تبليغاتX
نسیم سبز

موسیقی مضحک تمام می شود.

گویندۀ رادیو: البته خدا رو شکر که آقای حجازی از خیر مسافر کشی گذشتند وگر نه فکر کنید که آقای ناصر حجازی با تاکسی از منزل خارج شوند و از آن سو آقای امیر قلعه نویی دربست می گیرند. چه می گذرد درون ماشین بین این دو مرد!
(و صدای قاه قاه گوینده)

و دوباره موسیقی مضحک شروع می شود.

نگاه من از روی دستگاه پخش، کات می شود به بیرون تاکسی که درون آن نشسته ام و به خورشید که اکنون چند پرده از ابرهای سیاه زمستانی صورتش را پوشانده اند. با خود می گویم" به راستی غریبی و همین است سزای ما!"

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 12:40  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


دیر پایی است که از هجر رخش/ سرخی سیما/ به سراغ صدف نور روان است.

آن دیده که بر جان نِگرد، / در طلبش مست و خمارم،/ کو لؤ لؤ لا لا که بر این چشم نشانم.

آن طائر قدسی همه جا پر کشد و من/  اندر پی عطر نفسش، واله و شینم.

*****

باز یادم آید از تباهی، از فراق، از گذشت روز از یاد خیال
از طلوع دیگری، صبحی غریب، آفتابی در پس ابری سیاه و آتشین

يادم آيد از زمستان. پستي سرما و بوران، ساقه هايي سرد و بي جان،
ريشه هايي سست و بی بن ، باد هایي خشك و نالان.
كو بهاري باز آرد ، آسماني مهربان را، مردماني راست کردار و زميني شادمان را
يا كه حتي باز آرد كهكشانی مهر با دستاني از جنس تمام ايزدان را

باز می آید بهار، می رسد فصل طراوت از پس پاییز عالم
باز می گردد صدای شر شر آب بر تن بی جان عالم
می تراود غنچه های دانش از سرو کهن
می رسد آن تک ستاره، می کند بانگ دوباره
می زند فریاد ای ناآگهان از راز عالم، ای تباهان سیه روز، آمده خورشید عالم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:18  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


الامام الوالد الشفیق

امام همچون پدر دلسوز است

 

 

شعر بخوانم یا که مرثیۀ عشق؟

بانگ بر آرم یا که نجوا بکنم؟

با که گویم غم دوری تو را؟

قصۀ غصۀ غمناک تو را؟

با هر آنکس که بگفتم رازم

تاب نیاورد و روان گشت ز چشمش رودی

 

با تو ام  ای از همه دنیا بهتر!

با تو کز کاسۀ مهرت به لبم نوشاندی

با تو کز عطر خودت بر گِل بی ارزش من نوشاندی

با تو کآغوش پر از لطف خودت بر دل من بگشودی

با تو که راه ز بیراهه به من بنمودی

با تو که چون به زمین افتادم، دست بی تاب مرا بِگرفتی

با تو که چون ز درت دور شدم، رنجه آمد به دلت باز مرا بگرفتی

با تو که چون به دلت تیر زدم، دَم نیاوردی و بهر من بیچاره دعا بنمودی

با تو که عهد همی بستم و باز بشکستم،

نظر از درگه تو، من به سرابی بردم

نمکت خوردم و قدر تو ندانستم و قدحش بشکستم

لیک تو هرگز ز من عاصی، رخ خود نگرفتی

با تو ام ای از همه دنیا بهتر!

شیرۀ مهرتو در تک تکِ رگ های حیاتم جاری است!

 

ای پدر!

 

غربتت برده ز من تاب و توان دل من

هُرم داغ نفست باز به آتش بکشیده دل من

 

نفسم باز دگر باره به تنگ آمده است

ای پدر باز ببین مردمِ چشمم به فغان آمده است

 

قدمی سوی تو من آمده ام باز اگر اذن دهی

به غلامی به سر کوی تو من آمده ام باز اگر اذن دهی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 11:22  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


 

 

 

 

در اوج خلصه ی گياه سبز
هنگامی که پا بر آتش ميکوبی
وتن برهنه ات را به باران مي سپاری
سبز ميشوی
جوانه ميزنی
پيچ و تاب ميخوری
وتا آخر کهکشان بالا ميروی
ودر آن هنگام
به او مي انديشی وديگر هيچ

 

 

 

 

(این نوشتۀ یکی از دوستانم بود که چون زیبا و دلنشین بود، در اینجا آوردم)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:37  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


تا به حال فکر کرده اید که چرا نفس می کشید؟ چرا حجمی از هوا را به درون و برون ریه های خود راهنمایی میکنید؟
شاید بگویید که برای زنده ماندن، ولی آیا صرف زنده ماندن هدف شماست؟
چرا می خواهید زنده بمانید؟ تنها می خواهید زنده بمانید تا چند سال طعم شیرین و تلخ زندگی را بچشید و بعد خداحافظ؟
چند روزی از دلبستگی های دنیاییمان کامجویی کنیم و سپس شربت مرگ نوش کنیم؟
به کجا چنین شتابان؟
در گرداب زمان گرفتار آمده ایم و غفلت، ریشۀ تفکرمان را پوسانده و تکرار و روزمرگی بر بال های اندیشه مان بند اسارت افکنده و اجازۀ پر گشودنی به ما نمی دهد.
تنها نفس می کشیم تا جسممان طراوت و شادابی خود را از دست ندهد ولی غافل از روحمان، هیچ به فکر غذای شادی آور او نیستیم.


لحظه ای باید تا بایستیم، بنگریم کجا ایستاده ایم، تا کنون چه کرده ایم، و در اندک زمان باقیمانده مان چه می توانیم بکنیم؟ و او، خالق ما، از ما چه می خواهد و چه انتظار دارد؟

آنها که زودتر این ایست را تجربه کنند و تدبیری بیاندیشند، به یقین سود برده اند و آنها که در آخرین ثانیه های عمر خود این ایست را تجربه می کنند، طعم تلخ حسرت را در زیر زبان خود می چشند و زیر لب زمزمه میکنند " افسوس که جوانی را از دست دادیم."
و این چه بد فرجامی است برای انسانیت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 13:10  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


 

... یادم از کِشته ی خود آمد و هنگام درو ...

 

ای انسان در زمین بکر عمرت چه کاشتی تا کنون برداشت کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 13:25  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |