تبليغاتX
نسیم سبز

گاهي ذهنت دچار رخوت مي شود،‌هرچه سعي مي كني تراوشي از ذهن ساكنت به وجود آيد،‌بي فايده است. چاره اي جز اين نيست كه صبوري كني تا ايام بي باري به سر آيد و دوباره قلم در دست گيري و بنويسي.

تخيل سيال،‌ وقتي جمود پيدا مي كند، انگار اسير شده اي در زندان.

كليدش را نمي داني كجا نهاده اي.

تصور مي كني پنجره اي را رو به سمت بيرون،‌ولي پشت پنجره خالي است. هيچ تصويري در آن قاب نمي شود و تو حسرت مي خوري كه هيچ راه فراري نيست براي گذشتن از اين ديوار.

 

اي كاش هميشه پشت ديوار،‌تصوير نور بود و آسمان پر طراوت.

ولي اين روزها كه بر من مي گذرد‌،در ابهام غوطه ورم،‌در جمود خيال.

غرق روياي ناز رسيدن به معشوق. دلكنده از هرچه آلايش. نهاده قلب بر كف. در انتظار عبور از ديوار.

روحم را پالايش مي كنم.‌

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:3  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |