مسافر بودم چند روزی
شهر دریا
شهر سبز
گام هایم روی ساحل

به نشان ره پیموده شده
دیدگانم دوخته بر دریای ابر
چشم هایم دوخته بر خط افق
خورشیدی در پس ابر
ساحل، گاه پر ز سنگ،
گاه شنی
یادآور دشواری راه
خروش موج ها
هو هوی باد خزان
بارش رحمت حق
موسیقی آرام طبیعت
سلام بر تو ای فرزند انسان.
سلام بر تو ای از تبار یاس.
سلام بر تو ای والای پنهان.
سلام بر تو ای کوه ایمان.
سلام بر تو ای استوار.
سلام بر تو ای از یادها رفته.
سلام بر تو ای فراموش شده.
سلام بر تو که در حقت جفا نمودیم.
سلام بر تو که قَدرت را ندانستیم.
سلام بر تو که وجودت را نشناختیم.
و سلامی بدون معنای سلام، که تو از بدی ما در امان نیستی و ما هرلحظه به سوی تو و به سوی قلبت، تیری نشانه میگیریم.
می نگری نگون بختی ما را.
حجاب بر رخت کشیدیم و اکنون گرفتار آمده ایم.
می نگری حال زار ما را.
میلادت پایان یافت و دوباره رنگ و بویت از در و دیوار شهرمان رفت.
و خاطری از تو ای بزرگ بر دلهامان باقی نماند.
می نگری دست های تهی ما را که بوی پوچی می دهند.
بر درت خیمه زده ایم.
در بگشا ای عزیز. ما بر درت آمده ایم. رخ بنما ای بزرگ. بر دست های تهی ما رحمی بنما.
جز در خانه ی تو در نزنم جای دگر
نـروم از سر کـوی تو به ماوای دگر
من که بیمار غم عشق توام می دانم
جـز وصال تو مرا نیست مداوای دگر
ترسم آخر که غم هجر تو پایان نرسد
روز وصلت به من بی سر و سامان نرسد
بخت برگشته بود مدعی ار بگزیند
جز تو ای یوسف فاطمه مولای دگر

او چند سال دارد؟ چند سال است که دیدگانش در روز تولدش بارانی است؟ چند سال است که رنج و درد زندانی بس ناجوانمردانه را بر دوش خود تحمل می کند؟ چند سال است که گرفتار زندانی است که کلید دارش من و تو هستیم؟ چند سال است که وقتی به خانه خدا می رود، پرده های کبریایی را در دستان خود می گیرد و جویباری از دیدگانش جاری می سازد و از او می خواهد، از او می خواهد که از این زندان رهایی یابد؟
امسال هم گذشت، و او هنوز در زندانی که ما ساخته ایم ، حجابی که ما خود با دستان خود درست کرده ایم، گرفتار است.
در روز تولدش، در جشن هایی که به افتخار قدوم مبارکش در سرتاسر شهر و دیارمان برگزار شد حضور نداشت و ما کیک تولد او را بدون حضورش بریدیم.
و چه قدر ما ناجوانمردانه از یاد او تا چند روز دیگر غافل خواهیم شد و بیرق ها و طاق کسری ها و چراغانی های جشن او را از در و دیوار شهرمان پایین خوهیم آورد و باز همچون گذشته، از او غافل خواهیم شد و او را به فراموشی خواهیم سپرد در حالیکه او ما را فراموش نمی کند و هر لحظه به یاد ما خواهد ماند همانطور که فرمود "انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم"
و ما همچون گذشته کلید داران زندانش خواهیم بود.
برای سال هزار و صد و هفتاد و دوم. زمان زیادی است، نه؟ و ما چه کرده ایم با قلب او در این سال های دراز ...
او از ما مگر چه خواسته بود؟
"و اکثروا الدعا بتعجیل الفرج فان فی ذلک فرجکم"
تازه این هم که سودش برای ما است ....
افسوس و صد افسوس که امسال هم بدون او گذشت.
گفتم که روی ماهت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است

نشسته ام پشت میز، تو شرکت. کسی نیست، همه رفتن. یه جنب و جوش خاصی توی سالن بقلی هست که به آدم انرژی میده که بمونه و بنویسه. به آدم امید میده. یه چند تا جوون که دو سه سالی کوچکتر از من هستن دور هم جمع شدن و دارن تمرین می کنن برای اینکه روز نیمه شعبان جشن تولد یه عزیزی رو بگیرن. گه گاهی صدای خنده هاشون میاد که سر دیالوگ های تئاتر با هم شوخی می کنن. یاد چند ساله پیش افتادم که همین برنامه ها رو من و چند تا از دوستام انجام می دادیم. حالا ما بزرگ شدیم و به جای تئاتر بازی کردن و سرود خوندن باید بریم سخنرانی کنیم و دکلمه بخونیم و کنفرانس بدیم. ولی دلم می خواست با همون حال و هوا و صفای دلِ چند سال پیش برای اون عزیز جشن تولد بگیریم.
همون عزیزی که با شرمندگی بقیه سال زیاد بهش فکر نمی کنیم ولی اون هوای ما رو داره. آخرش هم هرچی توی یک سال جفتک پراکنی کرده باشیم دستمونو میگیره و نمیذاره از در خونش بریم.
چه خاطرات شیرینی دارم از چندین سال جشن گرفتن، از دلهره های قبل از جشن که هی با خودمون می گفتیم وای یعنی خوب میشه؟ یعنی جشن تولدی که می گیریم درخور اون عزیز هست؟ مردم خوششون میاد یا نه؟ نکنه تئاتر آماده نشه؟ نکنه گروه سرود تپق بزنن و برنامه خراب بشه؟ نکنه سخران دیر بیاد؟ نکنه پذیرایی خوب نباشه؟ نکنه برنامه نور و صدا، یه دفعه افکت هاش قاتی کنن؟ نکنه .... و هزاران نکنۀ دیگه که هیچکدومشون اتفاق نیافتادن و همیشه خوب برگزار شدن، چون اون عزیز کمکمون میکرد که جشن هامون خوب برگزار بشه.
وقتی که جشن تموم میشد و مهمون ها میرفتن تازه همه اشک تو چشاشون جمع می شد که امسال هم تموم شد و اون عزیز توی جشن تولد خودش حضور نداشت. همه دلاشون میگرفت. بعضی ها میرفتن یه گوشه و سر شون رو رو زانوشون میذاشتن و آروم آروم گریه میکردن که کسی صداشون رو نشنوه. جشن تولد بدون اون کسی که براش جشن گرفتیم که مزه نداره. همه از ته قلبشون دعا میکردن که خدایا یه کاری کن که سال دیگه اونم بین ما باشه و ما ببینیمش و براش جشن بگیریم.
نه اینکه او بینمون نیست ها، نه! اون عزیز بین ما رفت و آمد میکنه و از حال و روزمون خیلی هم خوب خبر داره ولی خوب ما نمیشناسیمش. و وقتی که ظهور کنه خیلی ها میگن اِ اِ !!! ما که این آقارو میشناختیم، همونیه که ....
یه بار یکی از دوستام بعد اینکه همه مهومن ها رفتن و ما داشتیم وسایل رو جمع و جور میکردیم، دیدم یهو گریه اش گرفت و حالش عوض شد. گفتم چی شده؟ گفت یه لحظه برای غریبی اون آقا دلم سوخت که مای سر تا پا تقصیر براش جشن تولد میگیریم. اون کجا و ما کجا. بدجوریم دل ما رو هم سوزوند.
چه خاطرات شیرینی بود و چه روزگار خوشی. هنوز صداشون میاد که دارن تمرین می کنن. باید برم باهاشون دکلمه تمرین کنم، آخه از پس فردا جشن هاشون شروع میشه.
راستی شما جشن تولد اون عزیز رو تا حالا گرفتین؟ یا تا حالا توی جشن تولد هایی که براش میگیرن بودین؟ اگه از خاطراتتون بنویسین خوشحال می شم.
من دیگه برم، فعلاً. راستی جشن تولد گرفتن برای اون عزیز خیلی هم سخت نیست ها. اگه تا حالا نگرفتین زودتر دست بکار بشین و تو خونوادتون امسال جشن بگیرین.

