تبليغاتX
نسیم سبز

نمی دونم بگم یادش به خیر یا نه٬ ولی هرچی بود چند ساله که تموم شده و دیگه کمتر بهش فکر می کنم. تقریبا سه سال پیش خیلی درگیرش بودم و فکر و ذهنم شده بود همون. از صبح تا شب باید باهاش زندگی می کردم و هر لحظه ام جلوی چشمم بود. تا آخرین ساعت ها هم دلهره و اضطرابش ولم نمی کرد. ولی همین که تموم شد دیگه نمی خواستم حتی یه لحظه هم بهش فکر کنم٬ ازش متنفر شده بودم. چون اصلا چیز عادلانه ای نبود و حق خیلی ها رو ضایع می کرد...

حالا بعد از سه سال دو باره به یاد اوون روزایی افتادم که کنکور داشتم. همون روزای سخت و پر استرس. دو روز پیش باز یه عالمه کنکوری رفتن سر جلسه ها و کنکور دادن٬ خیلی ها همین که برگه های امتحانو گرفتن شروع کردن به پرکردن خونه های سفید و بعضی ها هم از بس خسته شده بودن دیدن که خوابیدن سر جلسه بهتره. خیلی ها بعد امتحان دیگه حتی نمی خواستن یه لحظه هم به این غول سیاه فکر کنن چه تونسته بودن شاخشو بشکنن چه نه! بعضی ها هم به دنبال جواب ها بودن تا ببینن نتیجه چی می شه٬ یادمه خودم زیاد دنبال جواب ها نبودم. نمی دونم چرا باید آدم چند وقتی رو که می تونه راحت نفس بکشه با دونستن نتیجه کنکور خرابش کنه! البته بعضی ها هم تا نبینن که چه کردن آروم نمی گیرن٬ اما به نظرم ندونستن نتیجه خودش یه حال خوبی داره. به هر حال این ماجرا هر سال تکرار می شه و فرصت جبران کردن همیشه هست ولی همیشه وقتی به کنکور فکر می کردم یاد یه امتحان بزرگتر هم می افتادم که وقتی آدم از نتیجه امتحانش با خبر می شه دیگه راهی برای جبرانش نداره٬ دیگه خیلی دیر شده٬ اگه آدم قدم هاشو محکم برنداشته باشه دیگه فایده ای نداره٬ اونم امتحان زندگی کردن بود. دیگه بعد کنکور زیاد به این امتحان سخت تر هم فکر نکردم٬ شاید یکی از خوبی های کنکور همون یاد زندگی افتادن بود. نمی دونم چند تا از خونه های سفید زندگیمو درست با قلم سیاشون کردم و چند تا رو سفید ولشون کردمو رفتم سوال بعدی و چند تا رو اشتباه پر کردم٬ امیدوارم بتونم با پاک کن دوباره تا قبل اینکه فرصت زندگی رو ازم نگرفتن اشتباهامو پاک کنم٬ شاید بتونم ...

امسال سه تا از فامیل های نزدیکم کنکور داشتن٬ دو تا دختر عمه هام و یکی از دختر خاله هام. امیدوارم که همشون موفق شده باشن. همینطور همه اونایی که تلاش کردن.   

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 17:34  توسط سید مصطفی سید رضازاده  | 


سال ها پیش آموزگاری دلسوز با دستان پر محبتش بذری در سینه ام کاشت و با مهر وجودش آن را آبیاری کرد و رمز بارور شدن آن نهال را به من آموخت.

به من اموخت که ریشه های این بذر به آبی زلال نیازمندند که جز از چشمه حیات سیراب نمیشوند و برگ های این نهال، تشنۀ نوری دلربا هستند و باید مدام در جهت نور حرکت کنم تا برگ های نهال سینه ام سترگ شوند. به من آموخت اگر می خواهی قد نهالت همیشه افراشته باشد و کمانی نگردد با تبر بر تنه ی آن مکوب و از خورشید روی بر متاب و در طوفان های سخت روزگار پایداری کن ، تا شاخه های آن، آنچنان سر به افلاک کشند که تو را در سرای نور غوطه ور سازند.
نهال نوپای سینه ام بارها در طوفانهای سخت و شدید روزگار قرار گرفت ولی با لطف خورشید از طوفانهای سهمگین رهایی یافت.
آموزگار در گوشم زمزمه کرد که گاه گاهی برگ های زرد شده و خزان زده آن را حَرَس کن تا درختت بارور شود و غنچه های نو بشکوفاند، و عطر شکوفه هایش تمامی سینه ات را فرا بگیرد و بوی شکوفه ها از نهانت بر مشام همگان برسد.
به من آموخت که من نیز بذر های دیگری در دل دیگران کاشت کنم تا که رسم باغبانی را به جای بیاورم و خورشید از نهالم راضی شود و نهالم ثمری داشته باشد.
من اکنون در پی آنم که برگ ها و شکوفه های این نهال، تمام وجودم را فراگیرند و آنگاه بذری بکارم در سینه دیگری و چه خوش بذری بود بذر محبت امام زمانم و چه بارور درختی بود درخت محبت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 14:29  توسط سید مصطفی سید رضازاده  |