باز از راه رسید و چشمه های محبتمون جوششی دوباره پیدا کرده. از همون چشمه صحبت می کنم که ان شاء الله هیچ وقت آبش خشک نشه و از جوشیدن نیافته. همونی که از وقتی بچه بودیم تا حالا همیشه سیرابمون کرده. اونقدر آبش شیرین و گوارا است که هر چه ازش می نوشیم باز هم عطشمون تموم نمی شه. همون چشمه ای که با برکۀ صحرای جحفه پیوند خورده. برکۀ غدیر و چشمۀ محبت علی.
این عید زیبا که هممون ازش خاطره های خیلی شیرین داریم بر هموتن مبارک باشه. زیر سایه امیر المومنین باشید انشاء الله.
گفتن این روز که به هم می رسید و رو بوسی می کنید و تبریک می گید خدا رو هم به خاطر داشتن محبت علی و اولادش شکر کنید و بگید:
الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیر المومنین، علی بن ابی طالب و الائمة علیهم السلام
راستی یادتون نره باید دوتا عیدی بگیرین ها...
یکی از فرزند امیر المومنین (ع)، مولانا حجة بن الحسن (عج)، که روز به امامت رسیدن پدرشونه! عیدی های خوب خوب می دن ها اگه عیدی نگرفتی بعدا پشیمون میشی ...![]()
یکی هم از خدا، که فکر کنم هموتن می دونین بهترین عیدیمون چیه. من که فقط فرج تنها وارث غدیر رو می خوام حالا خودتون ....
اینم دو تا شعر، عیدی من به شما دوستای خوبم البته هیچ کدومشون واسه خودم نیست (صداقتو کیف می کنین؟
) و صد البته هر کی هم که تو روز عید ببینمش، حضوراً عیدیش رو بهش می دم ...(قراره روز عید متواری بشم ...
آرههههههه ...)
نـه مــرا قــدرت آنـکـه دم زنـم از جــلال تو یا علی
نه مرا زبـان، که بیـان کنم، صفت کمال تو یا علی
شده مات عقل موحدین همه در جمال تو یا علی
بـه کــدام کـس مَــثلت زنم که بود مثال تو یا علی
***

برفراز مجلس ما، ماهي امشب سر زند
خنده بر خورشيد و ماه از تابش منظر زند
ساقي گل چهره امشب جلوه ديگر کند
مطرب خوش نغمه امشب پرده ديگر زند
آسمان پوشيده بر تن، پرنيان نيلگون
چون عروسان، خويشتن را زينت و زيور زند
آسمان را گفتم اين بزم و نشاط از چيست؟ گفت:
چون که فردا آفتاب از برج خاور سر زند
من در آن بزم کنم خدمت که شاه انبياء
مصطفي تاج ولايت بر سر حيدر زند
در غدير خم چو دريا خلق خيز و موج و موج
کشتي لولاک چون آن جا رسد، لنگر زند
کاين علي باشد ولي الله، بايد بعد من
بر سرير دين نشيند بر سرش افسر زند
آسمان بر خاک افتاده است خواهد چون زمين
بوسه بر پاي، علي داماد پيغمبر زند
نيست مردان خدا را رهبري غير از علي
مرد حق بايد قدم در راه اين رهبر زند
آسمان بر گردن افکنده است طوق بندگي
تا به سر تاج ولاي خواجه قنبر زند
پرچم شاه ولايت بين که در هر بامداد
خنده بر پرچم دار و اسکندر زند
دست گير از کرم افتاده اي گر چون "رسا"
دست بر دامان او در عرصه محشر زند
"دکتر قاسم رسا خراساني"

با تو نجوا می کند زمین
این بستر عروج، این خاک بی نفس
این غرقه در حضیض پلیدی
این تاختگاه اندیشه و هوس
این رزمگاه نور و سیاهی
همین خاک است، این. کو لب گشوده
روایت می کند، از دور، از سالیانی پیش
تنش رنجور و غمگین است
و دل چرکین و آزرده است
گهی نالد و می گِرید، به حال و روز ننگینش
و بر خود باز می پیچد، به درد از ضربۀ شلاق
و خون می آورد بالا به هر ضربه
و بر خود باز می لرزد
پلاسی کهنه بر دوشش، و زیرش گشته پنهان لاشه ای عریان
که ردی از هزاران ضربۀ کاری به خود دارد
و دیگر قدرت پنهان نمودن را ز کف داده است
نمایان گشته بر پشتش، نشان هرزگی، پستی
و چرکآبش، نشان از رنگ خون دارد
و جاری گشته در رگ های آن تُندآبِ بد نامی، بد اندیشی، تباهی
فروغش خفته اندر گور شب،
از چهره اش جز لکه ای تاریک، باقی نیست
خروشش مانده بر دریای بی موج و تنی تبدار،
که هر آن می جهد گامی، به سوی مرگ
و من می بینمش با دیدگان خود در این عالم
که ققنوس زمین، دربستر آتش فروزان است
همین خاک است
که روزی، روزگاری، مهبط وحی خدا بوده است
و روح بندگی، در جای جای آن به پا بوده است
نه زشتی و پلیدی، نه عصیان و خطایی،
بر وجودش خدشه ای آورده و شادابِ شاداب است
همان گوی است که نقشش روزگاری، سبزی و صلح و صفا بوده است
این همان گوی است
که جاری بوده در رگ های آن، سیلابی از جنس محبت
و هر یک از نفس هایش، نشان از مهر ایزد را به خود دارد
و من در خاطرم مانده است،
نوای گرم و آرامی ز قلب و روح افسرده اش
نوایی همچنان طبلی که می کوبد بر آن دستی نوازشگر،
و هر یک از تپش هایش، همانا، ذکر تسبیح خدا بوده است
و یکتا پرچم توحید، اینجا بر فراز بوده است
همین خاک است
و اکنون قصه ای دارد
سراسر شیون و حسرت
و اندوه از سر و رویش فرو ریزد
گهی می گرید و نالد
و گاهی بانگ بر دارد که ای انسان!
گِل و آب تو را بهر عبادت آفریدند
از آن پس عشق را در من نهادند
که همچون بستر و گهواره ای نرم
برایت نقطۀ پرواز باشم
ببین من را که در آشفته بازار سیاهی
پی نوری که دیگر نیست انگار! چونان چون کاروانی در پی عشق
به هر سو می دوم مستان و نالان
و افسارم گهی در دست ظلم است
گهی در اختیار نابکاران،
گهی می تازد انگار بر دلم نابرده راه، اندیشمندی ظلمت افروز
گهی مستی، جفاکاری، بد اندیش،
گهی نوری ز افلاک می درخشد
امامی، حجتی، مردی ابر مرد از تبار نور یزدان
همان کو رهنمای انس و جان است،
همان کس را که تنها بهر او زیبنده باشد واژۀ ناب هدایت
دهد فرمان بر این قلب مطیعم
دمی خرسند می گردد درونم
به یکباره فرو می ریزد از هم، تمام آرزو های غریبم
که آن دیگر پلیدِ آتش افروز، ز من، نور وجودم می ستاند
ز پا افتاده ام، های، ای انسان!
دمی دیگر به خون غلتم، و دیگر هیچ .... هیچ از من نخواهد ماند
به سوی ایزدت برگرد، و دستی را به احساسی غریبانه،
تهی بر آستانش بَر
که تا جانی به رگ های خمودم هست
بتاباند نگین خلقتش را،
همان کس، کو سخن جز حق نمی گوید
و غیر از حق نمی جوید
و بتها را ستایشگر نمی باشد
دمش همچون دم عیسی، مسیحایی است
و شمشیرش به غیر از حق نمی چرخد
و خورشید وجودش عالمی را می رهاند از سیاهی
و دست اهرمنها را کند کوتاه، از دامان خلقت
سپاهش راد مردانی، ابر مرد
نویدش علم و آگاهی، عبادت، پرچم یکتای توحید
سرودش، صلح و آزادی، بدان معنا که می دانی و می دانم،
که در هر جای عالم بانگ بردارد
و معنا بخشد انسان را، همین تک واژۀ زیبا که از معنا تهی مانده است
و بر ققنوس پیر این جهان، جانی دگر بخشد
و گر یک روز از عمرم به جا باشد
بدان او خواهد آمد تا که خلقت را هدف باشد
صدا از دور می آید و دیگر هیچ از لب های او جاری نمی گردد
و من اینجا، در این بستر
ز چشمم جویی از مهرش روان باشد
که آیا آخرین بانگ حقیقت را، ز لب هایش ....
و خورشید وجودش را، به چشمان حقیرم
روزی، روزگاری، خواهم دید؟
سید رضازاده ، زمستان ۱۳۸۵، روزی از دی ماه