دیروز با گلی در گلزاری همصحبت شده بودم ، از طراوتش می پرسیدم و از شکوفا شدنش. از آبی که می نوشد تا شریان های تشنه اش را سیراب کند و از شبنمی که بر رویش می غلتد و به زمین می افتد همچون اشکی که از دیدگان جاری است.
گفت هر صبحگاه که فرا می رسد، نسیمی در دشت وزیدن آغاز می کند. در گوش هر گلی زمزمه ای می کند و پیامی از جانب عزیزی در جانمان نجوا می کند. سرودی زیر لب زمزمه می کند، می وزد و می رود. و شب هنگام دوباره از همان جانب می وزد ولی این بار در گوشمان صدایش می پیچد که برایمان لالایی می خواند و صدای سوز می آید.
گفتم صبحگاهان چه در گوشتان زمزمه می کند که چنین با طراوت می شوید؟
گفت صبح که بر ما گذر می کند از کوی دوست آمده و عطری که به همراه دارد، عطر کوی اوست که جانمان را طراوت می بخشد و شمیم بهاریش ما را به وجد می آورد، و ما غنچه هایمان را می گشاییم تا از این شمیم بهاری نوش کنند و بهره گیرند. از عطر این شمیم مست می شویم و از اینکه در فراقش هستیم و نمی توانیم از کویش گذر کنیم، شبنمی بر گلبرگ هایمان می نشانیم و اشک می ریزیم. او می گذر و در گوشمان زمزمه می کند که صبحگاهان فرا رسیده است، برخیزید و بر خود ببالید که شاید امروز مولایتان از این گذر عبور کند و پای بر این دشت گذارد، مبادا زرد شده باشید و خزان به سراغتان آمده باشد که عزیزی قرار است از این دشت بگذرد.
ما نیز جان می گیریم و با شمیمش، روحی در کالبد خسته مان می دمیم به انتظار دیدن محبوبمان.
گفتم پس چرا شب هنگام گلبرگ هایتان را می بندید؟
گفت ، شب هنگام که فرا می رسد تنمان در برابر طوفانهایی که از صبحدم بر ما گذر کرده اند خسته و فرتوت گردیده و دیگر تاب ماندن نداریم. گلبرگ هایمان را در هم می بریم و سر در گریبان و غمگین از آنکه روزی دیگر بر ما گذشت و مولای خود را ندیدیم. نسیم دوباره از همان جانب می وزد و به سراغمان می آید که مأیوس نشوید، شاید فردا بیاید. و ما نیز با لالایی سوزناک او سر در گریبان می بریم به امید صبحی دیگر که دوباره بدمد و این بار خورشید از پشت ابر به در آید و ما عطر او را نوش کنیم.
السَّلامُ عَلی نَضرَةِ الأیّامِ
سلام بر مهدی، بهار روزگاران
امام رئوف، حضرت علی بن موسی الرضا فرمودند:
الامام .... الوالد الشفیق، و الاخ الشقیق و الام البره بالولد الصغیر
امام، ... پدر دلسوز و همچون برادر دوقولو و چون مادر دلسوز نسبت به فرزند کوچکش می باشد.
هرگاه این کلام را می خوانم دستانم می لرزد، صدایم می گیرد، دیدگانم می بارد، تمام بدنم را حسی عجیب فرا می گیرد. از این می گریم که او اینچنین به من نزدیک است و من در فاصله ای دور از او. او اینچنین به من محبت می کند و من گاه و بی گاه بر قلب نازنینش تیری از گناه فرود می آورم و حلقه اشکی در دیدگانش مینشانم. چه قدر من پستم و او بزرگ، هنوز هم لطفش را از من دریغ نکرده ولی من چون گذشته، با وقاحت از یادش غافلم. هنوز هم دست محبتش را بر سر و صورتم میکشد و برایم طلب استغفار می کند و من برای آمدنش دعایی نمی خوانم. شاید هم گاهی زیر لب، ترنمی از دعا بخوانم ولی روحم ناپاک است و دعایم چند قدمی بیشتر بالا نمی رود.
مولا چه گویم که نفسِ سیاهم وجودت را می آزرد. خاموش می شوم تو خود دعایی بخوان. هنوز قلبم منتظر آمدنت است.
مولای من، این سخن، سخن من نیست، گویا قلبم لب گشوده و با تو اینچنین نجوا می کند که
اگر حجاب ظهورت حضور پست من است
دعا نما که بمیرم، چرا نمی آیی؟
مولای من
خود نیز، آمدنت را دستی به دعا بردار
باشد که این دیدگان شرمسار
دیدارت را دریابد
زیر باران می دود
زیر احساس طبیعت
کوله بارش بر دوش
نفسش گرم، صدایش محزون
گاه گاهی به عقب می نگرد
به ره پیموده، به گذرگاه هوس
به گذشته، به ایام جوانی که گذشت در غفلت
از آن همه قدرت، تنها
مانده بر جای رد پایی در شب
جاده بس ناهموار،
بر رهش سنگ، کلوخ، تیغ، خاشاک
روی سنگی لغزید، بر زمین افتاده
به جلو می نگرد
راه تاریک است و بلند
تنش فرتوت،
گام هایش لغزان،
دیدگانش بی نور،
دست هایش سرد است
بر دلش حسرت و آه
کوله بارش خالی است
نفسش گرم، صدایش محزون
طبیعت انگار بر حالش، زار می گرید
گاه گاهی به عقب می نگرد
در جوانی خبر از راه نداشت
مست بود،
خبر از نور دل خویش نداشت
مسافر اکنون
می دود در جاده
دستهایش تهی از مشعل
دیدگانش بی نور
ماهتاب دلش انگار خفته
کنون بی راهبر
مانده در وادی حسرت.
نه توان به عقب برگشتن
نه نشانی که شود راهنما
باتلاقی در پیش،
همچنان می دود از ترس زمان
زیر بارن
زیر احساس طبیعت
این مسافر نیز همچون دیگران
غرق خواهد شد در باتلاق زمان

کوچه پس کوچه های خیالم
چند گاهی است که عابری نداشته اند
آخرین رهگذر
در انتهای همان کوچۀ دراز و نمور
بر روی زمین، بی تحرک فتاده بود.
انتهای کوچه تاریک است
خلأ روح احساس می شود
نفس کشیدن دشوار است
کوچه ام بن بست است.
شاخه های سبز درخت خیالم
نتوانسته اند از روی دیوار بلند آخر کوچه عبور کنند
از کمی نور رو به زردی گذاشته اند
می گویند آنطرف دیوار سرزمین رویاهاست
ولی اینطرف تاریک است
آخرین رهگذر قصۀ من
راه گم کرده بود
با دستهایش روی دیوار
نقش حسرت بسته بود
او می دانست
پشت دیوار، شهر رویاهاست
شهر نور
ولی قوت دستانش
کم بود


