تبليغاتX
نسیم سبز

سلام دوستان خوبم،
چند وقتی است که حسابی سرم شلوغ شده. معذرت می خوام که نتونستم آپ کنم و جواب نظراتون رو بدم.
دعا کنید یک کم سرم خلوت تر بشه.
اما دست خالی هم نیستم، یک وبلاگ بهتون معرفی می کنم که در واقع وبلاگ دومم حساب میشه ولی من فقط بعضی از متن هاش رو می نویسم. یک وبلاگ گروهیه.
فکر کنم خوشتون بیاد.
بهاریه می نویسیم برای محبوب عالم. اگه سر زدین و خواستین که شما هم براش بهاریه بنویسین، توی نظر ها تایپ کنید تا به اسم خودتون، بذاریمش تو وبلاگ.

وبلاگ "قلم های بهاری می نگارند ". http://bahare1386.blogfa.com

********

فعلاْ برای اینکه دست خالی نرین، یکی از اون بهاریه ها رو اینجا میذارم. امیدوارم خوشتون بیاد.

دوباره خورشید 365 بار غروب کرد و چشمانمان، لیاقت دیدار خورشید عالمتاب را نیافت و ابر های تیرۀ گناهانمان، حجابی شد بین ما و او و چه بسا حجابی سنگین تر از سال قبل.
ماه رمضان بود و امید بسته بودیم به شب های قدر که شاید اشک چشمانمان، این برهوت دوری را به گلشنی از حضور تبدیل کند ولی ....
پس از آن دل به روز عرفه این قله نزدیکی بسته بودیم که شاید بتوان حضیض گناه را در چشمه دعای حسین (ع) بشوییم و قدمی به محبوب نزدیک تر شویم، شاید لیاقت دیدار به این چشمان نا لایق نیز داده شود و فرازی از سرود صبحگاهیمان برآورده شود و  " اللهم ارنی الطلعت الرشیده و الغره الحمیده" هایمان موثر بیافتد ولی ....
چند قدمی جلوتر آمدیم تا شاید دیگر در ماه محرم، منتقم خون حسین (ع) بیاید و مرهمی باشد دل کودکان حسین را ولی گویا هنوز آماده نبودیم و ....

و اکنون که درختان، پس از خواب زمستانیشان برخواسته اند و در طراوت باران بهاری، شکوفه های خود را رو به سوی آفتاب، شکفته اند ما نیز رو به سوی او می کنیم و در طراوت اشک چشممان از او می خواهیم که در این سال جدید، ما نیز از خواب زمستانی برخیزیم و نو شویم و بهار جاویدان را در حضور محبوب جشن گیریم که نبود او مجال سرور را از کفمان ربوده.
اکنون نیز چشم دوخته ایم به راه، شاید ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 13:22  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


و خدا می خوانَد

و صدایش شیرین، محو می گردم باز

در پی عطر نسیم

می برد سوز صدا، هر دل عاشق و مست، به سر کوه یقین،

می رهاند از بند،

می ستاند دل را، انس می گیرم من، با نوایی شیرین،

گو که لالایی من، شده این نای حزین،

و سرود لبِ آن، طفلکِ ناز غریب

از پسِ کوهی غم، می دواند لبخند،

بر لبِ آنکه بر او، بوسه می زد هر چند

 

من که بر تارَک شب، می نوشتم خطی

نور آن بود که شد، رهنمایم چندی

و چه افسوس که ما، می نهیمش کُنجی

روی آن طاقچه یا، بر سر گورِ مهیب

 

و خدا می خوانَد

آنکه نزدیک تر از، رگ گردن به من است

آنکه آرامش من، بسته با یک نظرش

آنکه از روز ازل، چشمۀ مهر خودش، با گِل من بسِرشت 

آنکه مهمانم کرد، بر سرم سایۀ مهرش افکند

و در آن ظلمت من، پیکی از  نور رساند

آنکه در غربت من، و در آن روز مهیب

بر تنم پوشانید، پوشش پاک عفیف

و چه بد کردم من

و در این پوشش عبد

هر چه عصیان و فریب، هر چه از تیرگی و تاری و غم

هر چه گنداب گناه، سر کشیدم از جهل

در همان حال که من، نالۀ شخصی را، در درونم گویا، می شنیدم اما

گوش عقلم محجوب، پردۀ شهوت و آز، در برم جلوه نمود

همچنان بر من زار،

آیه هایش می خواند، و صدایم می کرد

و من عاصیِ سرکش به کجا ، سر نهادم ای وای!

 

و هنوزم گویا، او مرا می خواند

و خدا می خواند

و من و یاس و نسیم، در برش مهمانیم

تن من مدهوش است، عطر ناب از آنجاست

در فضا پیچیده، قدسیان می خوانند

لای قرآن باز است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 15:13  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |