
شهر من تاریک است
کرم شب تاب بُود روزن نور
دل هر فانوسی،
گشته از باد خموش
این همه جوش و خروش
این همه آمد و رفت
رنگ تاریکی شب، رنگ پوچی دارد
جغد شومی اینجا، بر سر هرچه درخت
کرده آواز بلند، ناله اش محزون است
کس ندارد اینجا، خبر از نرگس و یاس
گل پشیزی نخرند، رنگ روشن مرده است
مردم شهر به چشم، عینک تیره زدند
کس نجوید نوری،
زیر پا می شکنند ساقۀ برگ
دست طفلان یتیم، کس نگیرد با مهر
سیلی سخت جفا، می نهند بر صورت
معنی آب زلال، کس نداند اینجا
سالیانی است که شهر،
از طراوت دور است
بر سر هر برزن، قیل و قالی برپاست
هر کسی می خواند، سوی آیین اله
نه الهی یکتا، بل الهی مصنوع،
حاصل ذهن و خیال
در چنین بازاری، گوهری نیز اگر یافت شود،
قیمتش ناچیز است
و خریدار ندارد در پی
زانکه شیادی و نیرنگ، خوش آهنگ تر است
خانه ها نزدیک اند، دل مردم دور است
کس ندارد خبر از خانۀ دوست
یکدلی گمشده است
و در این سلسلۀ بی پایان
صحبتی نیست ز روزی خوش تر
ز سواری و ز اسبی برتر
اسبی از موجِ خروشان، خوش تر
و سواری که بُود ناجیِ شهر
قلب اینجا خفته است،
تپشی اینجا نیست،
شهر من باز انگار،
می رود سوی سکوت

و در این ظلمت شهر
و در این نابودی
دل یک مرد جوان
دل یک دخترکی
گر بلرزد روزی
و به درگاه خدا باز آید
نیمه شب، دست دعا بردارد
دستِ آه و طلب و زاری و اشک
و بخواند به دعایی خوش تر ....
شاید آن روز به پایان رَسَد این قصۀ غم
سید رضازاده - 18/1/86



