
ببار ای ابر پاییزی، در این طوفان وحشت زا،
از آن تنها درخت شاد این صحرا،
رها شد برگی از تک شاخۀ طوبی.
و صدها برگ دیگر
در جدالی سخت با طوفان،
غمین و خسته تَن هاشان
سرود مرگ می خوانند
ببار ای ابر پاییزی،که شاید زاری ات بر حال و روز ما
نشان از بارش رحمت به روی برگ گل باشد

رهیده از تور صیاد خشمگین،
پروانه ای به روی بال هایش هجوم رنگ
در این فضای مه آلود و پر ز دود
از درد جانگداز نبود گیاه سبز
بر بستر سیاه شب، آرام
جان می دهد
.jpg)
قطعه ی گم شده ای از پر پرواز کم است
يــازده بار شمـرديم و يکـی بـاز کم است
اين همه آب که جاريست نه اقيانوس است
عرق شـرم زمـين است که سرباز کم است
نمی خواهم از تو بگویم که ناگفته های خودم بسیار است. همیشه به سوی تو نشانه رفته ام و از خود باز مانده ام. بگذار آینه را به دست گیرم و نگاهی در خود بیاندازم. می ترسم که نشانه ای از با تو بودن در خود نبینم.

می ترسم خطوط چهره ام با تو غریبه باشند. می ترسم چشمانم، داغی از انتظار بر خود نداشته باشند. گواه اشک را نمی توان به سخره گرفت، ولی طعم شور این گوهران آسمانی را دیرگاهی است بر زبانم نچشیده ام.
می دانی؟! هراسم از آن است که چین و چروک های چهره ام، نه از غم تو، که از گذر زمان باشند. کودک که بودم، سپید مویانِ سپید روی، که دانه دانه تارهای گیسوی خود را با محبت تو گره زده بودند، آرزوی نهفته ام بود و اینک من، سیاه رویی، سپید مویم.
حیف که خطوط عمر، این شیارهای حک شده بر پیشانی، هر یک سریعتر از دیگری بر صفحۀ زندگانی ام نقش بستند ولی هیچ گاه بر دلدادگی تو از هم پیشی نگرفتند که هر یک با تو غریبه تر بود از خط قبلی.
چه دیر سوی آینه را چرخاندم، چه دیر بر خود نگریستم، اینک این آینۀ زنگار گرفته را چه کنم که نگریستن در آن حال و روز ام را دگرگون می کند؟
این لب، طعم عطش را نچشید. آب نوشید ولی نه ماء معین. جرعه نوشید ولی نه از شهد محبت تو.
این بینی، تمام عمر بر سر هر کوی، مشامم را پر ساخت ولی نه از عطر یاد تو. از گرد غفلت، از افسون شهوت.
و این گوش، سر ریز از سخن است، ولی بی نشان از تو. ای کاش لحظه ای صدای تو پردۀ وجودم را می لرزاند. ای کاش طمأنینۀ کلام تو، مرا آرام می کرد.
چشمانم را که می دانستم لیاقت تو را ندارند ولی گوش هایم نیز با آرزویی بر سینه خاموش شدند.
چهره ام دیگر خالی است. این فضای تهی، گرد سیاهی را نیکوتر است تا نوازش شمیم حضور.

آینه ام نام تو را فریاد می کند که از چهرۀ من بیمناک است. آیا هنوز زبانم لیاقت بردن نامت را دارد؟
یا ابا صالح المهدی ادرکنی
ولی بالاخره میگذره. ۲ روز از اولین سال افتتاح این وبلاگ گذشت و نسیم سبز یک ساله شد.
تو این مدت بارها از نوشتن خسته شدم ولی کسایی بودن که به خاطر اون ها بروز می کردم. امسال شاید مهم ترین سال زندگی من بود.
سالی که توش به دومین آرزوم رسیدم (البته هنوز یه کوچولو مونده تا کاملاً برسم). سالی که برام خیلی سخت گذشت ولی به خاطر یک همراه، یک مونس، یک هم زبون سختی اش رو خیلی حس نکردم.
شیرینی با او بودن، سختی زمونه رو از یادم برد.
نوشتن بهانه بود! بهانه ای کوچک. از همۀ دوستای خوبم که تو این یک سال من رو تحمل کردن و با نظرای خوبشون به من دلگرمی دادن ممنونم.
ولی این نوشتن فقط یک بهانه بودن برای با شما بودن!
هنوز تصمیم نگرفتم که باز هم بنویسم یا نه. شاید دیگه اینجوری ننویسم و یا شاید اصلاً در اینجا ننویسم. ولی بهانه های با شما بودن هنوز هم زیاده.
سعی کردم تو این یک سال، رنگ و بوی این جا، رنگ و بوی غربت باشه. غربت امیر انتظار، فرزند صبر.
غربتی که با رایحۀ خوش یک نسیم، شاید دگرگون بشه. از او گفتم و از او نوشتم که او معنای عالم است و رنگ این زندگی بی رنگ. رنگی که ما بر ندیدنش مصریم و او شکیبانه صبوری می کند.
صحبت از خدا نیست، صحبت از ولی خدا است. امیری که چشمان ما بر او حجاب انداخته اند.
نمی دانم، کی به اولین آرزویم خواهم رسید! روزی که صدای مولای بی قرینه به گوش من ناقابل برسد و او بانگ بردارد که "یا اهل العالم انا بقیة الله".
شاید سیلاب اشک امان ندهد و بوی یار مست کند، اگر باشم ...


