تبليغاتX
نسیم سبز

    

 

شرق خفته بود و غرب در دام پوچی دست و پا می زد. انسان بر بلندای جهالت ایستاده بود و در حضیض انسانیت. راه گم کرده بود و هدف، نسنجیده در پی گرفته بود. بر کنار دیوار آتش گام بر می داشت و اندکی مانده بود تا در قعر شعله های سوزانی که خود هیزمش را بر روی هم چیده بود، واژگون شود.

حجاب ظلمت، کره خاکی را در بر گرفته بود و ابرهای تیره بر تارک آسمان نقش بسته بودند.

آفتاب نیز تن خسته اش را به زحمت از پشت کوه بالا می کشاند و بی تاثیر می درخشید ولی  چشمان خواب گرفته،  نگاهی  به او نمی انداختند.

غنچه های زمین سر به آسمان دوخته بودند و با لبان تازه گشوده خود در حسرت باران رحمت، دور دست را می کاویدند تا مگر بارانی باریدن آغاز کند. ولی غرش های ابرهای تیره بی حاصل بود.

ریسمانی را که سبب اتصال زمین و آسمان بود از هم گسسته بودند و دستی باید دوباره آن را ترمیم می کرد. ولی چه کسی؟ چگونه؟ با کدام رسالت؟ با کدامین هدف؟  

و خداوند بر انسان مِنّتی دوباره گذارد و از جنس او، پیام آوری مبعوث ساخت.  

و سروش، پيام سرور را در گوش سَرور کائنات زمزمه کرد و نور وجودش، حجاب ظلمت و تاريکی را شکافت.

بدینسان پیام اور رحمت با باران رحمت غنچه ها را سیراب نمود و شعاع رخسار نورانی اش، رخشان تر از ماه، جهان را روشن کرد. بیدار گر شرق و رها کننده غرب از دام پوچی آمد. آمد تا با آمدنش انسان را بر بلندای انسانیت نشاند و در دستان او هدف را به ودیعه بگذارد.

 

عید مبعث بر همه شما دوستان عزیزم مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 13:5  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


                  

 

چندین نشسته ام  من،  کز رخوت درونم

آتش گرفته بالم، پرهاش نیز سوخته

ویران شده خیالم

تنها به یاد دارم، روزی که بود جایم

در اوج آسمانها،

من می جهیدم از فرش تا عرش با کلامش

جَستی ز روی ابری بر روی  ابرِ دیگر

زیبا نشانه هایش می جُستم از درونم

با یاد و نام محبوب، من بال می گشودم

پرواز را نشانه، بود تا مقصد دوست

هیچم نبود همراه جز قلبی در رکابش

روزی سقوط کردم

بالم شکسته بود یا

قلب تهی ز اغیار، از کف بدادم انگار

آن روز را به خاطر، میاورم ولیکن

دیگر نمانده بر جای شوری برای برخاست

بار دِگر بخواهم تا اوج پر گشایم

زان روز وحشت افروز ترسیده ام، گمانم

محبوب گویی این بار، در گوش من سروده

بار دگر ز پرواز.

 

دستم به سویت ای یار

بر آسمان بلند است

دستم بگیر که این بار، افتاده ای خمودم     

 

پرواز را نظاره، کردم ولیک دیگر

بالی نمانده بر جای

ای جاودان خدایم 

خود کرده ای صدایم، مگذار بی جوابم

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 14:19  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


            

هوا آلوده بود و نفس کشیدن دشوار٬ توده ای از غبار و آلودگی آسمان شهر را در خود فرو برده بود و مِهی سیاه در بالای سر مردم شهر غوطه می خورد. شهر خلوت شده بود و پیرمردان و پیر زنان که بیماری قلبی داشتند از قدم زدن در هوای آزاد منصرف شده بودند و در خانه های خود زیر پتو مانده بودند و به گوش کردن رادیو و نگاه کردن تلویزیون مشغول بودند و گاه گاهی هم غری می زدند و از برنامه ها و از دوران گذشته خود یاد می کردند.

آموزش و پرورش هم مدارس را تعطیل کرده بود تا کودکان و نوجوانان در خانه ها بمانند و در این هوای آلوده کمتر تردد کنند. کودکان هم فرصت را غنیمت شمرده و به بازی های کودکانه خود و یا بازی با کامپیوتر مشغول شده بودند. آنهایی که کمی بزرگتر بودند وارد دنیای جذاب اینترنت می شدند و سرگرم چت کردن و مشاهده سایت های مختلف بودند. 

جوانان و میانسالانی هم که به ضرورت انجام کارها و رفتن به دانشگاه و محل کار خود مجبور به تردد در شهر بودند سعی می کردند تا دستمالی جلوی دهانشان بگیرند و یا ماسکی بر روی صورتشان بگذارند تا هوای آلوده کمتر در ریه ها و جسمشان نفوذ کند و به بیماری های مختلف تنفسی دچار نشوند.

همه سعی می کردند تا جلوی مبتلا شدن جسمشان را به بیماری ها بگیرند و کمتر در فضای آلوده شهر تردد کنند و یا حداقل هوایی را که از فیلتری پاک کننده عبور می کند استنشاق کنند.

در همان روز٬ رادیو٬ تلویزیون٬ شبکه های ماهواره ای٬ روزنامه ها و مجلات و کتاب فروشی ها همه و همه مشغول به کار بودند و مشغول تولید و عرضه محتوا. و مردم هر کدام مشغول استفاده از اکسیژنی که آنها برای روحشان تهییه کرده بودند و مشغول تنفس در این فضای رسانه ای.

و روح جوانی در همین جو٬ نفسی عمیق کشید و گاز های سمی بر قلبش نشست و او را مسموم ساخت و او ماسکی برای روحش نخریده بود.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:25  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


ميدان بلاغت است ديوان علي

کس چون بنهد قدم به ميدان علي

هر نکته که بوي عشق مي آيد از آن

يا زان محمد است يا زان علي

***

خواهم نظري که جز خدا نشناسد

جز دست خدا گره گشا نشناسد

جز عشق علي و يازده فرزندش

راهي به ديار آشنا نشناسد

                  

اي دل به علي نگر خدا را بشناس

وز روي علي رمز ولا را بشناس

خواهي که مقام عشق را بشناسي

برخيز و علي مرتضي را بشناس

***

گفتم ز چه کعبه را به عالم شرف است

وان خانه مطاف اهل دل صف به صف است

گفتا که گهر مايه ي ارج صدف است

اين عاصمه زادگاه مير نجف است

                    

اي آمده در کعبه ز مادر به وجود

وي رفته به مسجد ز جهان وقت سجود

از آمدن و رفتن تو دانستم

سرمايه ي زندگي قيام است و ُقعود

***

تا بر لب خويش نام حيدر داريم

کي بيم ز دشمن ستمگر داريم

از مهر علي و يازده فرزندش

ما، گِردِ ديار خويش سنگر داريم  (حمید سبزواری)

                      

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 15:14  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


 

               

پلک هایم سنگین شده بود و وجودم تشنه استراحت. خوابی عمیق وجودم را فرا گرفت. آنگاه که پلک هایم بسته شد، بال های خیالم پر گشودند و در پرواز روح مرا همراهی کردند. پای بر ابری گذاردم و در دریای نیلی آسمان، چون کشتی که بادبان گشوده است به حرکت در آمدم. از اوج، زیبایی های زمین که تا چندی پیش در چشمانم کوچک جلوه می کرد، اینک  چونان بهشتی زیبا به  تجلی نشسته بودند و چشم هایم را نوازش می­دادند. گذر از روی  فرش سبز جنگل ها که به زیر پایم چونان مخملی زیبا گسترده شده بود و گذر از روی دشت های پر گل که چونان چادر پر گل دخترکی روستایی بر پهنه رویایی دشت گسترده شده بود هر کدام حال و هوایی داشت.

لطیف بودم و سبک بال، به هر کجا که می خواستم پر می­کشیدم  و از روی ابری به روی ابری دیگر می­جهیدم. چون اسبی که بال گشوده باشد، عرصه آسمان را در می­نوردیدم. نسیمی طراوت بخش صورتم را نوازش می کرد و گاه گاهی قطره های باران  که بر گونه هایم می­غلتیدند، سرود ترنم را زمزمه می کردند.

درخشش پرتو های آفتاب بر ابرها همچون عبور نور از درون الماس بود که شگفتی می آفرید.

 از دور سیلی از پرندگان مهاجر را دیدم که در آسمان و بر بالای ابرها به گونه ای مرتعش وار بال های خود را می­گستراندند و خود را با نسیم هماهنگ می کردند تا در پهنه بی کران نیلی آسمان قدمی پیش روند. خود را به آنها رسانیدم، و همزبانشان شدم. از یکیشان پرسیدم "از کجا می آیید؟".  روی بر گرداند و گفت:" از دیار آشنایی غریب". گفتم: "به قصد کجا پر گشوده اید؟" . سکوتی کرد و با امتداد نگاهش جایی را در بی کران نشانم داد. گفتم: "هدفت از این پرواز طولانی چیست؟ ". بانگی بر آورد که "پرواز تا دیاری که در آن آشنایی چون او غریب نباشد." گفتم: "اجازه همراهی به من می دهی؟" گفت : " تاب سختیش را داری؟"

نگاهی به بیکران آسمان کردم، ترسیدم، از سختی راه ترسیدم. گفتم: " به دیار او که رسیدید، سلام مرا نیز به او رسانید. بگویید که توانی به من نیز بدهد تا در آسمان مهرش توان بال گستردن داشته باشم."

گفت : "او همینک نیز به تو توان بال گشودن داده است، بر ترست غلبه کن و همراهمان شو."

گفتم: " من تازه به این دیار آمده ام. هنوز رسم پرواز نیاموخته ام. نمی توانم چون شما بال بگشایم. از شما باز می مانم و در این وادی راه به بیراهه می برم."

گفت: " اگر تو را خوانده اند، نور راه را از تو دریغ نخواهند کرد."

معنی سخنش را در نیافتم. قلبم چونان آمادگی نداشت. ایستادم و به دور شدن پرندگان مهاجر نگریستم.

              

همچنان مجذوب زیبایی های زمین بودم که به یکباره رخ نموده و دلم را بی تاب تماشا کرده بودند. کم کم خورشید عالمتاب با دیار زمینیان وداع می کرد تا صبحی دیگر از راه برسد و طلوعی دوباره کند. شب، دامن پر ستاره خود را بر پهنه گیتی می گستراند و خاکیان را به نظاره افلاک دعوت می کرد. من که تا کنون به این نزدیکی با ستاره ها به صحبت نشسته بودم، فرصت غنیمت شمردم و به درد دل با ستاره ای نشستم.

سخن از شب های بیشماری که به امید وصال آفتاب در آسمان درخشیده بود گفت. سخن از زیبایی زمین که خفته بود. سخن از قلب های خفته زمینیان. گفتم: "از خورشید نشانی داری؟" گفت: " او که نیازی به نشان ندارد." سر در گریبان کردم و آشفته حال از او دور شدم.      

تاریکی شب بر وجودم مسلط شده بود و توان گام برداشتن را از من ربوده بود. دیگر همه چیز در مقابل دیدگانم یکسان جلوه می نمود، دیگر خبری از نور نبود تا زیبایی های زمین را نگاهی کنم. حس عجیبی در درونم به وجود آمده بود. از زمانی که پای در این خواب گذارده بودم، گمشده ام را فراموش کرده بودم. گمشده­ای که در طلبش جهانی را کاویده بودم.

                          

در همین حال بودم که  با خود اندیشیدم  به دنبال زیباترین نقطه که می دانستم بگردم شاید گمشده ام را آنجا بیابم. همان گمشده ای که روزها و شب ها به دنبال نشانه ای از او بودم تا که شاید چشمان پردردم با دیدنش گرد غربت چندین ساله را از روی خود بر گیرند و با زلال اشک این گرد را بشویند. همان چشمانی که در طلبش خسته شده بودند و اینک بر روی هم فرود آمده بودند. به خود تکانی دادم، هنوز بال هایم را می توانستم بگشایم. بال هایم را گشودم و در طلب سزمین "سُرِّ مَن رأی" در آسمان به پرواز در آمدم.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 16:36  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


ازش پرسید استاد٬ اگه یه بار دیگه به شما زندگی بدن و بگن که از اول شروع کن٬ این بار چه جوری زندگی می کنین؟

استاد پیر که اکنون بر روی تخت بیمارستان بود و حالش زیاد خوب نبود٬ کمی تامل کرد و گفت: "دوباره عین همین بار زندگی می کردم٬ بدون هیچ تغییری در زندگی ام"

جوابی که شاگرد را به فکر فرو برد و من را نیز. واقعاْ چند نفر روی زمین هستن که اگه دوباره بهشون عمر بدین ٬ عین همین بار زندگی می کنن؟ که هیچ گام اشتباهی تو زندگیشون بر نداشتن٬ که هیچ وقت اون چیزی که خدا نمی خواسته نبودن. واقعاْ سخته!

اون استاد٬ استاد روزبه بود که واقعاْ مرضی رضای خدا زیست٬ روحش شاد.

   

امروز یه متنی رو تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم که نوشته بود تو برزخ گیر کرده و امشب معلوم میشه که بهشتیه یا جهنمی٬ خوش به حالش٬ چون میتونه دوباره تو کنکور شرکت کنه و سرنوشتشو عوض کنه٬ ولی بد به حال من که وقتی میفهمم بهشتیم یا جهنمی که در هر دو صورت حسرت می خورم و دیگه کاری از دستم بر نمی یاد.

اگه جهنمی باشم که حسرت ابدی در انتظارمه و اگه هم بهشتی باشم٬ باز حسرت می خورم که چرا بیشتر اونطوری که خدام می پسندید نبودم تا اون روز نگاهم شرمگین نباشه.

یه آیه تو قرآن هست که بدجوری آدمو می ترسونه. می دونی بزرگترین عذاب خدا چیه؟ خدا میگه با بعضی ها تو روز قیامت اصلاْ کاری ندارم٬ نه نگاهشون می کنم و نه باهاشون حرف می زنم و نه جوابشونو می دم. به نظرم این سخت ترین عذاب خداست که اینقدر آدم باید ناجور شده باشه که خدا که ارحم الراحمینه نخواد حتی نگاهش کنه. می ترسم٬ خدایا نکنه من هم تو همین دسته آدما باشم٬ خدای من ...    

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:57  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


                                    

قبله ای دارم مسلمانان
که بی تابم به آنهنگام
که رویم را به سویش می کنم شباهنگام٬‌
در قنوتم جز به ذکرش من نگویم
باز این چه حال است، بی اثر گشته تمامی یاد و اذکار؟
آری آگاهم،
در تمام خلوت قلبم جز او راهی ندارد لیک
درهای وجودم را کرده ام ویران.

فسوسی زیر لب گویم
دعایی زیر لب خوانم
مکن بر من نگاه ای ایزد یکتا
که بی تابم ولی آشفته و تاریک سیما
بی جوابم می گذاری ای شُکوه عالم بالا؟
می دانم سیه روزم، سیه چهره ،ندارم آبرویی لیک
بغض هایم را کجا گردانم آزاد؟

بیا جانان که دیگر قلب بی روحم
ندارد جز تو درمان٬‌
بیا شاید که این بار بال های خسته ام
راهی گشایند سوی آن افلاک.
بیا ای راهبر، راهی نشانم ده
تا چگونه شکر ایزد را گذارم
ای تمامی نعمتِ الله

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 12:25  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


                 

می گويند می آيی و انسان طعم شيرين عدالت مي چشد و اين گهواره ناآرام طعم حکومت الهی را باری ديگر پس از سليمان نبی احساس می کند

می گويند می آيی و انسان جرعه های شيرين  برادري نوش می کند و نور علم را در عقول روشن می کني

می گويند  می آيی و زمين ثروتش را به رخ می کشد و آسمان ابرهايش را به باريدن فرا مي خواند و درختان از  سايه هايشان که تا ديروز کوچک مي گستراندند، مضايقه نمی کنند و چشمه ها، آب  را در کوير ها به جريان می اندازند

می گويند که می آيی تا ....

و چشم انتظار آمدنت هستند

من نه برا ی اين ها چشم به آمدنت دوخته ام، ديدگانم عمری است که در طلب خودت اين وادی را جستجو می کنند

مگذار ديدگانم بی نور سيمايت بسته شوند

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:50  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |