ناله های بی صدای یک نگاه ملتهب،
دانه دانه اشک های انتظار،
ضجه های بی امان یک یتیم،
دست های پینه بسته ی زمین،
قامت بلند سرو را شکسته اند

این هجوم بی امان سایه ها،
این عبور بی طلوع کاروان شب،
ندیدن نشانه های پر شکوهِ مهر،
بر تن سپید نور، ضربه می زنند

واژه های بی فروغ این نوشته ها،
این گزارشِ عطش ز حال و روزِ ما،
قلب مهربان آسمان را، نشانه رفته اند

دست های رو به سوی آسمان بلند،
بارش ترنم بهار را،
به انتظار نشسته اند
سید مصطفی سید رضازاده ۳۰/۲/۸۶
درآمد:
الهی اغننی بتدبیرک عن تدبیری،
و باختیارک عن اختیاری،
اللهم مُنَّ علی بالتوکل علیک
و التفویض الیک،
و الرضا بقدرک،
و تسلیم لامرک،
حتی لا احب تعجیل ما اخرت،
و لا تاخیر ما عجلت،
یا رب العالمین
خداوندا با تدبیرت مرا از تدبیر خود
بی نیاز کن،
و با انتخاب کردنت مرا از انتخاب
کردنم بی نیاز کن،
خداوندا بر من منت گذار به توکل بر تو
و واگذاری کارها به تو ،
و راضی بودن از تقدیرت
و تسلیم شدن به امرت را نصیبم فرما
به گونه ای که آنچه را تو موخر
خواسته ای، من با شتاب
نخواهم و آنچه را تو با شتاب
خواسته ای من با تاخیر نخواهم،
ای پروردگار عالمیان
پردۀ سیاه:
گویند آمدنی است
دو سه روزیست عجب حال عجیبی دارم
می نشینم لب حوض، به تمنای نگاه، می سپارم به خیال، چهرۀ ماه خدا
در سکوت شب تار، همنوا با افلاک،
سینه ام نالۀ تنهایی خود ساز کند،
و دلم شاخۀ شب بوی خدا می چیند،
دیدگانم به تمنای وصال، تن خود می شویند،
و لبم باز غزل می خواند، غزلی پاک تر از آب زلال،
غزلی تلخ تر از واژۀ غمناک فراق
و به شب می نگرم،
به گذرگاه بشر،
به همان راه درازی که پر از تاریکی است،
به همان رسم عجیبی که در این نزدیکی است
سینه ام سوزان است، دیدگانم پر آب،
و من از تابلویِ شوم ِ بشر، پرده بر می دارم،
و از آن سویِ شبِ تار سخن می گویم،
سخن از طعنۀ دیوار به یاس،
سخن از شِکوۀ نیلوفرِ باغ،
سخن از داغِ دلِ آلاله،
سخن از سرو و سپیدار به خون غلتیده
و دلم می گیرد، بغض نشکستۀ این حنجرۀ خون آلود،
به نوای دل یک پیرزنی می شِکَنَد،
پیرزن، در خواب است،
خوابِ افسونگر ِ آن صبح سپید،
خوابِ آن بادِ مسیحایی و آن اسب و سوار،
و به دل می خواند:
"گویند آمدنی است ..."
من که آشفته تر از برگ خزان در بادم،
بغض خود می شکنم،
و سپس بانگ زنم، که دگر کافی نیست؟
پس کِی از راه رسد صبح سپید؟
پردۀ سپید:
رهگذر می آید، از همان راه دراز
و ز محبوب سخن می گوید
سینه اش سوزان است، غصه هایش بسیار
لیک بر بوم دلش، ابر صفا می بارد
و من شبزده را، ز هیاهوی جهان
به سرای دگری می خواند
سخنش شیرین است،
دیدگانش پرخون، کمرش خسته از این رنج فزون،
لیک بر لعل لبش نیست مگر چشمۀ نور
سالیانی است که دل در گرو صبر و صبوری دارد،
و ز مهتاب سخن می گوید،
ز شب و روز وصال،
ز گدایی ِ در ِ چهرۀ یکتای سخا
و مرا می خواند، به همین راهِ پر از مهر و صفا،
به گذشتن ز ره شبزدگان،
به عبور از گذر ِ شِکوه و یأس،
و به آیین خدا می خواند،
که خدا دانا است،
و من از شرم، رُخم تاریک است،
چشمۀ چشم من از جوشش مهرش پرجوش،
کوله بارم بر دوش،
توشه ام نیست به جز مهر و وفایی جانسوز،
و به ره می نگرم، به مسیری که در آن صبح، تبلور دارد،
و قدم می نهم اندر دل آن،
و سرودِ سحری می خوانم،
که سحر نزدیک است.
24/2/1386



