تبليغاتX
نسیم سبز

به آیینه زل زده ام. چین و چروک ها که تغییر نکرده اند، پس چه در من دگرگون شد که چنین دور شدم؟

آیینه هرچه سکوت می کند و در فریاد سکوتش تلالو صداقت را به دیدگانم می نشاند ، من در نمی یابم که چیست این راز.

احساس می کنم که سنگین تر از همیشه ام، توان بال گشودن ندارم.

کدام شرنگ تلخ را نوشیدم که طعم دور شدن را حس نکردم؟ شیفتۀ کدام سراب بی آب شدم که چنین عطشی را در نیافتم؟

دوباره در آیینه خیره مانده ام. کاش زبان آیینه گنگ نبود و گوش این دل محرم سر. تمنا می کنم. التماس می کنم. ولی انگار سودی ندارد.

نگاهم به کنج آیینه خیره می ماند. روی طاقچه، قرآن است و یک سبد یاس سفید با دوازده نیلوفر و یک شاخه نرگس. انگار آیینه می خواهد با من سخن بگوید.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:37  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |