
چه دیر آمدی و چه زود قصد رفتن داری
نمی شود کمی دیگر در کنار من بمانی؟
نمی شود کمی دیگر عطرت را در نزدم به یادگار بگذاری؟
نمی شود کمی دیگر درهای رحمت الهی را باز نگهداری؟
چه قدر با شکوه آمدی و چه با شکوه تر قصد رفتن داری!
با تو ام
با تو که عزیزترینی
با تو که لحظاتت ناب ناب بود
با تو که امسال هر لحظه ات برایم خاطره های جاویدان بود
با تو که هر نفسم را تسبیح اله قرار دادی
با تو که هر سعیم را دو چندان نمودی
با تو که زیبا بودی، زیبا
چه حیف که کوتاه بود وقت مؤانستم با تو
چه حیف که قدر تو را نشناختم
چه حیف ...
ولی تو بازخواهی گشت و دوباره بساط مهمانی خدا را به راه خواهی انداخت
من را دوباره مهمان خواهی کرد؟
می دانی که دلم تا سال دیگر برایت پر می کشد
منتظر آمدنت خواهم بود ای عزیز
نمی دانم با غم دوریت چه کنم.
می دانی که آرزویم از ابتدای ماه چه بود
می دانی که اکنون روزهای سختی را می گذرانم
می دانی چه در دلم می گذرد
نمی خواهی دستم را از مهر و رحمتت لبریز کنی؟
می دانم دستم را تهی نخواهی گذارد
بدرود ای نگین ماه های خداوند، بدرود
دوستان اگه وقت کردین دعای وداع با ماه مبارک رمضان حضرت سجاد(ع) را در صحیفه سجادیه بخوانید، زیباست و دلنشین

چه سخت است روزهای سکوت
روزهای بی خبری
روزهای دلتنگی
چه دشوار است تحمل دوریت
و چه سخت، مهار سیلاب دیدگانم
هنوز نگاهم خیره مانده بر یک عکس
بر یک نقش خیال
گاه گاهی پژواک صدایت
درخت بی برگ وجودم را می لرزاند
بید مجنون بی برگ
و دلتنگی قلبی که هنوز با حرارت عشقت می تپد
آتش بر دلم می زند
با تو سخن می گویم ای ....
با تو که می دانی چه می گذرد بر من ...
با تو که زمانه حتی فرصت نوشتن نامت را نیز از من دریغ می کند.....
ناجوانمرادنه نیست این همه دوری؟
راویان قصه های خوشترین ایام
بر چکاد قله های نور
زیر پاهاشان رودها جاری، چشمه ها جوشان
قلبشان وارسته و زیبا
نگاهاشان، نافذ و گیرا
صداهاشان، با صلابت، پر طنین، رعشه بر اندام اندازد
می کنند در گوشِ دل نجوا
قصۀ غایت شیرین ایام
قصه ای هرچند نادیده ولی بر سطر سطر یادها، نقشش نمایان
قصه عصری عاری از نام خدایان
قصه شهری بر لبش توحید
بر دلش ایمان، مردمانش نیک
قصۀ آب گوارا، جاری اندر رود بی پایان
جوشِشَش از چشمۀ فرقان
می کند سیراب هر عابر عطشان
قصۀ خورشید تابان، بدور از پاره های ابر
بدور از لکه های ننگ
آسمانی، سنگ فرشش مخمل آبی
آسمانی پاک
قصۀ شهسوار دشت ایمان
سوار بر اسب سپیدش ، می کند فریاد
بانگ هایش آسمانی، رعد هایش کبریایی
سینه اش سرشار از گنج محبت
بر لبش جاری سرود فتح، بانگ پیروزی
دیدگانش پر فروغ، دستهایش پر توان
گام هایش استوار، تکیه داده پرچم توحید بر دوش
بر افشاند پرچم مهرش بر بلندای قلۀ تاریخ
اهتزاز پرچمش جاوید

او را مجبور کرده بودند تا تخته سنگی عظیم را از کوهی بالا برد و وقتی که به بالا می رسید، آن تخته سنگ را رها می کردند تا با سنگینیش دوباره به پایین بغلتد. آن ها بدرستی دریافته بودند که مجازاتی دهشتناکتر از انجام کاری بیهوده نیست.
چند وقت است که با او صحبت نکرده ای؟ چند شب از دلتنگی ات می گذرد و هنوز رو به سوی او نکرده ای؟ می خواهی صدایش بزنی و با او به درد دل بنشینی؟ می خواهی صدایت فضای دلت را پر کند و قطره اشکی بر گوشه چشمت جاری شود و با سوز دل با او نجوا کنی؟ می دانی که او چشم به راه آمدنت است، نمی خواهی دوباره با او آشتی کنی؟ او منتظر است، تو چطور؟ می خواهی از معرفی خودت آغاز کنی؟
سلام، من را می شناسی؟ می دانی من که هستم؟
من همان نوزادی هستم که طعم شیرین زندگی را در دهانم گذاردی، من همان طفل کوچکی هستم که با محبتت پرورشم دادی.
من همان هستم که پرده های سیاه نادانی مرا در بر گرفته بود و نور دانش، توانایی عبور از ضخامت آن ها را نداشت و تو مرا از دام پرده های جهل رهایی بخشیدی.
من همانم که راه گم کرده بودم، مضطرب و هراسان بودم، به هر سو می دویدم و نفس زنان و پریشان خاطر راه می جستم و نمی یافتم و تو راه نشانم دادی و مسیر را برایم باز گفتی.
من همان نقطه ی کوچک بودم در بی کرانی تو، بی ارزش و بی مقدار، و تو مرا ارزش بخشیدی.
من همان شخص هراسانم که در بیابانی وحشت آور گرفتار آمده بودم، گرسنگی امانم را بریده بود، عطش رمق از کفم ربوده بود، عریانی بر هراسم افزوده بود، ضعف بر من چیره گشته بود، بیماری، ریشه های جانم را می سوزاند و تو سیر و سیرابم کردی، مرا پوشاندی، راه نشانم دادی، مرهمی برای دردم در قلبم به ودیعت گذاردی، امانم بخشیدی و هراس از من دور ساختی، و نیرو به من بخشیدی.
می دانی من که هستم؟
من همان هستم که دستم را به گدایی بلند کرده بودم، همان که گنه کرده بود، همان خطا کار، همان که رانده شده بودم، همان که ناچیز و نا توان بودم و تو دستانم را خالی بر نگرداندی، به من عطا کردی، بر گناهم پرده افکندی و آبرویم نریختی، کوله بار خطاهایم را از پشتم برداشتی، در بی پناهیم تنهایم نگذاشتی و مرا در آغوش پر مهرت پناه دادی. بر ضعف و ناتوانیم رحم نمودی و مرا مونس و همراه گشتی.
و من ...
و من دیگر تاب آرام خواندن را ندارم، بلند می گویم!
یا رب!
من همانم که در خلوت هایم از تو شرم نکردم، اگر طفل کوچکی بر اعمال من شاهد می بود، در آن حین خطا نمی کردم ولی برای تو حتی چنین ارزشی نیز قائل نبودم و در خلوت از یادت غافل می شدم و دست به گناه می آلودم.
در جمع مردمان نیز، سپاس تو را به جای نیاوردم.
من همانم که کوله باری بس بزرگ بر دوش خود می کشم، کوله باری از بلاهای عظیم، کوله باری از عصیان، من صاحب این کوله بار سیاه هستم.
من همان بندۀ گستاخی هستم که بر مولا و سرورش گستاخی کرده است.
من همانم که در برابر فرمان روای آسمان ها قد بر افراشتم، نافرمانیش کردم، لب به گستاخی گشودم.
من همانم که تا سخنی از گناه می آمد، شتابان به سویش گام بر می داشتم، گویا مژده ای به من داده اند.
من همانم که بارها مرا فراخواندی ولی من روی برگرداندم، بارها فرصت ها را چونان ابر بر سرم گشودی و مهلتم دادی ولی من ندیدم لطفت را، بارها پرده پوشاندی بر سیاهی گناهانم ولی من شرم نکردم و باز شتابان به سوی گناه گام بر داشتم.
آنچنان از حد گذشتم که دیگر از نظرت دور شدم، دیگر دوست نداشتی مرا بنگری، دیگر دوست نداشتی صدایم را بشنوی. دیگر مرا نمی خواندی. از چشمت افتادم ولی باز هم باکی نداشتم!
و تو باز بردبارانه به من فرصتی بخشیدی که باز گردم، آنچنان گناهانم را پوشاندی که گویی نمی دانی من چگونه هستم و از حال من آگاهی نداری، و مرا آنچنان از مجازات اعمالم دور نگه داشتی، که گویا تو از من شرم داری!
وای بر من، چگونه بر حال خودم زار نگریم، چگونه تحمل کنم این حال را؟
یا رب، ای محبوب من، ای پرورش دهنده ی من.
اینک کیست که مرا از عذابت نجات دهد؟ کیست که مرا یاری کند و از دشمنان رهاییم بخشد؟ کدامین ریسمان را در دست بگیرم و بر آن چنگ زنم اگر تو رشته و ریسمان محبتت را از من قطع کنی؟
می دانم چه کرده ام بر صفحۀ اعمالم، می دانم چه نگاشتم بر برگی که روزی سپید بود، و اینک نقطه ای سپید هم در آن نمی توان یافت. وای بر من با این چنین برگی از اعمال. همان ها که اگر امید نداشتم بر کرم و رحمت بی کرانت، آن هنگام که یکایک زشتی هایم را به خاطر می آوردم، از شرم قطره ای می شدم و در بیابان حسرت و نومیدی فرو می رفتم.
ولی تو به من امید می بخشی، تو مرا از نومیدی نهی کرده ای. تو مرا باز هم فراخوانده ای، می دانم که اگر بر درگاهت بایستم و در بکوبم، در رحمتت را به رویم خواهی گشاد. و مرا باز هم در آغوش مهرت خواهی گرفت. من آمده ام. بر درت ایستاده ام. حال زار و گریه های شبانه ام را بنگر. در بگشا ای بهترین کسی که او را به دعا می خوانند و برترین کسی که امیدواران به او دل می بندند.
می دانم که در می گشایی، می دانم ...
ترجمه ای آزاد از بخشی از دعای آسمانی و زیبای ابو حمزه ثمالی
دعایی روح بخش و جان افزا، برای درد دل و زمزمه در دلِ شب های ماه خدا
می شنوی؟ دارد صدایمان می زند. حسش میکنی؟ لطیف است و با طراوت. بویش را احساس می کنی؟ عطر محبت می دهد و بوی خدا دارد. می بینیش؟ پشت در ایستاده . تعارفی کن تا وارد شود. دوباره آمده است. با تمام خاطرات شیرین زندگیمان. با لحظاتی که بر سر سفره های افطار، بوی خدا را حس می کردیم. با گرسنگی های کودکانه و روزه های کله گنجشکیمان. با شیرینی یاد خدا. با حال عجیبی که آدم سر سفره، دم اذان، وقتی اذان موذن زاده رو می شنوه و وقتی اسماء الحسنی را گوش میده، بهش دست میده. یاد افطاری هایی که با دوستان خوردیم، یاد افطاری های خونه مادر بزرگ. یاد اولین روزه هامون. طعم خوبی زیر دهان احساس می کنیم. مگه نه؟
یاد دوران کودکی افتادی؟ یاد این شعر که هنگام غروب می شنیدیم؟
این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده ی لقمه های راز شد
لب فروبند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طعام
امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب ها خواب را گشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
( این دهان بستی دهانی باز شد)
آغوشت را باز کن و به استقبالش برو. دارد صدایمان می زند، جا نمانی.



