنبه می کند و بساط تزویرش را به چرخش چشمی زیر و رو.
من پناهگاه و کهف حصینی سراغ دارم که ابلیس جرأت عبور از کنار آن را نیز ندارد.
آری من مولایی بزرگ می شناسم.
می دانی که را می گویم؟
المستغیث بک یا صاحب الزمان



