چرخ زمانه دیگر بار، گِردِ روز و شبی گردید، قدر روزش وسیع و عظیم، نام شام اش، هزار شام غریب. شعر زیر را خواندم و دلم نیامد برای تو، خواننده عزیز نگذارم اش. شعری است سرودۀ یکی از دوستانم، با زبانی عمیق و پر مفهوم، با تعابیری دلکش و پر سوز، صحنه وداع پدر، بو تراب، حیدر کرار. خود بخوان و بسوز در ماتم:
مشکِ چشمانِ کوچک عباس
آب بر بوسه ی پدر می داد
لب زينب ـ کبوتر احساس ـ
ذکرِ امّن يجيب سر می داد
جگر مجتباييش مشهود
گوشه ی چشم های طوفانی
سينه ی کربلاييش هم بود
در وجود صبور، پنهانی
شب قدر است و آرزو بسیار
آب بر حسِّ کوچه می ریزد
شاید از بوی خاک دیگر بار
پدرِ خاک از زمین خیزد
کوچه خالی ز ازدحام امّا
بر زمین مانده چند کاسه ی شیر
نکند باز از وفور وفا
نذرِ بابا شود نصیب اسیر؟
اشک بود و دعا، نگاه و نگاه
تا پدر ناگهان سفر نکند
دید مادر نشسته چشم به راه
یافت دیگر دعا اثر نکند
روی قرآن گشوده بود به تیغ
گشته تذهیب او، گل لبخند
سوره هایش به خطِّ خون و دریغ
آیه ها را بریده بند از بند!
مستحب است در شبِ احیا
پیش چشمان گشودنِ مصحف
اهل ایمان گرفت قرآن را
بر سر خود ز کوفه تا به نجف...

وقتی که دستان نیاز، بر آستان مهر تو، با ناز بالا می رود
وقتی که آتش می زند، دریای خیس چشم تو، بر پیکر بی جان من
وقتی نسیم از شرق دور، عطر تو را، می آورد
وقتی طلوع مهر تو، آثار شب را می برد
من مست بویت می شوم، دیوانۀ رویت شوم
گیرم نشان از کوی تو،
در کویت ای آرام جان، گامی ز حسرت می زنم
سید رضازاده-۳ مهر ۸۶



