و مي نشيني و جهان در پي ات قعود مي کند
ياس، سفيديش را از پاکي تو به ارث برده
و لاله، سرخي اش را از خون سرخ تو
آسمان، رنگ نيليش را از اقيانوسِ
بي کــران تـو گـــرفته است
و خاک، شفايش را از سرخيت
آب، شـرمسـار لعـل لبانت
و رود، محو زلالـيت
شب، گوشه اي از عظمت تو را دريافته که اينچنين در برابرت خاموش است
و بيد مجنون، مجنون عشق خدايی ات، در نسيمِ ولايتت غوطه ور است
خورشيد آرزوي غروب دارد در حضور تو
سرو در برابر قامت آسمانيت، تعظيم کرده
هيچ ابري را ياراي مقابله با آفتابت نيست
و اکنون از پس زمان ها و از پشت ابرهاي تيره
نورت، صورت هر آينه را نوازش مي دهد
و آينه نبايد زنگار گرفته باشد!
***

قاصدک دوست دارد در باد غوطه بخورد
و پيامي را گوش به گوش نجوا کند
و اين بار من پذيراي او شدم
برايم سفرة دل باز کرد
و او از دشتي دور
ميهمان بود
گفت پرهايم را يک يک جدا کن تا پيامي بگويم
پر اول،
گل هايي ديدم که به جاي ساقه بر روي ني،
با طراوت، سرود نصر من الله و فتح قريب مي خواندند
و مهميز آفتاب نتوانسته بود گل برگ هايشان را پژمرده سازد
پر دوم،
گل بي آب پژمرده مي گردد ولي گل هايي سراغ دارم
که در عطش بودند و چون به اقيانوس نور وصل شده بودند
هر لحظه که عطش افزون تر مي شد بر سرخيشان مي افزود
پر سوم،
غنچه را کسي از ساقه جدا نمي کند
ولي من مردمي را سراغ دارم که به غنچه هم رحم نکردند
و گل برگهاي لاله ها را يکايک قطع کردند
پر چهارم،
سرو برافراخته و قائم بر زمين است
ولي سروي هم روي زمين قطعه قطعه افتاده بود
پر پنجم،
کويــر خشـک اســت و بي طـــراوت
ولي در راهم کويري بود که با خون سيراب بود
و با عـطر گل هاي ياس بهـشتي، با طـراوت
شبِ کوير تاريک است ولي آن شب
کوير نورانـي شده بود
يکايک پرهايش را جدا کردم و او با سوز دل از محبوب گفت
و با آخرين پر آه از نهانش بر آمد
و گفت که اينک تو قاصدکي و قاصد پيام
پرواز کن و مگذار که پيام فراموش شود
و اکنون من بي تابم و غوطه ور در باد
و غم، توشه ي سفرم به ناکجا آباد
مدهوش از بوي باغ مينو
همنوا با خروش موج هاي فرات
تا پاييز جهان پايان يابد
و سپيده دوباره بدمد
9/12/1383

یکی از دست می نالد
یکی از درد بی دستی
یکی ره می رود بر پا
یکی گم کرده ره آنجا
یکی چشمان او هرزه
یکی بی چشم و روشن دل
یکی عقلش بود زائل
یکی مدهوشِ مدهوش است
یکی شب ها به روی خاک می خوابد
یکی بر بستر تزویر
یکی همنفس خوبان
یکی غرقه در آن گندآب
یکی عاشق تر از عاشق
یکی معشوق او، هرزه
یکی می نالد از درد جدایی
یکی غافل ز هر چه گرد او باشد
یکی ساکن به دشت و کوه می باشد
یکی در برج شهوت، کوخ می سازد
یکی محزون تر از گل ها
یکی آوارۀ شادی است
یکی نامش بلند و آسمانی
یکی سر در گریبان است
یکی نام آور تاریخ
یکی چون نقطه ای باشد
یکی بر نور می باشد
یکی در ظلمت و پوچی
و آن دیگر که رنگش، رنگ خاکستر
و من این جا
یکی از این همه یک ها
به روی این سِنِ تاریک
نقابی روی رخسارم
و هر روز نقش خود را می کنم ایفا
در آن پرده که نوری می درخشد از ورای این همه ظلمت
و روح من رها می گردد از این بستر تکرار
کجای این جهان هستم؟
و آیا گرد آن نور اهورایی، می چرخم؟
نمی دانم! ولی ای کاش ...
سید رضازاده - ۲۱ بهمن ماه ۱۳۸۵

اگر بخواهم با تئوری پردازان و اندیشمندان دوراندیش همقدم شوم و مرغ خیال ذهنم را به پرواز بخوانم، جز در آسمان تو توان پرگشودن نخواهد یافت.
***
اگر بخواهم همسفر توریست ها و کاوشگران کوچه های روشن و تاریک تاریخ گردم، از هر معبری که بگذرم، سمبل های وجودی توست که چشم نوازی می کنند.
***
و اگر بخواهم با روزگار خود همنفس شوم، باز این وجود توست که با هر تپش قلب این جهان در هم آمیخته است.
و حال نمی دانم مرا چه شده که حضور تو را در نمی یابم، و شعاع نورت را نظاره نمی کنم.
نمی دانم چه بر سرم آمده که رنگ تو از هر رنگ دیگری در زندگیم کمرنگ تر گشته.
نمی دانم چگونه میتوانم وجودت را با گذشته و حال و آینده ام درهم آمیزم ای علت هستی و ای غایت انسان. ای از تبار شبیر و شبر. ای وارث ایلیا. ای مونس کوثر و ای عزیز احمد.
چگونه می توانم اوج بگیرم و در رنگین کمانت غرق شوم؟
می خواهی بدانی امام زمان چگونه روضۀ جدش را می خواند؟
پردۀ نور
أَلسَّلامُ عَلى مَنِ افْتَـخَرَ بِهِ جَبْرَئيلُ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ ناغاهُ فِي الْمَهْدِ ميكآئيلُ
سلام بر آن كسى كه جبرئيل به او مباهات مى نمود، سلام بر آن كسى كه ميكائيل در گهواره با او تكلّم مى نمود
وَ لَمْ يَبْقَ لَك َ ناصِرٌ، وَ أَنْتَ مُحْتَسِبٌ صابِرٌ، تَذُبُّ عَنْ نِسْوَتِك َ وَ أَوْلادِك َ، حَتّى نَكَسُوكَ عَنْ جَوادِك َ، فَهَوَيْتَ إِلَى الاَْرْضِ جَريحاً ، تَطَؤُك َ الْخُيُولُ بِحَوافِرِها، وَ تَعْلُوكَ الطُّغاةُ بِبَواتِرِها ، قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ جَبينُك َ ، وَ اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِباضِ وَ الاِنْبِساطِ شِمالُك َ وَ يَمينُك ، تُديرُ طَرْفاً خَفِيّاً إِلى رَحْلِك َ وَ بَيْتِكَ، وَ قَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِك َ عَنْ وُلْدِك َ وَ أَهاليك، وَ أَسْرَعَ فَرَسُك َ شارِداً ، إِلى خِيامِك َ قاصِداً، مُحَمْحِماً باكِياً، فَلَمّا رَأَيْنَ النِّـسآءُ جَوادَك َ مَخْزِيّاً، وَ نَظَرْنَ سَرْجَك َ عَلَيْهِ مَلْوِيّاً، بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ، ناشِراتِ الشُّعُورِ عَلَى الْخُدُودِ، لاطِماتِ الْوُجُوهِ سافِرات ، وَ بِالْعَويلِ داعِيات ، وَ بَعْدَالْعِزِّ مُذَلَّلات، وَ إِلى مَصْرَعِك َ مُبادِرات
تاآنكه هيچ ياورى برايت نماند، ولى توحسابگر(عمل خويش براى خدا) و صبور بودى، از زنان و فرزندانت دفاع و حمايت مينمودى، تاآنكه تورا از اسبِ سوارى ات سرنگون نمودند، پس بابدن مجروح بر زمين سقوط كردى، درحاليكه اسبها تو را با سُم هاى خويش كوبيدند، و سركشان باشمشيرهاى تيزِشان برفرازت شدند، پيشانىِ تو به عرقِ مرگ مرطوب شد، و دستانِ چپ و راستت به باز و بسته شدن در حركت بود، پس گوشـه نظرى به جانب خِيام و حَرَمَت گرداندى، در حاليكه از زنان و فرزندانت(روگردانده)به خويش مشـغول بودى، اسبِ سوارى ات با حال نفرت شتافت، شيـهه كشان و گريـان، بجانبِ خيمه ها رو نمود، پس چون بانوانِ حَرَم اسبِ تيز پاى تو را خوار و زبون بديدند، و زينِ تو را بر او واژگونه يافتند، ازپسِ پرده ها(ىِ خيمه) خارج شدند، درحاليكه گيسوان برگونه ها پراكنده نمودند، بر صورت ها سیلی مى زدند و نقاب ازچهره ها افكنده بودند، و بصداى بلند شيون میکردند، و از اوجِ عزّت به حضيض ذلّت درافتاده بودند، وبه سوىِ قتلگاه تو مى شتافتند
پرد ۀ ضجه
وَ الشِّمْرُ جالِسٌ عَلى صَدْرِكَ
وَ مُولِـغٌ سَيْفَهُ عَلى نَحْرِك َ، قابِضٌ عَلى شَيْبَتِك َ بِيَدِهِ، ذابِـحٌ لَك َ بِمُهَنَّدِهِ، قَدْ سَكَنَتْ حَوآسُّك، وَ خَفِيَتْ أَنْفاسُك َ، وَ رُفِـعَ عَلَى الْقَناةِ رَأْسُك
درهمان حال شِمرِ ملعون برسينه مباركت نشسته، و شمشير خويش را بر گلـويت سيراب مينمود، با دستى مَحاسنِ شريفت را در مُشت ميفِشرد، (وبادست ديگر)با تيغِ آخته اش سر از بدنت جدا مى كرد، تمامِ اعضا و حواسّت ازحركت ايستاد، نَفَسهاىِ مباركت درسينه پنهان شد، و سرِ مقدّست برنيزه بالارفت

أَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوكِ الْخِبآءِ
سلام بر آنكه (حُرمَتِ) خيمه گاهش دريده شد
سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِك َ مَقْرُوحٌ ، وَ دَمْعُهُ عِنْدَ ذِكْرِك َ مَسْفُوحٌ ، سَلامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزينِ ، الْوالِهِ الْمُسْتَكينِ ، سَلامَ مَنْ لَوْ كانَ مَعَكَ بِالطُّفُوفِ ، لَوَقاك َ بِنَفْسِهِ حَدَّ السُّيُوفِ ، وَ بَذَلَ حُشاشَتَهُ دُونَكَ لِلْحُتُوفِ ، وَ جاهَدَ بَيْنَ يَدَيْك َ ، وَ نَصَرَك َ عَلى مَنْ بَغى عَلَيْك َ ، وَ فَداك َ بِرُوحِهِ وَ جَسَدِهِ وَ مالِهِ وَ وَلَدِهِ ، وَ رُوحُهُ لِرُوحِك َ فِدآءٌ ، وَ أَهْلُهُ لاَِهْلِك َ وِقآءٌ ، فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِى الدُّهُورُ ، وَ عاقَني عَنْ نَصْرِك َ الْمَقْدُورُ ، وَ لَمْ أَكُنْ لِمَنْ حارَبَك َ مُحارِباً، وَ لِمَنْ نَصَبَ لَك َ الْعَداوَةَ مُناصِباً ، فَلاََ نْدُبَنَّك َ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاََبْكِيَنَّ لَك َ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ، حَسْرَةً عَلَيْك َ ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاك َ وَ تَلَهُّفاً ، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ ، وَ غُصَّةِ الاِكْتِيابِ
سلام كسيكه قلبش ازمصيبت تو جريحه دار، و اشكش به هنگام يادتو جارى است، سلام كسيكه دردناك وغمگين وشيفته وفروتن است، سلام كسيكه اگرباتودركربلاء مى بود، باجانش(دربرابرِ)تيزىِ شمشيرها ازتو محافظت مى نمود، و نيمه جانش رابه خاطرتو بدست مرگ مى سپرد، و درركاب تو جهاد ميكرد، و تو را عليه ستمكاران يارى داده، جان و تن و مال و فرزندش رافداى تو مى نمود، و جانش فداى جان تو، وخانواده اش سپر بلاىِ اهل بيت تومى بود
اگرچه زمانه مرابه تأخير انداخت، ومُقدَّرات الهى مراازيارىِ تو بازداشت، و نبودم تا با آنانكه با تو جنگيدند بجنگم، وباكسانيكه باتو اظهار دشمنى كردند خصومت نمايم،(درعوض)صبح و شام بر تو مويِه ميكنم، وبه جاى اشك براى تو خون گريه ميكنم، از روى حسرت و تأسّف و افسوس برمصيبت هائى كه برتو واردشد، تاجائى كه ازفرط اندوهِ مصيبت، و غم و غصّه شدّتِ حزن جان سپارم
توجه: یا اصلاْ این متن را نخوانید و یا هر سه سکانس را بخوانید!
این متن حاصل یک جمله بود که بدنم را لرزاند و قلبم را نیز و آنگاه بر لوح دلم حک شد. جمله ای که از زبان یکی از دوستانم جاری شد و من سعی کردم در این متن حقش را ادا کنم، امیدوارم توانسته باشم.
سکانس اول:

تو را می خوانند. شنیده ای؟
این طومارها که چون سیلی به سویت می آیند، دل نوشته هایشان است. خوانده ای؟
این پیک ها که یکایک به حضورت می شتباند و پیامی نجوا می کنند، برای میزبانی از توست که چنین بر تن خویش رنج روا می دارند. گوشه چشمی انداخته ای؟
این دست ها که به سویت بلند می شوند و دستان تو را می فشرند، هریک نشان از هزاران دست دیگر است که به دامانت نرسیده اند تا با تو پیمان بندند. دریافته ای؟
این قطره های شوق که بهنگام دیدار از گوشه های چشمشان جاری است، به استقبال از قدوم تو است که بر گونه هایشان جاری گشته. دیده ای؟
مگر می شود که ناله هایشان را نشنیده باشی؟ مگر می شود که سیل دعوت هایشان را نخوانده باشی؟ مگر می شود که از راز دل هایشان آگاه نباشی؟ مگر می شود که دست محبت بر سر سوارهای عاشق نکشیده باشی؟ مگر می شود که دستان نیازمندشان را درنیابی؟ مگر می شود که شمار مروارید های چشمۀ چشمشان را نداشته باشی؟
و مگر می شود که دعوتشان را اجابت نکرده باشی؟ که تو از تبار کریمان هستی و از طایفۀ یاس ها و از قبیلۀ پاکبازان.
سکانس دوم:

تو را می خوانند. می شنوی؟ نمی دانم چرا به نبرد ؟!!
نامه هایی که به سویت می آیند را خوانده ای؟ دل نوشته هایشان که چیز دیگری بود. نبود؟!!
این سوارها که به استقبال آمده اند را دیده ای؟ چرا جوشن و زره بر تن دارند؟!!
این دست ها که به آسمان بلند می شود را نگریسته ای؟ چرا حامل شمشیر و کمان گشته اند؟ مگر همان دست هایی نیستند که در بیعت تو بودند؟!! با تو که سر جنگ ندارند، دارند؟!!
چرا تا دستانشان به دامانت می رسد، خنجر می کشند؟ مگر عمری در این آرزو نبودند که اگر دستشان به دامانت رسید، عقده از دل گشایند؟!!
آن یکی چه فریاد می کند؟ می گوید به خاطر عقده ای است که از پدرت در دل دارند و حال می خواهند عقده گشایی کنند. گزافه نیست؟
این جماعت را چه می شود که های های می گریند و باز شمشیر می کشند؟
این ها که تا چندی پیش آب چشمۀ چشمشان را ز شوق دیدارت، به رویت گشاده بودند حال چه شده که آب فرات به رویت می بندند؟
باورم نمی شود!!! این ها همان دلدادگان تواند که ندبه هایشان آسمان کوفه را گرفته بود و اینک هل هله هایشان زمین پربلای این دشت را می لرزاند؟ باورم نمی شود!!!
آن گعده که به دور آن دلاورِ جوان حلقه زده اند، چه فریاد می کنند؟ از نامش می پرسند که همنام پدرت است؟ چرا شمشیر های آخته شان را با شدت بیشتری بالا آورده اند؟
او همان نیست که زیر طومار دعوتت را امضا کرده بود؟ تیر سه شعبه اش کجا را نشانه رفته است؟
آن دیگری به تاخت کجا می شتابد، آن سو مگر خیمه گاه اهل بیتت نیست؟ آن شعله در دست او چه می کند؟
این رویاست؟ به گمانم کابوسی است که وجودم را فراگرفته است. چه کابوس تلخی است که در آن ماه، فرقش می شکافد و تیر بر چشمش می نشیند و امیدش نا امید می گردد.
تو بر زمین چه می کنی؟ مگر جای تو بر دوش دردانۀ عالم نبود؟ و مگر گلویت که آن سنگدل قصدش را کرده، بوسه گاه عزیز خدا نبود؟
خورشید چرا غروب می کند؟ نکند از تو روی گرفته و به حجاب شرم درآمده؟ یا شاید نمی خواهد که بر این صحنۀ ظلمانی بشریت نورافشانی کند؟
این جا صحرای قیامت است که زمین به لرزه درآمده؟ این مردمان ...
این فرشتگان که هبوط کرده اند، که را نشان می دهند؟ چهره اش نورانی است! آن شمشیر پدرت نیست که در دستان اوست؟ (**) با او سخن بگویم؟
سکانس سوم:

تو را می خوانیم. می شنوی؟
این انبوه دل نوشته ها را که بر روی کاغذ می رانیم برای توست. می خوانی؟
این پرنده های قلبمان را که پیک خود کرده ایم، و به سویت می فرستیم برای میزبانی از توست. گوشه چشمی می اندازی؟
این دست ها که در آرزوی رسیدن به دامان تو، هر صبحگاه به درگاه ایزدی بلند می شوند و با تو پیمان می بندند را در می یابی؟
این قطره های شوق که در آروزی دیدن روی همچون ماه ات، از گوشه های چشممان جاری است، به استقبال از قدوم تو است که بر گونه هایمان جاری گشته. می بینی؟
ناله ها و ندبه هایمان را که فضای شهر و دلمان را فراگرفته است، می شنوی؟
مگر می شود ناله هایمان را نشنیده باشی؟ مگر می شود ضجه های العجل مان به گوشت نرسیده باشد؟ مگر می شود که از راز دل هایمان آگاه نباشی؟ مگر می شود که دست محبت بر سر کبوترهای قلبمان نکشیده باشی؟ مگر می شود که دستان نیازمندمان را درنیابی؟ مگر می شود که شمار مروارید های چشمۀ چشممان را نداشته باشی؟
و مگر می شود که دعوتمان را اجابت نکرده باشی؟ که تو نیز از تبار کریمان هستی و از طایفۀ یاس ها و از قبیلۀ پاکبازان. پس چگونه است که هنوز در پردۀ غیبت به سر می بری ای گل زیبای نرگس؟ نکند که ما نیز دروغ می گوییم؟ نکند که ما هم ...
زبانم لال نکند که ما نیز ...
أبا عبد الله( ع) يقول
"إذا خرج القائم (ع) خرج من هذا الأمر من كان يرى أنه من أهله و دخل فيه شبه عبدة الشمس و القمر"
الغيبةللنعماني ص : 317
(**) بحارالأنوار ج : 45 ص : 221
*قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(ع) لَمَّا كَانَ مِنْ أَمْرِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ مَا كَانَ ضَجَّتِ الْمَلَائِكَةُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ قَالَتْ يَا رَبِّ يُفْعَلُ هَذَا بِالْحُسَيْنِ صَفِيِّكَ وَ ابْنِ نَبِيِّكَ قَالَ فَأَقَامَ اللَّهُ لَهُمْ ظِلَّ الْقَائِمِ (ع) وَ قَالَ بِهَذَا أَنْتَقِمُ لَهُ مِنْ ظَالِمِيهِ


